نگاهی مختصر به فیلم مجموعه دروغها body of lies با حضور گلشیفته فراهانی
این همه بگیر و بیار و ببر و خبر و آن زن رفت و آن زن آمد تا بالاخره همین هفته ی پیش بود که این مغز گریخته از وطن در فرش قرمز فیلم حاضر شد آنهم چه حاضر شدنی! پل که چه عرض کنم جاده آسفالته ها و شوسه های پشت سرش را هم خراب کرد آنهم چه خراب کردنی! از آنجا که ما هم مثل بقیه فکر می کردیم که خوب حتما ارزشش را داشته و حتما ستاره ی هالیوود خواهد شد یا حداقل در فیلمهایی بازی خواهد کرد که اگر موافق ارزشها ی ما نیست بر خلافش هم نخواهد بود و قص علی هذا.تا اینکه جمعه شد و فیلم اکران شد هنوز به جمعه ی بعدی نرسیده به لطف مزایای پیشرفت تکنولوژِی؛ فیلم به دست ما هم رسید و از آنجا که کنجکاوی مثل خوره داشت می خوردمان در اولین فرصت فیلم را دیدیم ، چه دیدنی!از آغاز تا به پایان یاد مصاحبه ی خانم بازیگر بودم و اینکه اعلام فرموده بودند که پیام این فیلم و هدفش نشان دادن زیبایی های خاورمیانه است و اینکه خاور میانه زیباست و غیره. القصه ، هر چه ما منتظردیدن زیبایی بودیم و دقت می کردیم که لااقل در پس زمینه ی تصاویر چیزی پیدا کنیم اما خبری نشد که نشد.
فیلم با این جملات از زبان راسل کرو آغاز میشود:
?Do we belong there, do we not
It doesn’t matter how you answer that question because we "are" there. Tired and. . .you can see the end
منظور از there عراق است.

و شاید با همین چند جمله و جملات بعد از آن، در آغاز فیلم بتوان حدس زد که خوب، فیلمی خواهیم دید کاملا منتقدانه نسبت به سیاست های آمریکا در خاورمینه و عراق و . ..و در ظاهر هم همین است اما نشان دادن صحنه هایی از ترور و عملیاتهای انتحاری و کشتار بی رحمانه آنهم توسط مسلمانان ، صحنه هایی تکان دهنده را پیش روی تماشاگران می آورد که تاثیراتش در ذهن بیننده مطمئنا از تاثیر دیالوگها هر چند در تضاد با آن؛ بیشتر خواهد بود.
طبق معمول دراین فیلم هم آمریکاییها نجات دهنده ی مردم بیچاره ی خاورمیانه به تصویر کشیده شده اند و اصلا قصه قصه ی مبارزه ی صادقانه و مخلصانه شبانه روزی مامورین زحمت کش CIA در مقابله با تروریستها در عراق و اردن و غیره می باشد.یعنی همان گند زدن و بعد مرتب هم زدن! خدا حفظشان کند این مامورین زحمت کش را که خدا می داند اگر نبودند چه میشد!! و خلاصه ادامه ی ماجرای فیلم و در آخر هم سکانس تامل برانگیز و دیالوگهای میخ کننده میان سر دسته ی تروریستها و دی کاپریو (مامورCIA) که او را شیعه خطاب می کند و او نفی می کند و می گوید من شیعه نیستم فقط خدمتگذارم! و حرفهایی در باره ی قرآن و. . .
شاید در جزئیات و جنس حرفها این فیلم ، فیلمی در نوع خود جدید و کم سابقه در نشان دادن تفاوت میان مسلمان بد و مسلمان خوب باشد و دست روی نکاتی گذاشته باشد که به صورت موردی ما هم با آن موافق باشیم اما در کل جهت فیلم و هدف آن همان هدف همیشگی این گونه فیلمها یعنی ستایش عوامل امریکایی و زحماتشان برای برپایی دموکراسی و امنیت(!) در منطقه است. ونکته ای که ما را در این باره حساس می کند حضور یک ایرانی است که می دانیم برای حضور 15-10 دقیقه ای خود در این فیلم چه بهایی را پرداخته است و به چه امیدهایی پایش را آن سوی خط گذاشت و ما منتظر چه بودیم و چه شد.. .
پ.ن: فضولی در عالم منتقدین هم عالمی داردها. . .!
آن قدر با جنبه باش که اگر معتاد بغل دستی رویت ولو شد و روی شونه ت چرت زد چندشت نشود.و بعد با غرور و سرور در دل به آسمان نگاه نکن و نگو: خدایا شکرت که من مثل این نشدم " و بعد از بالا به او که خودش هم از اینی که هست حالش به هم می خورد ؛ با گوشه ی چشم نگاه نکن و سرت را تکان نده و آه نکش.به این فکر نکن که حالا بالاخره نفهمیدی معتاد مجرم است یا مجرم معتاد یا معتاد بیمار است یا بیمار مجرم! و فکر نکن که حالا هر کوفتی که باشد به هر حال قابل ترحم است.به خودت فکر کن و به اعتیاد خودت. اعتیادت به همه ی عادتهای مزخرفی که داری. اعتیاد به دروغ به حسد به بلغور کردن همیشگی کلمات درون ذهنت بدون اندیشیدن. به اعتیادت به خودت فکر کن.
اعتیاد. . . نه! اعتیادهای تو بدتراست یا مال او که روی شونه ی تو حالا دیگر کاملا خوابیده و همچنان به تا نیمه بردن سر خودش رو به پایین و بالا آوردن مکرر ادامه می دهد؛ مال او یا مال تو؟
های تویی که از گوشه ی چشم ، با غرور و ترحمی چندش آور نگاهش می کنی ؛ حتی حق این را نداری که لحظه ای ، حتی لحظه ای خود را برتر و بالاتر از او بدانی.
آره خوب. همینه که هست دیگه.اگه دختر باشی؛ نمی گم خوش تیپ باشی ، قد بلند باشی خوش قیافه باشی یا آدم خوبی باشی ها ! میگم اگه فقط دختر باشی اون وقت دیگه کنار خیابون معطل تاکسی نمی مونی. تو بانک به جای اخم و تخم و کم محلی کارمند اونجا فقط با لبخند های ملیح و جوابهای کامل مواجه میشی.همه جا بی خود و بی جهت کارت راه میفته.اگه یه وقت خودکارت رو زمین افتاد لازم نیست خم بشی برش داری تنها کاری که باید بکنی اینه که مواظب باشی اونایی که شیرجه رفتن واسه خودکار رو لگد نکنی!اون وقته که اگه نمره کم داشته باشی فقط کافیه به استاد بگی.همین.اون وقته که. . . .
همینه که هست دیگه. خوب معلومه منم اگه اسم وبلاگم رو می ذاشتم "خاطرات یک دختر تنها" یا " دختر ترشیده "یا شوریده یا فراری یا مثلا "اعترافات اشرف خاتون " یا "نازی جون" یا "ملوس " و یا هر چیزه دیگه ای که رادار پسرا رو فعال کنه و سیگنال قوی بفرسته معلومه که اون وقت آمار وب من میشد روزی چهارصد پونصد تا اون وقت هنوز دو ساعت از آپ کردنم نگذشته 170 تا نظر داشتم اونم واسه چی؟ واسه مطالبی که سر و ته یه مشت مزخرفات به اسم شعره چهارتا خاطره در مورد خاله زری و دختر عمه لوسه و دختر دایی حسوده و پسر دایی شیطون و شیطونیاش و اون روز رفتیم خرید و اون پسر خوش تیپه و دیشب خواب کی رو دیدم و آه. . . پس چرا من رو ول کردی رفتی؟من که عاشق تو بودم! پس عشقی که گفته بودی چه می شود؟؟!! آه. . . (خطاب به دوست پسری که یا مورد جدید پیدا کرده و این یکی دلش رو زده بوده ، یا پسری که دیده این خیلی شوته و همش عشق عشق می کنه و فرار رو بر قرار ترجیح داده یا. . . موارد مشابه)
اون وقت این میشه که آدم به این نتیجه می رسه که جوونای رشید این دیار روز به روز به سمت "خاله زنک"شدن گام بر می دارند.اون وقته که تو صنعتی ترین کارخونه ها بحث بین دو تا آقا مهندس کار کشته حول موضوع عروسی اکبر آقاست و جزئیات کامل مهمونی اون شب!اون وقته که عذر و توجیهات یک جوون رعنا در برابر این سوال که چرا هنوز سیبیل در نیاورده دم از ناامیدی می زنی اینه که : " ای بابا تو این مملکت بی صاحب که نمیشه . . . " یا " ما تو ایران زندگی می کنیم " یا "ای بابا مگه اینجا اروپاست؟"یا " دل خوش سیری چند!. . " یا " مگه این رئیس جمهور . . آخ چی میشد این یکی بره اون یکی بیاد. . "یا " کی اینجا درست کار میکنه که من بکنم؟"
چه خوب گفت اون که گفت " ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروما بانفسهم" یعنی از خودت شروع کن.همین.
پ.ن. خواهشا به کسی بر نخوره منظور گروهی از دختران امروزی و مطمئنا تنها گروهی از پسران میباشد
پ.ن.۲:ادعایی هم در مورد دست نوشته های خودم نیست مطمئنا همین ها هم از دید خیلی ها ممکنه مزخرفات باشه!
همیشه از این دو تا جفت صندلی روبروی هم توی اتوبوس ها فراری ام ازو قتی می شینی مجبوری همش بیرون رو نگاه کنی و همچین که روت رو برگردونی با روبرویی چشم تو چشم میشی و باید 3 گیری کنی.یا اگه دوتا جلوییت رفیق باشن و بخوان بلند بلند تعریف کنند که دیگه فیلمت ردیفه.اونم از نوع اجباریش.
داشت حالم ازش به هم میخورد وقتی داشت با نیش باز واسه دوستش با آب و تاب تعریف می کرد.
با پوزخندی که به پوز داشت در مورد منشی شرکت یا یه همچو شخصی بلند بلند وراجی می کردند. فیگور فاتحان قله اورست رو به خودش گرفت و با همون پوزخند که به بلاحت اون دختر می زد به رفیقش گفت:
"با یه بستنی راضیش کردم!". . .
بعد جفتشون ریسه رفتن از خنده
.


گفت: اومد که اومد.حالا میگی چی کار کنم؟ مثل همه ی اونای دیگه که میان و میرن و اصلا نمی گن خرت به چند من؟
گفتم: این حرفت فلسفی بود نه؟
یه نگاهی به دور و برش کرد چشماش به روزنامه ی کف اتاق افتاد. : "هزینه ی خاکسپاری همسر مشمولان تامین اجتماعی پرداخت می شود." آهی کشید و گفت: هر وقت میاد یاد مرگ می افتم.
گفتم: مرگ؟؟
دستی به موهاش کشید.سعی داشت اون چند رشته ای که سیخ شده بود رو بخوابونه(هر وقت از حموم می اومد موهاش رو که خشک می کرد یه طرفش سیخ وایمیساد) یه نگاه عاقل در سفی کرد.ابروهاش رو در هم کشید و همراه با ریز کردن چشماش از ته گلو گفت : آره . مرگ!
نگاش به کف اتاق دوخته شده بود. نگاهش رو دنبال کردم ، یه برگه ی A5 بود روش نوشته بود
برگ مرخصی موقت
: " دارنده ی این برگه مجاز است از ساعت. . . . . . به مورخه. . . . . . تا ساعت . . . . . . . به مورخه . . . . . . . جهت انجام امور. . . . . . . . در شهر . . . . . . . . تردد نماید.
" جای خالی ها پر نشده بود.انگار داشت دنبال جواب جای خالی ها می گشت.
پنجره ی اتاق باز بود.یک دفعه در اتاق توجه هر دومون رو جلب کرد آروم رفت . . رفت. . رفت. . رفت. . . . . . تاق! آن چنان خورد به هم و بسته شد که تمام اتاق لرزید.
پاییز اومده بود. اون وقتا دلهره ی کشنده ی مدرسه رفتن، شب اول مهر، بوی نویی کیف و کفش و کتاب خودش حالیت می کرد که پاییز اومده و مهر و مدرسه و . . . اون موقع ها مثل الان اینقدر زیادی بزرگ نشده بودی که پاییز مرگ رو بهت یاد آور بشه و دیگه اون برگهایی که بهشون می گفتی "هلکوپتری" همونایی که وقت پایین اومدن از درخت مچرخید و میرقصید؛ نتونه خوشحالت کنه و تو تن برگهای رو زمین افتادهبه رغم وجود اون همه قرمزی فقط زردی ها رو ببینی. . .
چند تا نخ سفید بین موهاش نگاهم رو دزدید.بیچاره اونقدر به چرایی همه چیز و چرایی خودش فکر کرده که چگونگی اونا رو ، چگونگی خودش رو فراموش کرده. فقط سعی می کنم بهش اطمینان بدم که از اون پنج تا نقطه چین "برگ مرخصی موقت" فقط پر کردن یکیش الزامیه.فقط اون: "جهت انجام امور. . . . . " شاید اینجوری خیالش راحت می شد.
عین تو فیلما بلند میشه میره جلوی پنجره پشت به من وایمیسه به دوردستها خیره میشه ، می پرسه: خوب؟امور چی؟
کتاب جلد کلفت قطور روی تاقچه رو بر می دارم میدم بهش. عین پیرمردهای عارف توی فیلمها یه لبخند ملیح می زنم و همونطور که با نگاهم نگاه عاقل در سفیه چند دقیقه پیشش رو جواب می دم می گم: بخون میفهمی.
Click & Listen