پیشنویس1.: اینکه من وسط امتحانا برم سراغ قفسه کتابا و "هفت پیکر" خاک خورده رو بر دارم و در موردش اینجا چیز بنویسم جای بسی تقدیر و پس کله ای داره.! هر کی یه عیبی داره دیگه. چه می شه کرد.
2.این متنی که این پایین می خونید خلاصه خود داستان هفت پیکر و اینه که اصلا هفت پیکر چیه و از کجا شروع شده و چرا "هفت" "پیکر" و از این جور چیزا. که خود نظامی تو کتابش ، با یه مقدمه چینی فوق العاده و شناسوندن بهرام به مخاطب به وسیله نقل چند داستان مثلا از مرگ پدر بهرام و چند نمونه از شجاعتش و چند داستان عشقی از اون این کار رو به خوبی انجام می ده و مابین اون داستانا یکیش هم داخل شدن بهرام به یک ساختمان در بسته و دیدن هفت نقاشی از هفت پیکر زیباست که در ادامه به ساختن عمارت هفت گنبد می انجامه و . الخ. .
3. نکته ای که قابل توجه هستش اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..
وگرنه به کل پیشنهاد من به همه خوندن خود کتاب و لذت بردن از ابیات مسحور کننده ی نظامی هست.و اگه می خواین که داستان واستون بکر بمونه و خودتون از زبون نظامی بشنوید که خوب این پایینی ها رو نباید بخونید. این مطلب فقط به نقل داستان به گفتار معمولی پرداخته و بس
4. ادامه دادن یا ادامه ندادن این کار به این سبک مطمئنا به نظر خواننده ها بستگی داره.
اصل داستان از جایی کلید می خوره که بهرام در یک روز خرم و مطبوع طبع اهالی عیش و نوش ، بزمی راه می اندازه از اون بزمهای بهرامی. نوش و خروش و حجله و عود و عروس و رقص و باده و خلاصه فازهای مثبت این مدلی.و اتفاق مهم در این مهمونی دیدار مهندس ساختمانی خبره و این کاره با بهرام هست که حسابی قاپ شاه رو میدزده و بعد از چاق سلامتی و کمی صحبت از آب و هوا و سیاست و غیره جناب مهندس قپی در می کنه و ادعای ساختن عمارتی می کنه با هفت گنبد. از اون عمارتهایی که تو قاب چشم جا نگیره و سالهای سال پابرجا بمونه و دهن همه رو وا بذاره و خلاصه هفت گنبدش هم ؛"رنگ هر گنیدی جداگانه و خوشتر از رنگ صد صنمخانه" و این مدل ادعاها و اضافه می کنه که آره هفت گنبد کذایی هم به نیت هفت روزه که هفت روز هم هر کدوم ستاره ای از بهترین ستاره ها و سیاره ها به نامشون زده شده و اینکه شاه بهرام می تونه هفت روز هفته رو هر روز زیر یک گنبد به عیش و نوش بپردازه و غم دنیا نخوره و الباقی. ..تو اون لحظه بهرام یه نمور شاکی می شه که این کارا چیه پدر جان؟ مگه چه خبره؟ حالا گیرم که این که تو می گی کردم"عاقبت چون همی بباید مرد ، این همه رنجها چه باید برد؟ و جناب مهندس که از این تشر شاه محتویات روده اش تماما خشک گشته بود ، دیگه هنگ کرد و چیزی نگفت. اما بهرام که به قول نظامی هوس در دماغش به جوش اومده بود این فکر هی قلقلکش می داد که عمارتی با هفت گنبد و یه یادگاری به نام ما بعد از مرگ و عظمت پادشاهی و . . . .و مخصوصا این که این "هفت" گنبد اون رو یاد هفت نقاشی از هفت پیکری انداخته بود که تو خورنق دیده بود همون روز که خوش خوشان تو خورنق* داشته می گشته و اون حجره در بسته رو می بینه که تا اون موقع داخلش نرفته بوده و سه پیچ می شه که من می خوام برم تو بینم چه خبره و بالاخره خازن رو پیدا می کنند میارند و کلید رو می گیرند و شاه می ره داخل و. . چشمتون روز خوش ببینه ننه! هفت تابلوی نفیس از هفت پیکر حوری سرشت خوش تراش و دلبر از هفت شاهزاده ی هفت اقلیم ، بهرام رو سر جاش میخ کوب می کنه و ناگهان به صورت همزمان مهر دختر رای هند و دختر خاقان و دختر خوارزم شاه و دختر سقلاب چینی و دختر شاه مغرب و دختر قیصر و دختر کسری ؛ به دل بهرام می شینه و دستور می ده که قفل بزنند به این حجره و کسی از خلق الله داخل نره.
و بالاخره این میشه که بهرام فکر می کنه که بین این طرح مهندسه و اون هفت پیکر یه رابطه ای باید باشه و حتما حکمتی درش هست و بعد از چند روز تصمیم می گیره که اون مهندس رو خبر کنه و دستور ساخت عمارت هفت گنبد رو بده.
هفت گنبد ساخته میشه و چه هفت گنبدی!عمارتی که هیچ کدوم توی خواب نمی تونیم ببینیم. هر گنبد نماد یک اختر و هر کدام به یک رنگ زیبایی به این بنا داده بود که فکها همه به زمین افتاده بودند. گنبدی که به طبع کیوان بود ، به قول نظامی در سیاهی چو مشک پنهان بود. " وانکه بودش ز مشتری مایه صندلی داشت رنگ و پیرایه وانکه مریخ بست پرگارش گوهر سرخ بود در کارش وانکه از آفتاب داشت خبر، زرد بود ، از چه؟ ، از حمایل زر. وانکه از زیب زهره یافت امید، بود رویش چو روی زهره سپید. وانکه بود از عطاردش روزی ، بود پیروزه گون ز پیروزی . وانکه مه کرده سوی برجش راه داشت سرسبزیی ز طلعت شاه.(( همونطور که این جا گفته شده هر روز هفته در فرهنگ ما به اختری منتسب هست که می تونید این رو در نامگذاری روزهای هفته در زبان انگلیسی هم پیدا کنید مثلا Sunday = روز خورشید ، Monday = moon+ day = روز ماه ، Saturday = Saturn + day = روز زحل و . . .. .)) خلاصه علاوه بر زیبایی این گنبد به خاطر گوناگونی در رنگها از نمای بیرونی ، داخل عمارت هم وسایل و خدمتکاران اون عمارت و البته اصل کاری ها یعنی همون هفت شاهزاده که مهمان هفت گنبد بهرام بودند هم ؛ لباسهاشون به رنگ گنبد همون عمارت بود و هر شاهزاده زیر یکی از گنبدها منزل کرده بود و بهرام هر شب با یکی می خوابه و قبل از خواب ، دختر ، افسانه ای از مملکت خودش برای بهرام م می گه که هر کدوم عسل ، آب نبات ، با گوشات و چشمات و دلت بازی می کنند این افسانه های پر از حکمت و فلسفه. و فضای هر کدوم همچین در خودش غرقت می کنه که با ترسیدن شخصیتها می ترسی و با خندشون می خندی و از غمشون بغض می کنی و یادت می ره که اصلا چخوف کیه داستایوفسکی کدومه و کوندرا و اورول و بقیه کجای ادبیات وایسادند. . .
* "خور": خورشید. " خورنق ":= ظاهرا نام زمینی است که قصر در آنجا ساخته شده و نه نام قصر.جایهای دیگری هم به این نام بوده اند همچون نهری در کوفه و قریه ای در نیم فرسنگی بلخ . در معنی آن هم وجوه مختلفی ذکر شده. اما آنچه مسلم است واژه ای معرب از فارسی است. بعضی می گویند در اصل "خورنگاه" بوده است، یعنی جای خوردن و آشامیدن . بعضی گویند ممکن است از "هو ورنه" یعنی دارای بام زیبا ؛ یا "خورنر" یعنی جای سور و ضیافت گرفته شده باشد.
چند جمله ای درجه nام . مرتبه اش با خودت . من از آنهایی ام که هر چه مشتق بگیری صفر نمی شوم. نمودارم را هم گمان نکنم بتوانی رسم کنی. فقط همین را بدان صعودی ام . خودت هم می دانی افت دارد برای ما کم آوردن جلوی شما پس ترجیح می دهم دامنه ام R باشد . نقطه عطفم آن روزی بود که خندیدی و من فشارم افتاد و سرم گیج رفت تا آمدم اکسترمم ها را حساب کنم و ببینم کجای . . .. . . تو رفته بودی.دلم می خواست بگویم تابع تو با تابعم متقاطع شد. . . اما نه. توی بی معرفت مماس رد کردی.از آن روز من کژ دار و مریض تلو تلو خوران رو به بالا می روم گاهی می افتم. . .دوباره بر می خیزم . . .یکی هم نام توست . . .می افتم. . . .دوباره بر می خیزم. . . .یکی هیئت تو را دارد. . . می افتم.. .دوباره. . اما از آن روز هر که آمده بر خورد کند جا خالی داده ام.هر که هم مماس رد کرده عین خیالم نبوده . منتی نیست البت.
سری من به گمانم نه فوریه است و نه مک لورن و نه توانی که از اینها حالم به هم می خورد.یحتمل یک همگرای ساده ام . اگر کسی پا روی دمم نگذارد. همه ی حدهایم به سمت بی نهایت میل می کنند.و از صفر شدن بدم می آید اما گاهی شیطنتم گل کرده و تریپ ابهام بر می دارم انگاری قند توی دلم آب میکنند وقتی تو رفع ابهامم کنی . از بازی لاپلاس و اینورسهایش هم خوشم می آید .هی من کد بدهم و تو بروی پیدا کنی از جدول لاپلاسهای ذهنت که لاپلاس اینورس اینی که گفتم چه می شود.
گاه گاهی بردار هادی ام را گم می کنم دراین ترافیک توابع. هرچند هادی رنگش فرق می کند. میان بقیه تابلو تابلوست آن وقتهایی هم که گمش می کنم دلیلش فقط نزدیکی زیاد است . می چسبد به این رگ گردنم نمی توانم ببینمش . باید کمی دور باشد انگار . گاهی لازم می شود. در هر حال تو حالا که رد کرده ای خیالی نسیت. اما یادت باشد کسی گفته همه مان در بی نهایت به هم می خوریم حتی اگر موازی باشیم اثبات هم کرده.مادر به قربانش ! آخ که چه نقطه ای شود آن نقطه.. . نقطه خنده تو . . .سر گیجه من ، من. . .تو. . .در بی نهایت تو برسی به من . . .روی ماه تو . . . . . .من: سلام! من همان چند جمله ای ام که تو مماس ردش کردی. . .
همیشه آرزو داشت سر پا از دنیا بره . همین طورم شد صبح پا شد صبحونه رو خورد دم در اتاق وایساد یه پاچه شلوارش رو کشید پاش ولی اون یکی رو . . . رفت. ... .نتونست . . . همین .
عین فیلمی که چند سال پیش دیده باشی و فقط چند صحنه شاید بی اهمیت از اون رو یادت باشه.مثل یه خواب.
من رو خیلی دوست داشت . گوشاش سنگین بود و همیشه ته ریش سفیدش که تیغ تیغی بود باعث می شد با اکراه بهش ماچ بدم . مورمورم می شد.معمولا بی کار نمی نشست وقتی هم دو دقیقه بی کار می شد سریع چرتش می گرفت. خودم هنوز اون روز رو یادمه که تو قطره چکون آب کردم و وقتی خوابیده بود ریختم رو صورتش.یادمه وقتی از خواب پرید بنده خدا من مثل فشنگ در رفته بودم تو حیاط اما اونی که می گن وقتی خواب بوده من که تازه دندون در آورده بودم انگشت پاش رو تا ته کردم تو دهنم رو یادم نیست.یه نیم چه سوادی داشت و با همون هم کارش راه می افتاد موهای سفیدش رو که می زد بالا و بوی تنباکوی تنش و صدای خش دار و بمش که عین دوبلورای فیلمای آمریکایی بود رو هم تقریبا یادمه و البته اون شعری رو که همیشه من رو می شوند رو پاش و برام می خوند. همون که چند روز پیش با دیدنش تو نت تمام اینا رو از نو یادم آورد. با ریتم شعر روی پام می زد و می خوند: " داشت عباس قلی خان پسری
پسر بی ادب و بی هنری
اسم او بود علی مردان خان
اهل منزل ز دستش به امان
هر چه بود آن پسر خیره و بد
همه از آن بدشان می آمد
نه پدر راضی از او نه مادر
نه معلم نه لَله نه نوکر
ای پسر جان من این قصه بخوان
تو مشو مثل علی مردان خان. . .
و من به جای اینکه از علی مردان خان بدم بیاد ، دوستش داشتم. و الان عاشقشم.
اون پسر بی ادب و بی هنر شیرین ترین خاطره ی من از قهرمان سالهای کودکیمه.
پ.ن کسی" اگر خواست" فاتحه بخواند٬ نثار روح همه محتاجان فاتحه ای که خود می شناسد بکند به علاوه عزیز ما.
حالا هر چی بگم نکن مگه به گوشت می ره؟ هی آرشه بکش به این دل صاب مرده ی ما. من طاقت. . . .با توام. . .گوش می کنی؟ من طاقت نه گفتن تو رو ندارم. وقتی دستت رو از دستم می کشی. . بغض می کنم.یه بچه وقتی تو شلوغی بازار گم می شه چطور بغض می کنه؟ . .همونطوری. ببین. . .بیا. . . گوش می کنی؟. . . بیا یه قراری بذاریم ، تو هر چی گفتی. . .گوش می کنی؟ "هر" چی گفتی من انجام می دم در عوض تو فقط دیگه آه نکش. آه که می کشی من. . یه بچه وقتی. . . می گم بیا دیگه اون جمله تکراریه رو نگیم یه چیز دیگه بگیم.خیلی لوس شده جدیدا خیلی . . .. اصن این حرفا مال بالایی هاست. امسال کلی نذری گیرمون میاد. . .چند جا نشون کردم میریم با بچه ها می گیریم. ببین من دلم . . . . گوش می کنی؟. . . "دلم"راضی نمیشه تو تو مترو وسط اون شلوغی لباس بفروشی بیا دیگه نرو مترو. . .جان من. . در عوض گوشتای خورشت هر چند تا نذری که گرفتم مال تو. .. مهدی چاخان می گفت همین روزا می برتم سر ساختمون تا چند وخ دیگه واست موبایل می خرم " موبایل" گوش میکنی؟ موبایل. . .از این اس اس ها که میتونی بدی خوب. . . کار ی نداره مهدی چاخان می گفت بلده می گم یادمون بده .ببین چه رنگی دوس داری؟. . خودم یه خوشگلش رو واست می گیرم. اون کفشه بود پای مهری هی نگاش می کردی . . آره فک کردی من نمی فهمم؟ اونم می گیرمش واست اصن می ریم بازار هر کدوم تو گفتی. . خوب؟ . . ..هوففففففف. . . من دستم. . .گوش می کنی؟ دست . .دستم خسته شد بس که اشاره کردم یه چایی بریزم بخوریم؟. . ای قربون سر تکون دادنت برم من. کم رنگ می خوری دیگه؟. . آره؟. . . ببینمت. . . فدای اون چشمای سیاهت چرا دوباره خیس شدن این دوتا؟ مگه من چی گفتم که. . . قربون دل نازکت برم. . . .کدوم؟. . . اون جمله تکراریه؟ بگو عزیز دلم من غلط کردم گفتم نگو. . .بگو قربون اشاره کردنت. . .بگو.
پ.ن.۲.:گفتند که این پست مثل اینکه صدمین پست ماست و ما خودمان هم متعجب گشتیم و بهتر دیدیم طی مراسمی این مهم را به اطلاع هم میهنان عزیزمان برسانیم.باشد که همیشه به اشارتی . . . خلاصه بله دیگه همین.
پ.ن.۳.:گفتند این عکس بالاییه خیلی تو ذوق می زنه و ما هم فقط به دلیل اینکه خیلی به نظرات احترام می گذاریم و اصلا دهن بین نیستیم عوضش کردیم. حالا اگه بازم کسی نظری داره بگه ما عوض می کنیم!
یا لیتنی کنت معک ٬ گویم و ٬ از نو خجل شوم
وقتی که نامه ی عملم را کنم نگاه
از بابت هر آنچه که هستم مرا ببخش
هرگاه می خورم آبرو و سپس٬ قی کنم حیا
هرگاه یاد من رود که تو را دوست دارمت
وان گه ز زیر پرچم تو٬ می روم کنار
این را به جان خودم مادرم بگفت :
" نامت حسین باد و دلت با حسین باد"
بودم به زیر پرچمت ای ٬ صاحب دلم
اما چه گویم از آن گَه ٬ که برد باد
هم عشق و هم دلم٬ هم نامم از برم
برد آنچه سرو را ز ریشه کند لحظه ای زجا.
بادش چه نامم آنچه بَرَد دین و اُخرتم
سودای سهمگین هوس ٬ یا همان هوا
از بابت هر آنچه که هستم ٬ مرا ببخش
ای صاحب جلال و جمال و مقام و جاه
این بنده ی ضعیف تو را دوست داردت
هر چند کرده است بار گنه ٬ صورتش سیاه
آدم فقط به نگاه تو زنده است
من را مدد رسان به نگاهی ٬ فقط نگاه.
پ.ن.: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه
پ.ن.۲: اونایی که التماس دعا میگن . . .ببین ما مال این. . . بی خیال. . . محتاجیم
دلم سکوت می خواهد من باشم و یکی فقط روضه عباس بخواند.. ." ای اهل حرم شیر و علمدار نیامد".بگوید و من از دستهایم خجل شوم. بروم میان دسته و در سیاهی جمعیت گم شوم. . . سقای حرم سید و سالار نیامد. . چانه ام را چروک کنم و دستها را تا جا دارد بالا برم و به سینه بکوبم. فاصله میان من و او. . .من و عباس . .. من از آن مشک خیانت کار هم بی شرم ترم من کجا آن مشک کجا.
کسی روح چرکم را بشوید می خواهم میان سیاهی ها گم شوم ؛ میان سیاهی ها شاید دیگر کسی چهره ی بی حیا ام را نشناسد. . . .من باشم و همه سیاهی و . . . دلم کمی آبرو می خواهد ، یکی روضه عباس بخواند. . .
حال خوشی داشت نیمه شب برگشتن از هیئت با یقه باز تا مادر سرخی سینه را ببیند و قربان صدقه برود که بچه ام چقدر سینه زده. یا آن ظهرهای تاسوعا عاشورایی که از ته صف زنجیر زنان با زنجیرهای ده نخی امان به جلوی صف که مخصوص بزرگ هیئت بود با حسرت خیره می ماندیم .به آن پیرمرد مو سپید که هر سال اول صف می ایستاد و با دو دست دو زنجیر دو کیلویی طلایی اش را محکم به شانه می کوبید و موهای لختش تکان می خورد هر دفعه. از دلهره می مردیم وقت آماده کردن آدامسهای توی دهانمان برای پرتاب به سمت شمر صورت سیاه قرمز پوشی که روی اسب می آمد و می آمد و ما می زدیم و تا ته همان کوچه هر سالی می دویدیم. و چه طعم خوشی ؛ خوردن شربت آبلیموی روز تاسوعا از دست سقای سفید پوش میان صف زنجیر زنان ، یا گل مالیدن به سر و شانه هر چند معنی اش را نمی دانستیم. حال خوشی داشت اولین باری که روضه ابولفضل اشکم را در آورد.حس کردم بزرگ شده ام. دیگر می فهمم.بعد از آن صورتم را می شستم و یقه ام را می بستم و به خانه می رفتم برایم فرق نمی کرد کجای صف زنجیر بزنم خودم را حتی از آن پیرمرد موسپید جلوی صف با زنجیرهای طلایی رنگ هم به امام نزدیک تر می دانستم.
من خودم را ، در ماه محرم ، زیر همان علم سبزها و قرمز ها ،همان روزها که پدرم دستهای کوجکم را می گرفت و میان سینه زنان می برد؛ شناختم.همان روزها هر بار که مردهای بلند قد دسته بعد از تمام شدن شعارشان که همراه با سینه زدنهای محکم بود دستهاشان را بالا می بردند و یکصدا "حسین" می گفتند تا دسته جلویی شعارش را شروع کند ؛ به نامم افتخار کردم. .وقتی همه دسته ها و هیئت ها در صحن حرم یکصدا "حسین" می گفتند ، تپش قلبم زیاد می شد.حال می کردم با اسمم و صاحبش . شاید وقتش رسیده بود بفهمم چرا؟فلسفه اش جیست؟ چرا رفت؟ چرا با او رفتند؟ چرا با زن و بچه؟ اصلا چرا جنگ؟ مگر صلح چه ایرادی داشت؟چرا خون؟چرا تشنگی وقتی او می دانست آخرش این است. علی اصغر را می دانست علی اکبر را هم و عباس و قاسم و رقیه سه ساله را. پس منطقش چه بود؟ اصلا چه اصراری به عزاداری است؟ قضیه کل یوم و کل ارضی که هی می گویند چیست؟مگر همان ده روز . .اصلا چرا باقی امامان یک روز ولی او ده روز، یک ماه ، چهل روز هم من دیده ام مشکی می پوشند.
البته که نه اینجا منبر است و نه من واعظ که بخواهم ریز به ریز واقعه عاشورا را تحلیل کنم و بگویم که تحریف چیست و بر چند نوع است معنوی کدام است و لفظی کدام و موضوعی کدام و مورد به مورد تحریفات اعمال شده در نقل واقعه کربلا را توضیح بدهم که اگر روضه لیلا مادر علی اکبر را جایی شنیدید بزنید توی دهن روضه خوان که اصلا لیلا در کربلا حاضر نبوده و مخصوصا آن عروسی قاسم را که خیلی نقل می کنند و آرزوی امام برای عروسی او و حتی قصه حجله اش و غیره که مزخرفاتی توهین آمیز و گستاخانه و کذب است که در هیچ کتاب معتبر تاریخی هم نیامده . یا آن غلوهای باور نکردنی در مورد یاران و دشمنان امام حسین و تعداد کشته های دشمن به دست امام یا حضرت عباس که سیصد هزارتا و بیست سی هزارتا ذکر می شود که اگر به عبارتی ثانیه ای یک نفر کشته هم حساب کنیم از ساعات جنگ به در می رود! و غیره و عیره و غیره هایی که گاه به دلیل ناشی گری و گاه عداوت و گاه مجلس گرم کردن و درآوردن اشک عده ای عامی بی فکر که در مجلس امام حسین فقط به فکر به سر زدن و نعره کشیدن و یقه دریدن هستند و عده ای مرثیه سرای بی فکر تر که نمی دانند که برآورده کردن انتظارات بی جای این جماعت جاهل دارد به قیمت توهین به اهداف حسین برای قیامش و دروغ بستن به پسر پیغمبر تمام می شود که به قول شهید مطهری اگر کسی در ماه رمضان و با زبان روزه این روضه ها را بخواند قطعا روزه اش باطل است. در این میانه هم طبق معمول کسانی هستند که روشن فکر بازی در می آورند و تریپ غربی می آیند می گویند حسین بن علی کشته شد تا کفاره گناهان امتش را بپردازد( عین آن چیزی که به عیسی بن مریم نسبت می دهند) و یا برخی دیگر که به مخ بچه هاشان فرو می کنند که این امر بر اساس یک پیغام خصوصی از طرف خدا به امام بوده و او فقط اجرای فرمان الهی کرده و بس. تا اگر فردا به آن بچه گفتند مثل حسین عمل کن بگوید خدا که به من دستور نداده ایشالا هر وقت دستور رسید جشم! یا ذکر برخی مجالس که شده ست عزاداری و به سر کوبیدن برای تسلی خاطر حضرت فاطمه (س)، انگار که ایشان در بهشت نشسته باشند و گریه و زاری کنان فقط به تسلی دادن من و شمای سراپا گناه نیازمندند و انگار حسین به لقا حق نرسید و با و پدر و مادر و جد بزرگوارش محشور نشده! توهین از این بالاتر به این خاندان می توان کرد؟
من جوان امروز این حرفهای صد تا یه غاز توی کتم نمی رود و نباید هم برود من باید دنبال فکر حسین خط حسین و ایدئولوژی اش باشم تا این همه "چرا"های ذهنم پاسخ داده شوند.بروم ببینم چرا می گویند"مکتب" عاشورا؟ مگر عاشورا یک جنگ بین دو لشکر نبود؟ وقتی می گویند نهضت مقدس عاشورا بروم بفهمم که یک حرکت ، نهضت نمی شود و یک نهضت مقدس نمی شود مگر اینکه اهداف نهضت شخصی نباشد و عمومی باشد اجتماعی باشد در مقیاس انسان و نوع بشر باشد مقدس نمی شود مگر اینکه پایه و اساس آن حرکت و نهضت یک ایدولوژی و بینش محکم باشد. بروم درک کنم شرایط آن زمان کوفه و شام و حجاز را و مارمولک بازی های "حزب" بنی امیه را. تحریفات معاویه و عاص و توله هایشان را؛ جهالت قوم آن عصر را دریابم ؛ نمونه های دیگر تاریخی را هم پیدا کنم که وقتی ملتی نمی فهمد و شعور اجتماعی اش به حدی نرسیده که خود ، دردش را پیدا کند و خطر موجود را حس کند و درمان کند گاهی پیدا می شوند کسانی یا کسی که درد را می فهمد و قیام می کند و کاری کند که شاید مورد خشم همان ملت هم قرار گیرد اما عمق کارش قیامش و حرکتش و تاثیری که بر شرایط می گذارد ده سال بعد و یا پنجاه سال و یا صدها سال بعد روشن می شود. مثل سید جمال خودمان که زمانی که به پا خواست مخالفانش کم نبودند و کسانی که به او دهن کجی کردند و مسخره اش می کردند اما 60-70 سال پس از مرگ او وقتی انسان سخنرانی ها و نامه هایش به میرزای شیرازی و علمای شهرهای مختلف آن زمان را می خواند ، در می یابد که این مرد چقدر شرایط زمانش را خوب می فهمیده و خطرات استعمار و غیره را چه خوب درک می کرده و اطرافیان غافل بوده اند.
من وتو امروز لعن فحش هواله معاویه و خاندانش می کنیم اما مردم آن زمان چه؟ آن قدر غرق در حیله های رنگ رنگ این حزب بوده اند که به نام اسلام و پیغمبر از هزار هزار حدیث جعلی ساختن گرفته تا خفه کردن صداها ی مضر ، به هر نحو می کوشیدند تا دین پیغمبر را به نام او و به کام خودشان زیرو رو کنند. در آن زمان ، کشته شدن حسین بن علی می توانست تکانی به دلهای مرده و خوابیده آن زمان بدهد تا شاید بیدار شده و اسلام از دهان این شغالان زمین بیافتد. که همین هم شد.
حالا که چهارده قرن گذشته ؛به قول دوستی اگر روزی بچه ام یا بچه برادرم از من پرسید که امام حسین چرا شهید شد جوابم چیست؟ اصلا خودم جواب را می دانم؟ من اگر سیاه می پوشم به سر می زنم و گریه می کنم برای این است که کسی به امامم آب نداد ؟ یا برای رفتن غریبانه کسی که آن قدر بزرگ بود که خاندانش را جلوی چشمانش کشتند و او یکی یکی جسدهاشان را جمع کرد و برگشت و مثل یک شیر تازه نفس جنگید و علی رغم خونی که از او رفته بود و عاشورای آن سال که طبق کتب تاریخی اواخر خرداد یا حدود آن بوده و آنجا صحرای عراق بود او از تشنگی و خستگی خم به ابرو نیاورد.؛ ؟ تف به غیرت مسلمانی آن روضه خوانی که بگوید امام من از دشمن طلب آب کرده.! مرام حسین اگر این بود که عاشورا عاشورا نمی شد و کربلا اینگونه دل اسیر نمی کرد. آخر نفهمی تا کی؟ در آوردن اشک جماعت پا منبری به چه قیمتی؟
اگر من و امثال من امروز جمع می شویم و عزا می گیریم برای این است که همان مرام نطلبیدن آب حسین مرام نپذیرفتن ذلت او نمیرد. شعار حسین که طلب آب نبود.شعار او "العطش العطش " نبود که تو به سرت می زنی و تکرارش می کنی . بله میگویند:"شما هر سال جمع می شوید و به سر و سینه می زنید که چه بشود؟ یک نفر هزار پانصد سال پیش مرد خوب خدا بیامرزدش." من به کسی که این ها را بارم کند حق می دهم! تا وقتی قیام حسین و شهادتش در حد تشنگی و مظلومیت ، و عظمت و مرام و ادب عباس در حد چشم و ابرو و لب دهان پایین بیاید او حق دارد کلفت تر از این ها بار من عزادار کند.
اما من جوان امروز توی کتم نمی رود من اهل فکرم نه فقط درباره فلسفه مارکس و هگل و انقلاب فرانسه و کوبا و غیره بلکه به فلسفه قیام مردی که یک دین را با قیامش و شهادتش سر پا نگه داشت. اگر می گویم " حسین" سعی کرده ام فلسفه اش را بفهمم. بزرگواری او و شفاعتش و مقبول افتادن اشکها به خود نازنینش مربوط است اما اشک بی معرفت و شناخت و اشک از روی احساسات صرف بی فایده است. حال یک پیاله یا یک دریا توفیری ندارد یعنی به قول استاد: "حسین را اول آنگونه که هست در دلت وارد کن بعد برای فقدان چنین انسان با عظمتی اگر اشکی بریزی حتی به قدر بال مگس؛ اجر و قربش حساب و کتاب ندارد."
پ.ن.۱:به شدت از مطهری متاثرم در این گونه قضایا.
وقتی اینجایی ها مدام از خانه و مسجد و این ماجرای چراغی که رواست یا روا نیست می گویند. گاهی گیج می شوم خانه کجاست و مسجد کجاست. به گمانم اینجایی ها هم همین طورند فکر نکنم بدانند خانه کدام و مسجد کدام است بعضی می نالند از کمک هایی که از پول نفت مان از پول پسته مان یا فرش مان یا هر زهر مار دیگرمان به شما می رسد.من نمی نالم.اصولا خجالت می کشم بنالم
.وقتی فرزندت را روی دست می برند و تو می دوی و تکبیر می گویی مو به تنم راست می شود.یادم می رود بغض کنم و دست به صورتم بکشم.فقط نگاه می کنم. تکبیر تو انگار با مال من تفاوتش به اندازه فرسنگهای میانمان است.همیشه فکر می کنم خدای تو بزرگتر است.حسودی می کنم به خدایت. وقتی می بینم از آن کلاشهای اتومات نداری و با قلوه سنگت می دوی می دوی می دوی، پرتش می کنی و بر می گردی و وقتی می شنوم این سنگی که پرت کردی را از کجا آورده ای دستم توان حرکت را از دست می دهد.تصور این که خانه ام ویران شود برایم سخت است. ما ، اهل این سرزمین آرام بعضی شکر گفتن نمی دانیم. های! تویی که وقتی که عزیز دردانه ات از گرسنگی تلف می شود باز هم " الحمدلله" از دهانت نمی افتد با توام تویی که از تبار عیسی ای و آنقدر مسیحی مومنی بوده ای که اشهدین را خیلی پیش تر از ما گفته ای یادمان بده مثل تو و قومت ، وقت بلا ، وقت فرود آمدن خوشه خوشه آزمون الهی ، شکر بگوییم.

پ.ن.۱: ویرایش شد
پ.ن.۲: از هر چی بی صفته عوقم می گیره
یا که شاعر بودی
یا که می فهمیدی
آن قدر که من را
دختر فا.حشه همسایه می فهمد
یا همان قدر که آن مش حسن میوه فروش
کاش شاعر بودی
می شمردی هر روز
ضرب آهنگ دل بی تابم . . . . ."فاعلاتن فعلاتن فاعل"
کاش می فهمیدی
و به عشق من بی تاب نمی خندیدی
یا به هر تابلوی نقاشی
که تو را در پس خورشید و یا
در میان پر و بال گنجشک
یا درون کُلّه مرغابی میکشیدم
تا کسی سرمه چشمانت را
یا که آن طره رقصانت را
بی اجازه نزند زاغ و مرا
بیش از این تلخ مزاجم نکند
و تو. . . .
می خندیدی چون نمی فهمیدی
کاش عاشق بودی
من خودم می دانم وصله ناجوری است
عاشقی و تو و شاعر بودن
این غلطهای زیادی هرگز
به تو فهم تو و سادگیت. . . . . نه!. . . نادوختنی است .
تو نه شاعر و نه عاشق و نه حتی بالغ
تو فقط آدم باش
تا دگر بنده ملامت نکشم
که چرا عاشق یک پست تر از خود شده ام.!
پ.ن.: هرچند اون طور که می خواستم نشد اما نوشتمش دیگه. چه کنیم.تحمل کنید.
- خب ندارم.که چی؟ تو داری خوشالی؟
-
- چرا اتفاقا می فهمم
-
- حالا. .
-
- تو اینطوری فکر کن
-
- خب. .
-
- خب. .
-
- من به ریشه های اجتماعی قضیه کاری ندارم.اصن هم بحث مااین نیس که حالااینا همش به خونواده برمی گرده و . .
-
- خب
-
- من بهش می گم بازی، سر گرمی.بچه تر که بودیم با ماشینک هامون بازی می کردیم حالا با اینا
-
- (خنده)
-
- آره دیگه طرف تو بغل باباش واسش جا نبوده سر از بغل توی گرگ در اورده!
-
- (خنده) نه ولی جدا خودت هم می دونی که طبیعت آدم همینه مخصوصا اگه جنست لطیف هم باشه اون وقت اگه پایه ت قوی نباشه با یه پخ می گرخی تو خیابون و با فراری میشی یا معتاد یا هرزه.اون بیرون هم که تا بخوای مرده خور هست
-
- نه
-
- نه ببین اون موقع که قضیه کلاس داشت گذشت اگه اون جوری بخوای حسابش کنی الان از بچه کلاس پنجمی بگیر تا اون چوپون محترم همه از دم یکی دارن
-
- (خنده) به قول تو یه زمانی می گفتن طرف خیلی با عرضه ست خیلی زبون داره.تو دبیرستان یادته دیگه؟
-
- ها مهدی بود و اون یکی اسمش چی بود؟
-
- قد درازه چشم هاش رنگی بود.
-
- ایول . همون .فکر کنم همین دوتا بودن که با زیداشون دیده بودنشون و واسه هم تعریف می کردن که فلانی رو میبینی؟ . . . آره . . کلی محترم شده بودن! تازه مد شده بود دیگه.
-
- الان چی ؟
-
- من نمی دونم
-
- به نظر تو ارزشش رو داره؟
-
- به نظر من نه
-
- تو رزم آرا رو یادته؟
-
- هان معلم ریاضی اول و دوم.اگه یادت باشه این هر درسی رو که می خواست شروع کنه اولش یه مقدمه میومد که اصن فلسفه این چیه.روزی که می خواست حد رو درس بده گفت ریاضی هم مث زندگی می مونه اصن شعارش همین بود.اون موقع گفت هر کاری رو می خواین تو زندگی انجام بدین بیاید حدش رو در نظر بگیرین یعنی ببینید آخرش چی می شه.یه فایدش اینه که ترست به کلی از انجام اون کار می ریزه. دوم این که تکلیفت رو می فهمی که اصلا ارزشش رو داره یا نه حالا تو از خودت بپرس واقعا داره؟
-
- به نظر من جزو لیست پوچ ترین کارای دنیاست
-
- خوب آخرش که چی؟
-
- پشت خطی؟
-
- باشه
-
- خدافظ
بی ربط۱: اینجا رو یه دوست معرفی کرد بد نیست سری بزنید.
مربوط۱: در جواب یک کامنت به دوست فوق الذکر.:
جسارتا با این حرف شما از بیخ مخالفم چرا که اون "آدم"ی که شما ازش حرف می زنید از اول اونی نبوده که شما الان داری می گی بلکه این شده. چطور ؟ 1. به وسیله خانواده 2. به وسیله خانواده 3 به وسیله محیط اطراف
یعنی فکر نمی کنم با اکتسابی بودن شخصیت انسان به طور کل مخالف باشی اگه هستی یه تجدید نظر بکن.
از نظر من اون دختری که توی خیابون یا دانشگاه یا هر محیط دیگه ای به اولی چشمک یه پسر و یا به اولین دوستت دارم یه پسر یا هر حرف دیگه ای ( که البته هم من هم شما میدونیم که معنی اون دوست دارم یعنی چی) دل و دینش رو می بازه. و خودش رو متعلق به اون می دونه و به قول شما دیوونه می شه و عاشق میشه و غیره ؛ مطمئنا کمبود محبت کمبود توجه و کمبود دیده شدن و تایید شدن توسط اطرافیان کمبود اعتماد به نفس و خیلی کمبودهای دیگه رو داره که همه شون بر می گرده به نحوه ی شکل گیری شخصیتش در سالهایی که بیشتر وقتش رو تو خونه بوده و هنوز اونی نشده بوده که شما بهش حق انتخاب می دی و تازه داشته می شده.
اگه این حرفها امل بودن به حساب میاد و به قول تو دیگه واسه همه جا افتاده که رابطه بین دختر و پسر یه رابطه معمول و حل شده هستش از نظر من همش از آثار عوض شدن ارزشهامون با ضد ارزشهاست.همش از نبود معنویت و از آثار هزار و یک چیز دیگه با دو هزار و یک ریشه متفاوته که نه من جامعه شناسم نه بحثمون اونقدر گسترده است که بخوایم سراغ اونا بریم. همین قدر رو من می دونم که رابطه دختر و پسر نود و هشت درصد (و شاید بیشتر) همه اش به خاطر ار.ضای ج.نسی و دیگر تمایلات مخصوصا پسرهاست که تو اکثر مواقع هم دخترای نادون به همون دلایل بالا ( که البته واسه پسرا هم صدق می کنه) قربانی تمایلات اونا میشند که من خودم بین همین پسرای دور و برم صدها موردش رو سراغ دارم که از اون وابستگی و عادتی که تو ازش حرف زدی " آگاهانه" و بی رحمانه کمال سو استفاده رو کردن و طرف رو پیچوندن و رفتن سراغ بعدی و در این راه از هیچ کثافت کاری و دروغ و حقه ای فرو گزار نکردند.
تو جای خواهری که هیچ وقت نداشتم می بخشید که رک حرف می زنم ولی باید مرد باشی تا بفهمی یه مرد وقتی میل شهو.تش غلیان می کنه برای ارضای اون و رسیدن به اون چیزی که می خواد حاضره تن به هر خفت و کثافت کاری بده تا به هدفش برسه و وقتی هم که سیر شد دیگه. . .
البته هم هستند دخترا و پسرایی که جفتمون دیدیم و می دونیم که با هم در حد دوتا همکلاسی یا دوتا همکار دوست هستند و خیلی هم محترمانه دوستانه و البته "محدود" با هم رابطه دارند و اینقدر هم می فهمند که هیچ وقت از خط قرمزها در حرف زدن و رفتار و شوخی ها و. .. .غیره پا رو اون ور تر نمی گزارند. و اگر یکی هم گذاشت ، اون یکی تا آخر قضیه رو بخونه و کلن قضیه رو منتفی کنه. اینا رو می دونم و این حرفام در مورد همون قشری بود که همون طوری که تو گفتی فکر می کنند خیلی عادیه و اعلان می کنند که ما جوونیم و یه سری نیاز داریم که باید بر طرف بشه!
50 -60 سال پیش اروپایی ها هم همین طوری فکر می کردند که دین رو منزوی کردند و منفعت طلبی شخصی رو به هر چیز دیگه ای ترجیح دادند چرا که وقتی سر جوونا به به این چیزا گرم بشه و شبها رو با فاحشه ها و معشوقه هاشون تو کلاب ها بگذرونند و به هر مشکلی بر می خورند یا مست کنند یا خود کشی و اصلا و ابدا به این که توی جامعه اطرافشون چی می گذره کاری نداشته باشند مسلما این به نفع اونایی خواهد بود که اون بالا هر غلطی می خوان بکنند می کنند و و همه ی این کثافت کاری ها رو به نام "آزادی" (همونی که امروز فریادش رو سر میدند) به خورد ملتهاشون می دن و حالا که دیگه کم کم چیزی به عنوان بنیان خانواده جیزی به عنوان عفت پاکی بکارت و غیرت تو فرهنگشون معنی نمی ده مثل سگ پشیمونند و دارند از راهی که رفتن بر می گردن به طرف معنویت. من از روزی می ترسم که به اینجایی که اونا الان رسیدند برسیم.
جامعه ایده آل من جامعه امروز غرب نیست.
من از گم شدن غیرت به اسم مدرنیته می ترسم.
Click & Listen