تبليغاتX
آدمکده

departed billy and madolyn

انگار حتما این موسیقی ناب آقای Shore  فقید باید باشد تا من طبق روال گذشته یاد استیصال Billy بیافتم و دیالوگهای او و خانم روانشناس در آن سکانس محشر را کمی مرور کنم و اندکی هم ابرو بالا انداختن های Jack را مجسم کنم و دلم برای یک Departed  دیگر تنگ شود تا شاید به نام اسکورسیزی کبیر بتوانم گندی که به امتحانم زدم را از یاد ببرم و یادم برود که استاد با لحنی که هر چه درش دنبال شوخ طبعی میگشتم ، نیافتم؛گفت: "بروند حذف کنند!"کاش اینجا کات می شد و ناگاه من می بودم و استاد. در یک two shot  من بیلی بودم استاد هم روانشناس و من در یک دیالوگ سه چهار دقیقه ای با چند جواب دندان شکن روزنامه پیچش می کردم و بعد با منت به صرف یک رانی هلو در بوفه دانشگاه دعوتش می کردم از او به جای "والیوم" ضمانت قبولی را می گرفتم و اگر نمی داد ، می گفتم :"

??!why don’t you gimme a bottle of scotch and a hand gun to blow my fu...ing head off

و او از خطر خودکشی می ترسید و ضمانت را می داد. . .

و من آنگاه به نام اسکورسیزی کبیر و به نوای "هاوارد شر"همه چیز را از یاد می بردم ؛ حتی دل پیچه ی هم اکنونم و خطر حذف شدن و گریه های امپراطور و بی آبرویی تیم ملی ام و . . .همه چیز را و حتی همه چیز را.

پ.ن.۱:دلم نیامد تنها خوری کنم قسمتی از موسیقی متن فیلم Departed از اینجا می تونید دانلود کنید

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 10:17 PM توسط حسین |

از نگاه من و تو همه شان مثل هم اند؛ رنگ پریده و بی حال با گونه هایی برجسته و فک و دهانی  نا فرم که مشخصه ی مشترک همه ی آنهاست. اگر در محله امان یکی دوتاشان باشند کسی به اسم صدایشان نمی کند. همه می گویند "همون تالاسمیه!" همانها که اگر خیلی حساس باشی و انسان دوست و بخواهی ترحم از خودت در کنی وقت روبرو شدن آهی از سینه خرجشان می کنی و چهارتا از اون آبدارهاش هواله ی والدینشان که چرا . . .

جلوی پایم ترمز کرد،سوار شدم. بعد از رنگ زرد و گونه های برجسته و فک و دهان نافرمش ، اخم و نگاه غضب ناکش که معلوم بود ناشی از کلافگی از نگاههای چهار چشمی مردم است توجه ام را جلب کرد. و بعد هم جمله ای که با خط خوش روی داشبورد نوشته شده بود:

"سریع زندگی کن، سخت دوست بگیر، جوان بمیر.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 12:34 PM توسط حسین |

لطفا بیایید کار خوب فریدون را خودمان تمام کنیم مثلا از آنجا که لنج (کشتی!) در حال غرق شدن است ؛ آرام آرام پایین برود و مارال بچه به بغل عین مرغ توی قفس به این طرف و آن طرف بدود و بالاخره زیر آب بروند و غرق شوند . . حامد دیر برسد.

حامد دقیقا سر وقت نرسد و به طرز معجزه آسایی (در صحنه ای که نمی بینیم) زن و بچه را نجات ندهد و آمبولانس و پلیس به موقع نرسند و آراس آن خداحافظی تراژیک(!) را انجام ندهد و مارال همه چیز را به یاد نیآورد.او حتی جزییات نماز خواندن خاله اش در باغ قدیمی ده سای پیش را هم به خاطر نیآورد چه رسد به همسر و فرزندش!

بگذارید با پایانی بهتر ، این رمان را بدرود بگوییم و از افتضاح آخرش چشم پوشی کنیم. . .

 

پ.ن:انگار باید قبول کنم جیرانی همانگونه است که میگویند:" فریدون فیلم فارسی"

+ نوشته شده در جمعه 24 آبان1387ساعت 9:22 PM توسط حسین |

به تعارفات وقتت هدر نمیدهم که وقت تنگ است و همه منتظر.از آنجا که وضعیتمان همه جوره داغان است و در سیاست و فرهنگ و اقتصاد و نخسوزا نخسوزا "آزادی مدنی" با بحران پنجه در پنجه ایم.و کیان جمهوری امان از سوی بیگانگان تازگی (از وقتی تو رفتی) حسابی به خطر افتاده! و جز تو "ای بت منٍ من "کسی وجود مبارزه و save  کردن ما را ندارد. و از آنجا که طبق بررسی خود خودم و پرس و جویی که از صاحبنظرانی چون "عمو سبزی فروش" و "خانم صبا" و همچنین از رجالی چون "عمو زنجیر باف" و سیاسیون خبره ای چون "کوکب خانم" به عمل آورده ام،همه یکصدا و البته هر کدام به زبان مادری خود چشم انتظاری خود را اظهار داشته و به نوعی بر سخنان اخیر "ریزعلی" صحه گذاشته اند.وقتی هم اینها موافق آمدنت هستند یعنی همه موافقند دیگر!ما و آنها نداریم که.حرف ما همان حرف آنها است.من فقط مانده ام حیران شما  چرا دست دست  می کنی؟

ای "بت من" من! دیگر همه فهمیده اند که شما "ختم" همه ی زدودنده ها هستید و "شب هفت" تنش زدایی در سیاست خارجی. دیگر همه فهمیده اند که هر چه تنش در این سالها حصول کرده اند با آمدن شما همه یک شبه زدوده(دوده) خواهد شد.آخر پس چرا نمی آیید؟؟چرا نمی آیید و همه جا را مثل برف سفید نمی کنی؟ آه. . " بت من من"! بدان که هیچ گاه تو را به خاطر جایزه نخواسته ایم! برای ما کیفیت تو مهم است و بس.

 من می دانم. میدانم که اگر تو بودی حالا دیگر وضعم این نبود و دست به سینه روبروی این همه بحرانهای رنگارنگ  ننشسته بودم و نوستالژی  رقص شنلت در باد همراه آن لبخندت که مرا یاد "بنر" می انداخت؛ این طور دیوانه ام نمی کرد.زودتر بیا "بت من" من! ، که این" جوکر" نا به کار دم به ساعت به حساب ذخیره ارزی دستبرد می زند و میبرد خانه قایم میکند و ما هر چه میگوییم نکن بچه! او کار خود کرده و به ما وقعی نمی نهد و انگار کمر ایجاد تنش بسته .تازه دیروز خیاتی هم به هنر کرد و بیژن جان را دستگیر کرد که چرا فلان و چرا بهمان. . و هزار نکته دیگر که بعدا خواهم گفت. اما همه می دانند که هیچ کی مثل تو نمیشه  و اصلا قاعده  طبیعت این است" هر که خوشگل است  خوبست و با عرضه و هر که زشت و کوتاه قد، بد است و بی عرضه." همه هم میدانندش.چه رسد به من.

از این ملال همین چند نکته بس و اینکه  زودی بیا! دموکراسی هم تمام کرده ایم  سر راه بگیر بیار یادت نرود چند وقت دیگر مهمانی داریم.

والسلام.

پ.ن.:خبر مربوطه(دعوت حجاریان از خاتمی)

توضیح واضحات:.مخاطب نامه ناجی ملت " جناب خاتمی" می باشند

+ نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 1:2 AM توسط حسین |

 

مکر شیطان که تار عنکبوتی بیش نیست. . . کاش من پشه نبودم!

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 6:52 PM توسط حسین |

از علاقه ام به فلسفه می گفتم و شوقم برای جآمعه شناسی و روانشناسی و سر پر سودایم برای سیاست و بازیهایش و اعتیادم به موسیقی و خیسی چشمانم وقت بازی آرشه با گوشهایم و از نازکی دلم . از رفاقت چندین ساله ام با ادیب و ادب و ادبیات و حیرتم در کار عرفا و بغض ناخودآگاهم وقت حافظ خواندن و عشقم به هر چه که او ساخته و بهتم به هنگام نظاره ی تابلوی کویر مثلا ، یا دشت یا کوه یا آسمان یا هر چه.خلاصه حرف دل بود که برگشت گفت:"خوب حالا رشته ات چیه پدر جان؟"  گفتم: مکانیک جامدات. . . .خندید. . .از آن خنده هایی که وقتی تناقض فاحشی آن هم از نوع چارلی چاپلینی اش میبینی، بر لبت نقش می بندد ، گاهی اوقات هم دوست داری قهقهه بزنی.شاید او حق داشت.

دوست دارم قهقهه بزنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت 0:36 AM توسط حسین |

 

از آنجا که اینجا و آنجا ندارد؛ هر جا که جایی برای جا کردن خود پیدا کنی جای ماندن است.مخصوصا اگر جادار باشد!

امضا: چتر باز

+ نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 10:35 PM توسط حسین |

ابری از روی سر ما، بگذشت.

بی اجازه دو سه قطره بارید

و نه آنقدر که من بنویسم

"شهر نفرین شده ی ما امروز، رنگ باران را دید. . ."

نه!

کاش یارای شکایت کردن ،

بود و من از ته دل می گفتم:

 "رب الارباب هر آنچه هستی!

این دیار سر سبز تشنه ی باران است

به کدامین عمل نا میمون ؟

رحمت قدسی خود را بر ما

چند وقتی است نمی بارانی"

اما. . .

چه کنم رو سیه ام

هر چه را می بینم

قبح نا فرمانی است

کاش یارای شکایت کردن،

بود و من می گفتم:

"تن این شهر که خود خشکیده است

زخم ها ی چرکی ،

بر تنش مدتهاست

باز کرده دهن و "پاک شدن" می طلبد

تو اگر بر تن این شهر نگاهی نکنی . . .

ای طبیب حاذق!

درد بی دردی این زخم عیان

همه را خواهد سوخت"

یا مجیر المضطر!

یا سمیع الحاجات!

یا رحیم و رحمان!

تن خشکیده ی این شهر دگر

بار این خشم و نگاه غضب آلود تو را

نتوانست کشید

بگذر از ما و به ابر سیه ات فرمان ده

که دگر بار

که قصد سفر از روی سر ما را داشت،

ساعتی چند تامل کند و. . .

چند قطره رحمت

چند قطره پاکی

روی ناپاکی زخم چرکین

ببارد و ببارد و ببارد و ببارد و ببارد. . . .

آمین

 

پ.ن.۱:اینجا مردمش مدید مدتی است که دلتنگ بارانند(البت آنها که دل دارند)

پ.ن.۲:شما هم دعا کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 2:15 PM توسط حسین |

کلاس نویس

فس سسس. . . .  فس سسسسسس . . . صدای نفس از توی دماغ کیپ بغل دستی همچنان رو اعصابم کار می کند .تا چرتم می گیرد قیژ ویژ دسته ی صندلی خواب را از سرم می پراند. مرد روی سکوی جلوی کلاس همچنان قدم می زند و در باب تاریخ و اسلام سخن می راند و ته کلاسی ها مدام بی دین بودن خودشان را با ایراد شبهاتی مضحک به رخ می کشانند.اما من هنوز حواسم به جوش پس گردن جلویی است. . . فس سسسسس. . . . فس سسسسسسس. . . . میگوید: رمان تاریخی کتابی است که بر مبنای وقایع تاریخی است اما نویسنده در شاخ و برگ دادن به آنها به هیچ اصولی فسسسسسسس. . . . . فس سسسسسسسسس. . . . . یک خال هم دارد! پس گردن جلویی را می گویم.چقدر تند تند می گوید که بنویسند.من هم پا به پای آنها می نویسم  .. .با تحسین نگاهم می کند : "بنویسید :منابع تاریخ عبارتند از: 1. . . . " و من می نویسم : "فسسسسسسس . . . . فس سسسسسسسسس"

 

اتوبوس نویس

مثل همیشه روی صندلی ، تنها، شیشه باز است و باد چشمانم را ریز کرده. صدای سکوت میآید.گاهی ماشینی از کنارمان می گذرد .حالا ایستگاه همیشگی و باز حمله ی بچه مدرسه ای ها.در عرض ثانیه ای چند اتوبوس سوت و کور تبدیل می شود به جولانگاه این مدرسه ای های از هفت دولت آزاد.یکی از دیگری آویزان و دیگری مشغول به متلک گفتن به این و آن،یکی هم دنبال فرصت برای ضربه زدن به جای حساس رفیقش است. اینی که جلوی من ایستاده سرش را از پنجره بیرون کرده و مدام صدای گوسفند در می آورد! بع ععععععععععع. . . !اتوبوس همچنان پر از صدا ، سنگین  و آرام می رود.

زمان ما موبایل نبود.ماشین حساب هم به زور داشتیم.حالا هر کدام یکی دستشان است.موهایمان همیشه بین شماره ی 4و12 بود و بلند تر نمی شد.نمی دانستیم "فشن" یعنی چه.عشقمان قره قوروت های پیرمرد کنار مدرسه بود.زنگ که می زدند باید می دویدی.دیر می رسیدی مجبور بودی فقط آب دهان قورت بدهی. . . در گوشی های سر کلاسمان در باره ی "پرین" بود و "بامزی" و"سوباسا" چیزی به نام "زید" در لغتنامه ی ذهنمان نبود آن وقتها. . بوووووووووووووق. . .!!!  از کنارمان گذشت. . .چه پیکان سفیدی بود!!!  . .بع عععععععععع و رفیقش می زند زیر خنده دختری از پیاده رو برایش زبان در می آورد، انگار دنیا را بهش داده باشی شارژ میشود و دوتا بع بع پشت سر هم به افتخارش می آید. . . .هدفون را توی گوشم بیشتر می چپانم  از صدای بع  بعععععععع بهتر است. . .♫♪♫♪♫         ♫♪♫♪♫

♫♪♫♪♫

 There are six BILLION people in the world
More or less
and it makes me feel quite small
But you're the one I love the most of all
♫♪♫♪♫
[INTERLUDE]
We're high on the wire
With the world in our sight
And I'll never tire,
Of the love that you give me every night . . .
♫♪♫♪♫ .

هنوز شلوغ است.صدا به صدا نمی رسد.ناگهان صدایی سر همه را بر میگرداند "آخخخخخخخخخخخ"

بالاخره رفیقش فرصت مناسب را پیدا کرد.!

+ نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 1:8 AM توسط حسین |

Click & Listen




CURRENT MOON
Hossein Sh's Profile
Hossein Sh's Facebook Profile
Create Your Badge

ليست وبلاگهای به روز شده