جمع شدن بساط این شو مضحک چهارسالانه در هسته امنیتی کشور - مهم ترین وزارت خانه این سرزمین ٬ آرزویی است که بر من جوون که الان اول کرکری خوندنمه اصلا عیب نیست. ..
عصر تهییج تمام شده آقایان! شعار من این نیست که " تهییج کن مرا تا حمایت کنم تو را !!" نخیر. دوره عوض شده آقا!
و وقتی راه رو گم میکنم چه خوبه که کسی هست که چندتا سخنرانی پشت سر هم بیاد و کد بده و چراغ قوه ش رو چند لحظه جلوی پام بگیره و بگه ایناها!
قسمت ۵
و او جمله های کوبنده و رسوا کننده اش که هنوز که هنوز است وقتی به یادشان می آورم مثل پتک توی سرم می خورند ؛ را شروع کرد....:
نقوشی می بینم که تا امروز توی هیچ فنجونی ندیدم. . . . .بیشتر مربوط به گذشته میشه تا آینده . . . آدم مهمی بودی . . ..خیلی مهم . . . .این خطوط میگه شاید به اندازه ای که بخشی از تاریخ یک ملتی!. . .یک. .. .دو . ..سه. . . چهار و .. . اونم پنج. . .شیش. . شیش شیش. . .آها این یکی هم هفت و اینم هشت. هشت تا درخت افتاده همه هم پر شاخ و برگ . . اما . . .بذار ببینم . . میوه ندارن. . . عجیبه. . .درختای خوشگلی هم هستند . . ..
مادام با دقت و لبخند به لب ؛ گوش می داد و من با دهانی باز . همان چند جمله ی اول میخکوبم کرده بود . آدم مهم . . تاریخ ملت. ..یعنی واقعا اینها را از توی آن فنجان بی ریخت می فهمید؟ زاری با هیجان ادامه داد: کرم !! کرم می بینم! اطراف درختها پر از کرمه رو به من پرسید: از کرم بدتون می آد؟
- مسلما خوشم نمی آد
- اگه کرم ببینید میکشیدش و لهش می کنید یا از کنارش رد می شید؟
- کمی مکس کردم و جواب دادم : ترجیح می دم کاری به کارش نداشته باشم
- پس درست می گفتند!
- با تعجب پرسیدم کیا؟ کی درست می گفت؟
به طرز تابلویی از جواب تفره رفت و دوباره سرش را توی فنجان قهوه کرد . انگار که چیز عجیبی دیده باشد چشمش را ریز کرد و چند بار فنجان را چرخاند و از چند زاویه مختلف بررسی کرد . کم کم داشت ترس ورم می داشت و دل توی دلم نبود. فقط خدا خدا می کردم آبرویم را جلوی مادام نریزد و چیزی از گذشته نگوید که باعث سرافکندگی ام شود .زیادی غیر قابل پیش بینی به نظر می رسید . خانوم زاری بعد از کمی تامل انگار که هنوز هم از چیزی که دیده مطمئن نباشد فنجان را به طرف مادام گرفت و با انگشت خطوطی را نشان داد و پرسید : گلابیه مگه نه؟ مادام نگاهی به فنجان انداخت و بعد هم به من ..: آره گلابیه! زاری در پی تایید حرفش گردنش را عقب داد و تکرار کرد : آره گلابیه ! گلابی می بینم . . یک گلابی بزرگ....! و سکوت. . .کم کم داشت روی اعصابم میرفت و این چیز خوبی نبود انگار تمام پنجره ها قصد حمله داشتند و اسباب خانه همه مسخره ام می کردند ، بی اختیار پاهایم را تکان می دادم و دورو برم را می پاییدم قبلا هم بارها در این چنین موقعیتی بوده ام – اضطراب خفقان استهزا ، حقیقتهای غیر قابل باور و واقعیات غیر قابل تحمل – سکوت . . .دارد شروع می شود . بی شرف! . . سوت ممتد . . .گوشهایم دیگر سخت می شنوند . . سوت ممتد و لبخندهای خانوم زاری فنجان را هنوز می چرخاند و نگاه مزخرفش را به طرفم پرتاب می کرد گفت: خب . هرچی تا حالا دیدیم رو دیواره فنجون بود بذار بینم تهش چه خبره. . .. و باز می چرخاند آن فنجون بی صاحاب را و می چرخاند .و می چرخاند. . .و ادامه داد : اون ته دارم می بینمت! اما خیلی ریز می بینمت ٬ دو رو برت خیلی شلوغه فقط سرت معلومه اونم به زور! . مادام پکی زد زیر حنده . زاری ادامه داد : همیشه دورو برتون اینقدر شلوغه؟
- اینطور بوده
- خیلی دوست می داشتین نه؟
- سرم را پایین انداختم و دستهام را به هم گره کردم سرعت تکان دادن پاهام بیشتر شده بود فقط داشتم سعی می کردم به خودم مسلط باشم زیر لب گفتم : اونایی که باید می داشتن ، نداشتن . مردم من ، ظاهر قضیه رو می دیدن یعنی لبای خندون من رو . از دل پر خونم کسی خبر نداشت . توپ تنیس بودن حس جالبی نداره. فکر نکنم کسی باشه که بخواد تجربه ش کنه. . بین راست و چپ بین کم فشار و پر فشار . . .سرگیجه ی بدی بود . ..هشت سال همه ی سرمایه م رو دست رشته می کردن و قهقه می زدند فحشش رو ولی من می خوردم اون می گفت بذار ، این یکی نامه می داد که بردار ، اون مزاحمه مرخصش کن ، اون یکی به درد می خوره حمایتش کن . توپ تنیس واقعی! بی شرف!
. . . .یاد دارم که دستم را روی سرم گذاشته بودم و فقط خودم می دانستم که این علامت خوبی نیست. پاهام بدجوری می پریدند و دستهام دوباره عرق کرده بود دلم نمی خواست آبرو ریزی شود اما دست خودم نبود صدام دیگر آرام نبود. چشمهای مادام هر لحظه با بالاتر رفتن صدای من نگران تر می شد و من از ته قلب می خواستم که آن چشمها آن لحظه آرامم کند ولی کار از کار گذشته بود. دستهام را به هم فشار می دادم و تا آنجا که سخنم منقطع نبود را به یاد دارم که اینطور ادامه می دادم :
- کسی حتی حرفم رو نمی فهمید پشت تریبون از آزادی بیان و اندیشه می گفتم اون بیرون روسری ها عقب می رفت و مانتوها بالا و بالاتر. . .می گفتم جامعه مدنی حقوق شهروندی ، یقه پلیس رو می گرفتند کتک می زدند تو اصلن چه می دونی ها؟ فحشش رو من می خوردم میفهمی؟ من ! تو چه می دونی 18 تابستون کله ی پسره خون می اومد رفت من تو دفترم همه شون منافق بودن من سر جام راحتم کی گفته به تو چه مربوط؟ سعد آباد رو پس واسه چی ساختن؟ آره ! پاریس خوش گذشت . تو رو سننه؟ زنیکه لگوری ! مگه مال بابای تو رو خوردم؟ خودش گفت نامه بده بی شرف پافیوز! خانجون که دفتر تو رو پاره نکرده؟ کرده؟ مگه من گفتم تورم بالا؟ تورم بالا؟ تو هیچ می دونی چندتا سد ساختم؟ گونی پشت کولت بود داشتی از در می رفتی بیرون وقتی صدات زدم آهای . .گند تو زدی و هفت جد و ابادت. . .پیاز بابات گرونه انتر!مگه همش پیازه؟ توی ان اگه گفتگو می فهمیدی که تمدن کیلو چنده؟مگه متمدن ها فحش میدن؟من چی کار کنم اونا می خوردن؟ فحشش رو من می خوردم می فهمی؟ بیعرضه اون پتیاره بی کس و کاره که از راه نرسیده همه مون رو چلوند . . . .بی عرضه اون بی پدریه که من اینجا چی کار می کنم؟ ؟ هه ! تو اینجا چه غلطی می کنی؟ بهت نساخته نه؟ مال کدوم قبروستونی هستی؟
. . . . .میز واژگون شد.. ..عربده هایم را یادم است. روی میز کوبیدن ها و واژگون شدن فنجانها دستهای مادام که دستانم را می فشرد و سعی می کرد آرامم کند ، آرامش زاری را یادم است ، استیل تکیه دادنش به صندلی و فرم چشمهایش را یادم است . . و عربده های من ، دیگر مرد آرام و موقر پنج دقیقه پیشش نبودم . . .صدایم همه خانه را برداشته بود و اشکهایم را هم یادم است . . .بی اختیار می آمد بی آنکه حتی بغضی در گلو داشته باشم صورتم خیس بود و مادام بیچاره نمی دانست چه کند و همه کار می کرد. ..اما من دیگر صدایم لولهای آخرش بود مخصوصا آنجا که صورتم را توی صورت زاری بردم و اون سر جایش تکان نخورد . می دیدم که از پرتاب قطرات آب دهانم تند تند پلک می زند و من فریاد می زدم:
- اصلا تو کی هستی؟ این خضعبلات رو از کجا می گی؟ اگه فکر می کنی یه پیرمرد ریقو هستم که دیگه کاری از دستم بر نمی آد کور خوندی گوساله! هنوز اینقدر خرم میره که همین الان با یه تلفن بکنمت تو هلفدونی. . همین الان مینالی کی هستی و عنصر کدوم حرو زاده ای یا بدم ببرنت؟ زنیکه با پررویی توی چشمهام زل زد و گفت نمی شناسی؟
- داد زدم : نه!
- من زری ام. زری. زری شجاع! شناختی؟
- وقتی این جمله آخر رو به فارسی گفت : چشمهام تار شد و روی صندلی پشت سرم ولو شدم و بهش زل زدم. مادام همچنان مبهوت فقط تماشاگر ماجرا بود و دهانش انگار قفل شده بود. زری دوباره تکرار کرد:
- زری دیگه . نشناختی؟ زری یا به قول اینا زاری!
دوباره لبخندی زد و من تازه داشتم شیر فهم میشدم که آن نگاههای مرموز و خیره وق زدن ها و فال فنجان و گلابی و . .. .همان نگاه اول شناخته بود بی شرف! فقط انگار می خواست خاطرات ما را انگول کند و این بی آبرویی به بار بیاید وگرنه کل مهمانی را فیلممان کرده بود ناکس. . . .
ادامه دارد
پی نوشت:تعبیر خواب رو که مطمئنم از همه بر می آد. تعبیر فال هم ایشالا بر بیاد.
شاید حالا که رفت به رسم خودمان ٬ رسم اصیل خود ٬ همان بی خبری با سابقه را می گویم رسم فراموش کردن زنده ها و به یاد آوردن مرده ها ٬ به همان رسم ٬ شناختمان را آغاز کنیم. شاید حالا دیگر آنهایی که وصیت شده بودند به نگاهداری رازهای مگو درون سینه تا هنگام مرگ ٬دیگر اجازه یابند همه مان را متعجب کنند. از کرامات ملکوتی شیخ دوست داشتنی قم بگویند تا ابروهامان را بالا انداخته ٬ چشم ها را درشت کنیم و باورمان نشود که در این زمانه آخر الزمان هم همین کنار دستمان هستند کسانی که به فکر آن باشند که برسند به جایی که به جز خدا نبینند . و برسند . و من اگر فکر کنم که اولتیماتم های اینجایی همه باید شق القمر باشد سخت در اشتباهم. آیت الله بهجت یکی از آنها بود . همانی که حتی با این که سن و سالم کم بود اما آن سال لحظه ی دیدن چهره اش ٬ فهمیدم وقتی می گویند فلانی چهره اش نورانی است یعنی چه.
تا به حال اگر کم شنیده ایم یا به قولی خیلی ها اولین بارشان بود که نام آیت الله بهجت را می شنیدند اما زین پس آنها که به دنبال صاحبان سیرت زیبا می گردند بیش ازپیش از او خواهند شنید.
مه اگر آنطور که من تخیل میکنم باشد٬ دیگر از نگاههای چرکین ، قلب های کدر ، و رفتارهایی که آنها را "رذیلانه" می نامیم ، گله مند نخواهیم شد......حتی شبه روشنفکران ، در مه ، به نظر نخواهند رسید که به پرگویی های مهمل مبتذل ابدی خویش مشغولند و به خیانت!! آنها را در مه ، اگر به قدر کفایت فشرده باشد می توانیم جنگجویانی اسطوره ای مجسم کنیم که به خاطر آزادی می جنگند ! یا به خاطر نان زحمتکشان جهان .
برای نفسی آسوده زیستن ٬ چاره ای نیست جز مهی فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن ، مهی که در درون آن هر چیز غم انگیز ٬ محو و کمرنگ شود. .. . .
نادر ابراهیمی.
۱.از همه ی رفقا به خاطر مشارکت خوبشون توی قضیه معرفی کتاب خیلی خیلی ممنونم . تا بساط این نمایشگاه کتاب برپاست همچنان منتظر معرفی کتابهای خوندنی اونایی که هنوز وقت نکردند معرفی کنند هستیم. اینجا
۲. این روزها این غربالگر مغزم رو باید حسابی فعال کنم.باید سیستم بازیافت خاطره ها رو هم فعال کنم. باید gps مغزم رو هم فعال کنم. ببینم کجاییم ؟ قرار بوده کجا باشیم؟ کی داره درست می ره؟ کی وانمود می کنه که می خواد درست بره؟کی می خواد وانمود کنه که اونی که وانمود می کنه داره وانمود می کنه و فقط اونه که وانمود نمی کنه و بقیه همه دارن وانمود می کنن و برعکس!! باید فیوزهای سوخته مغزم رو عوض کنم. مدتیه دیگه نمی پرند!
۳ ." من موسیقی رپ را دوست دارم."
به نظر شما این سخن از کدام چهره سیاسی است؟به عبارتی تصور کدام چهره سیاسی هنگام هد زدن آسان تر است؟
زهرا شجاعی
زهره صادقی
زهرا رهنورد
فاطمه رجبی
چند سوال چند گزینه ای هم اینجا مطرح شده
. . . . .اسمش " دالی پارتون " بود اما چون درست زبانم نمی چرخید ترجیحا همان مادام صدایش می کردم اینطور که می گفت انگار روز قبل همراه سگش دونفری به این خانه نقل مکان کرده بودند و قرار بود اگر اتفاقی نیوفتد همینجا بمانند . همانطور که از ظاهر مسحور کننده اش برمی آمد زن محترم و لوندی بود . سگش را "فارت" صدا می کرد . بار اول که صدایش کرد بی اختیار زدم زیر خنده و پنج دقیقه ای ریسه می رفتم دست خودم نبود اما بعد فکر کردم خوب حتمن دلیل قانع کننده ای برای این انتخاب داشته یا اصلا در زبان محلی کشور آنها شاید معنی دیگری بدهد همانطور که غاز در زبان اینها که چیز دیگری می شود در زبان ما.
رابطه ها همان طور که پیش بینی میکردم ٬ رو به بهبودی می رفت و بعد از مدتی صبحها با هم پیاده روی می رفتیم ( من و مادام و فارت) و کلی از این در و آن در حرف می زدیم. احساس خوبی داشت ٬ در اکثر موارد همدل بودیم و حرف هم را به طرز عجیبی خوب می فهمیدیم . گاهی بعد از ظهر ها من به صرف قهوه ٬ خانه آنها و گاهی آنها به صرف چای و باقلوا ٬ خانه ی من مهمان هم می شدیم. در این میان کریم هم گه گداری به جمعمان می پیوست و کم کم با مادام قاطی شده بود و نظرش را تا حدودی جلب کرده بود . بی شرف ! از همان بچگی مهره مار داشت . اما من قرار نبود دیگر اجازه دهم ماجرای غر زدن دختر مش رحیم توسط کریم ٬ اینجا تکرار شود. اما او کار خود را می کرد. جوک هایی را که من سی بار شنیده بودم و یک بار هم نخندیده بودم را برای مادام تعریف می کرد و دوتایی صدای قهقهه شان فضای خانه را پر می کرد. دروغ چرا؟ خودم که دیگر وجدانا می دانم که حسودی ام می شد.هر چقدر هم بخواهم ادای این فکلی ها را در بیاورم و مثل اینها باشم باز هم سیب زمینی بودن برایم دشوار می نماید . هرچند با مادام هنوز آنچنان حرفهایی رد و بدل نکرده بودیم اما به هر حال علقه ی ایجاد شده را اطرافیان باید درک می کردند . اما باز هم چنین توقعی از کریم توقع گزافی بود.
گمانم دهم ژانویه بود . یکی از روزهای بهاری این خراب شده که هیچ چیزش به بهار نمی برد. تاریخش را خوب یادم مانده ٬ چراکه اتفاق آن روز را خوب یادم مانده. و اتفاق آن روز را خوب یادم مانده ٬ چراکه منشا ایجاد تحولاتی شد که تاثیرش در سالهای بعد از آن در خور توجه بوده. صبح یکشنبه بود و اینجایی ها همه خوش خوشان از تعطیلی بعد از سگ دو های روزهای کاری اشان یا خود را به جایی و کسی و چیزی گرم کرده بودند و یا برنامه داشتند که بکنند . اما من که آخر هفته و اولش برایم توفیری ندارد در خانه مانده بودم و آن روز این را هم یادم است که از صبح که بیدار شده بودم کرم شطرنج به جانم افتاده بود و داشتم با خودم شطرنج می زدم که در را کوبیدند .
- "کیه؟"
- "صبح بخیر مادام هستم." دستی به سرم کشیدم و یقه روبدوشامم را صاف کردم و رفتم زنجیر پشت در را انداختم . با لبخند در را باز کردم .
- "صبح بخیر ! بفرمایید داخل"
- " راستش دیشب یادم رفت متذکر بشم امروز می رم که یکی از دوستای قدیمیم رو ببینم فکر کردم شاید من رو همراهی کنید یقین از توی خونه مونده که بهتره . نیست؟ ".... راست می گفت داشتم کپک می زدم سه روزی بود از خانه بیرون نرفته بودم و به همین خاطر سریع قبول کردم
- " چند لحظه صبر کنید الان آماده می شم." .... میان راه بحث اینکه الان پرتقالهایی که از آفریقا می آورند به هیچ وجه مزه ی پرتقالهای قدیم را نمی دهد ؛ پیش کشیده شد و تا دم خانه دوست مادام برایش از درخت پرتقالی که توی حیاط خانه مان در یزد داشتیم و مزه ی ملس پرتقالهایش گفتم و به کل یادم رفت از دوستش بپرسم . زنگ را زد و در باز شد. پشت سر مادام داخل شدم . از این ساختمانهای عهد بوش درب و داغان بود . طبقه سوم پیرزنی خپل با لبخندی شیرین در را باز کرد و مادام را در آغوش گرفت . جیغ جیغ های معمول زنان در این گونه موارد شروع شده بود که ناگهان پیرزن چشمش به من افتاد و گیرپاج کرد . دهانش نیمه باز مانده بود و با حیرتی حیرت آور با چشمانی وق زده من را نگاه می کرد طوری که مادام با نگرانی رو به من برگشت و مطمئن شد که چیزی م نشده باشد و بعد این سکوت عذاب آور چند ثانیه ای را شکست و من را همسایه و دوست خود معرفی کرد و آن پیرزن را " خانوم زاری". به نظرم اسمش ایتالیایی آمد زیاد کنجکاوی نکردم و با لبخندی مختصر به جلسه ی معارفه ی دم در خاتمه دادم و هر چهار نفر وارد خانه شدیم. زن بیچاره تنها بود و حتی حیوان خانگی هم در خانه اش دیده نمی شد وقتی رفته بود قهوه را آماده کند آرام به مادام گفتم:تنهاست؟ گفت : آره گفتم:حتی حیوون خونگی هم نداره؟ گفت: نه بدش می آد. ...خانوم زاری با سه فنجان قهوه سر میز ظاهر شد و هر سه را روی میز گذاشت مادام نگاهی به فارت و بعد به دوستش انداخت که معنی اش این بود که چرا برای فارت چیزی نیاورده ٬ اما خانوم زاری داشت همچنان با نگاههای خیره اش روی اعصاب من قدم می زد و توجهی به اطراف نداشت. با مادام هم که گپ می زدند میان حرفها همچنان نیم نگاهی به من داشت و این مهمانی چهار نفره ی بعد از ظهر را داشت برایم غیر قابل تحمل می کرد. قهوه ام را که می خوردم یک دفعه انگار چیز خارق العاده ای به ذهنش رسیده باشد رو به من گفت : می خواین فنجونتون رو ببینم ؟ من با تعجب به خانوم زاری و بعد به فنجانم نگاهی انداختم که مادام سریع اضافه کرد : فال! منظور زاری فاله.." و رو به زاری ادامه داد : " یعنی هنوزم فال می گیری؟ مثل قدیما؟ آخی. . . یادش به خیر. . . .بعد به سمت من برگشت و گفت: " فالهای زاری ردخور ندارن اجازه بده فنجونت رو ببینه.".... سری تکان دادم و جرعه ی آخر قهوه ام را خوردم و با حسرت به مقدار با قیمانده ی ته استکان که باید باقی می گذاشتم نگاه کردم و فنجان را برگردانده به زاری تحویل دادم. " قهوه ش حرف نداشت" لبخند موذیانه ای روی لب های چروک خانوم زاری نقش بست و بعد از چند دقیقه فنجان را برداشت و گفت:
- خوب ؟ شروع کنیم؟
- هرطور میل شماست
- یعنی مشتاق نیستید؟!
- خوشحال می شم بشنوم.....و او ٬ جمله های کوبنده و رسوا کننده اش که هنوز وقت یاد آوری اشان عین پتک توی سرم می خورند ٬ رو آغاز کرد. . . .
ادامه دارد.....
پس به طور واضح تر باید بگم که خواهشمون از شمایی که اینجا رو می خونی یا از اینجا رد میشی اینه که همت کنی و یه کتاب واقعا بدرد بخور که خودت استفاده و حالاتش رو بردی٬ اینجا معرفی کنی تا من و بقیه به لیست خرید کتابای نخونده و واجب القرائه ی خودمون اضافه ش کنیم و بعدن با خوندن هر جمله و کیفور شدنمون به جون شمای معرف دعا کنیم.
به نظرم غیر از شناسه های کتاب مثل عنوان ٬ نویسنده ٬ مترجم ٬ و ناشر٬ نظر شخصی هر فرد در مورد کتاب یعنی یکی دو خطی معرفی اجمالی یا حداقل حسی که از خوندن اون کتاب داشتید لازم و ضروریه.
فرق معرفی کردن کتاب به یک دوست و دیدن جلد خوش آب و رنگ یک کتاب روی پیشخون ٬ همه ش توی همین چندجمله ای هستش که از دوستت در باره اون کتاب میشنوی و همچنین نوع کلماتی که برای ابراز نظرش و حسش برای معرفی کتاب به تو ٬ استفاده می کنه.
(فقط کافیه موارد مذکور رو در قسمت نظرات وارد کنید)
حداکثر سه کتاب مورد نظر خودتون رو اینجا اعلام کنید بی زحمت.
معرف: آقا بهروز
۱.آمده بودم با دخترم چای بخورم (+)
نویسنده: شیوا ارسطویی / نشر مرکز
بدون توضیح

۲.هشتاد سال داستان کوتاه (در دو جلد) /
انتخاب و بررسی: حسین میرعابدینی / .نشر کتاب خورشید.
بدون توضیح
معرف: بازمانده
داستان سیستان
نویسنده:رضا امیر خوانی / انتشارات: طه
فکر میکنم کتابهای امیرخانی نیازی به توضیح نداره!

معرف: آدم
معراج السعاده (+)
اثر ملا احمد نراقی / انتشارات: وحدت بخش
. . .شرافت هر علمی به شرافت موضوع آن است . و موضوع علم اخلاق نفس ناطقه انسانیه است٬ که اشرف انواع کائنات و افضل طوایف ممکنات است و به واسطه این علم از حضیض مرتبه بهائم به اوج عالم ملائکه عروج می نماید. . ..
به نظرم که به زبانی شیرین تر از زبان این کتاب نمی شه نفس آدمی رو بهش شناسوند. . .
نوای اسرار آمیز
نویسنده : اریک امانوئل اشمیت / مترجم: شهلا حائری / انتشارات: قطره
(نمایشنامه) که سراسر داستان توی خونه ی یک نویسنده ی معروف اتفاق می افته که درجزیره ای دورافتاده زندگی می کنه و در پی ملاقات با یک خبرنگار پرده از راز چندین ساله ی زندگی نویسنده برداشته می شه

معرف: یکی از میان قدیسین
۱. مون پالاس
نویسنده: پل استر/ ترجمه : لیلا نصیری ها / انتشارات: افق
۲. تیمبوکتو
نویسنده: پل استر / ترجمه :شهرزاد لولاچی / انتشارات افق
۳ . خنده در تاریکی
نویسنده: ناباکوف / مترجم : امید نیک فرجام / انتشارات : مروارید
معرف: سارا پارسی
۱. تذکره الاولیا
اثر : عطار

۲.جهان هولو گرافیک
نویسنده: مایکل تالبوت / ترجمه : داریوش مهرجویی / انتشارات : هرمس
درباره آفرینش جهان و ارتباط ما و ماورائ الطبیعه هست به نوعی!

۳. صفر
نویسنده : دکتر مسعود ناصری / انتشارات : مثلث

درباره آفرینش جهان و ارتباط ما و ماورائ الطبیعه هست اینم به نوعی!
معرف: سوسک سفید
دنیای سوفی
انتشارات نیلوفر / نویسنده یوستین گردر / ترجمه حسن کامشاد
تاریخ فلسفه به زبان داستانی و ساده اما عمیق و شیرین همراه با تحلیل

معرف: روانپریش
سالهای ابری
نویسنده: علی اشرف درویشیان.
رمانیه که از زبان یک کودک خردسال شروع میشه و جریان آرام شکل گیری افکار سیاسی در ذهنش رو قلم میزنه. رمان بسیار لطیف و دلچسب هست و در ایجاد هم ذات پنداری با شخصیت های داستان موفقه. با توجه با اعمال شدید سا.نسور در سالهای اخیر ترجیحا از چاپ قدیم ( مثلا انتشارات اسپرک سال 1370 ) استفاده کنید و لذت ببرید. (گویا رمان از 4 جلد به 1 یا 2 جلد تقلیل یافته!)
۲. جسدهای شیشه ای
نویسنده: مسعود کیمیایی ٬ جمشید ارجمند / انتشارات : ورجاوند
رمانیه که هیچ نوع پایانی براش متصور نیست. ولی این تنها خصیصهء این کتاب نیست. چون خوندنش برای بار دوم و سوم هم دلچسبه.

معرف: آقا وحید
۱. قران نماد حيات معقول
اثر : علامه ي( دوست داشتني من) علامه جعفري / انتشارات : كرامت
۲.نقد عقل مدرن.
نویسنده: رامين جهانبگلو / نشر فرزان روز
نقد عقل مدرن مجموعه دو جلدیه مصاحبه اس با 40 نفر از بزرگان معاصر دنیا از کشورهای مختلف در بابهای ادبیات و سیاست و فرهنگ و اخلاق و هنر.... از زندگی خود اونها شروع میکنه و به سوالهای ریشه ای تر از مقوله هایی که نام بردم میرسه.. با هرکی در حیطه ی کار خودش.... دوسش دارم از این بابت که دیدگاه کلی آدمهای متفکری از کشورهای مختلف و فرهنگ های مختلف رو طرح میکنه....
۳. آتش بدون دود
نویسنده : نادر ابراهيمی

اين كتاب هفت جلدي البته با جيبهاي دانشجويي نمي خوره ولي ارزش خوندن رو به شدت داره....ديوانه كننده ست!!
آتش بدون دود از يه افسانه ي تركمن شروع ميشه و ميرسه به دوره مبارزات انقلابي زمان شاه.... مسحور كننده اس...!
معرف: دلشده
چهار زندان انسان
نويسنده: دکتر علی شریعتی / انتشارات: حقایق اسلامی مشهد
در یک نوشته کوتاه تز چهار گونه جبری که بر انسان حاکم است : ماتریالیسم، طبیعت گرائی ، سوسیالیسم و بیولوژیسم و سر انجام به انسانی تبدیل شدن که از این چهار جبر آزاد است را مورد بحث قرار می دهد.
۲. در سینه ات نهنگی میتپد
نویسنده: عرفان نظر آهاری
مجموعهٔ چند داستان کوتاه, اما خیلی زیبا

معرف: سارینا
۱. با خالق هستی
نویسنده: جی پی واسوانی / مترجم : فریبا مقدم / انتشارات: حمیدا

به خود مذهب و وجود خداوند به صورت کلی پرداخته و به صورت خیلی ساده و روون رابطه ی خداوند و بنده ها رو بررسی کرده نه فقط از دیدگاه اسلام!
۲. برای آن به سوی تو می آیم
نویسنده: جی پی واسوانی / مترجم : فریبا مقدم / انتشارات : دایره

۳. مجموعه کتابهای شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید
نویسنده: مسعود لعلی / انتشارات : بهار سبز
معرف : یک زن
۱. بار هستی
نویسنده: میلان کوندرا /ترجمه پرویز همایون / انتشاترات : قطره
یک رمان عشقی فلسفی هست و هر که این کتاب رو بخونه حتما دنبال کارهای دیگر میلان کوندرا می ره مطالعه می کنه
۲. خاطرات پس از مرگ براس کوباس
نویسنده: ماساشا دو د آسیس / انتشارات : مروارید /
خاطرات پس از مرگ، بعد از انتشار به زبان انگلیسی در شمار صد رمان بزرگ جهان جای گرفت و نویسندهی آن امروزبزرگترین نویسندهی آمریکای لاتین در قرن نوزدهم و به عقیدهی برخی منتقدان، مثل سوزان سونتاگ، بزرگتریننویسندهی این قاره در دو قرن اخیر به شمار میرود.
۳. ای کاش گل سرخ نبود
نویسنده : منیژه آرمین / انتشارات : سوره مهر
در مورد زندگی یک زن نوشته شده خیلی درام هستش و خیلی با احساس نوشته شده
معرف: کلاسیک
رویاهایت را به من بگو
مولف : سیدنی شلدون / مترجم : هادی عادل پور / انتشارات : کوشش
من کلا رمانای سیدنی شلدون رو به تموم رمانهای تینیجری ترجیح می دم...
رویاهایت را به من بگو... این کتاب تیریپش کلا جنایی ایناست ! اگه کسی نو جوون باشه بیشتر می پسنده!
معرف: گوریل فهیم
اتوبوس پیر
ریچارد براتیگان / ترجمه : علیرضا طاهری عراقی / انتشارات : مرکز
معرف :حوا
۱. هزار خورشید تابان
نویسنده: خالد حسینی / انتشارات: ثالث
این کتاب فوق العاده است وضعیت زن ها ی افغانیو تشریح می کنه یه رمان فوق العاده است
۲. امینه
نویسنده: مسعو.د بهنو.د / انتشارات : علم
این کتاب در مورد قاجاریه است و همه ی حوادث قاجارو ربط می ده به یه زن شیر دل به اسم امینه .

۳.من هشتمین نفر آن هفت نفرم
نویسنده : عرفان نظر اهاری

یه سری داستان کوتاهه ....
معرف: سانتاییه
۱. کیمیای سعادت (+)
اثر امام محمد غزالی
۲.سفر به خاک یونان ( گزارش به خاک یونان عریضه به ال گرکو )
نویسنده: نیکوس کازانتزاکیس / مترجم: صالح حسینی / انتشارات : نیلوفر
کازانتزاکیس یکی از بزرگان ادبی یونان است.رمان ونمایشنامه هایی نیز نوشته است.تنها نوشتن می توانسته است اورا کمی آرام کند(به گفته ی خودش).
275روز بازرگان
نویسنده: مسعو.د بهنود / انتشارات : علم
معرف: آقا مسعود
گور به گور
نویسنده: ویلیام فاکنر / ترجمه: نجف دریا بندری / انتشارات: چشمه.
روایت جذاب و خرتوخری(شیر تو شیر) که شیرینه.
معرف: نیکزاد
کجا ممکن است پیدایش کنم
نویسنده: هاروکی موراکامی / ترجمه: بزرگمهر شرف الدین / انتشارات: چشمه
اثر این نویسنده ژاپنی را پیشنهاد میکنم. که شامل چند داستان کوتاه هست
معرف: باران سپید
۱. ترس و لرز
نویسنده: سورن کی یرکگارد /مترجم: دکتر سید محسن فاطمی / انشارات: حوزه هنری

۲.اکثریت های خاموش
نویسنده: ژان بودریار / مترجم: پیام یزدانجو / نشر مرکز
1984
نویسنده: جورج اورول / مترجم: صالح حسینی / انتشارات: نیلوفر
معرف: نیک آیین
1- رگتایم
نویسنده: ای ال دکتروف / مترجم: نجف دریابندری / انتشارات: خوارزمی
اگر می خوای ببینی تندنویسی یعنی چی؟(به خصوص در زمینه ریتم و تمپو) این کتاب رو بهت پیشنهاد می دم.
2- سلاخ خانه شماره پنج
نویسنده: کورت ونه گات / مترجم: علی اصغر بهرامی / انتشارات: روشنگران و مطالعات زنان
درباره یه سرباز امریکاییه که اسیر آلمانیاس تو یه قرارگاهی تو درسدن و شاهد اینه که بمباران متفقین(نیروهای خودی یعنی) چطور قدیمی ترین معماری آلمان رو با خاک یکسان می کنه.

3- جای خالی سلوچ
محمود دولت ابادی
درباره یه آقاییه به اسم سلوچ که حالا نیست. چون نیست جای خالیش هست ولی.
معرف: سوت دسته دار
دست دعا چشم امید (دریافتی از مناجات خمس عشره)
نویسنده: سید مهدی شجاعی / انتشارات: کتاب نیستان
نویسنده کتاب دریافت خودشو از صحیفه ی سجادیه به فارسی نوشته خیلی کوتاه و قشنگ...
شکوای سبز 1
شکوای سبز 2
نویسنده: سید مهدی شجاعی / انتشارات: کتاب نیستان
عاشقانه.... تنها وصفیه که براشون میشه کرد
((کاش می دانستم جای تو کجاست ؟کاش می دانستم که کدامین زمین! کدامین خاک! جای پای توست....چه سخت است بر من که همه را ببینم جز تو.چه دشوار است بر من که هیچ ترنّمی، صدایی، نجوایی از تو نشنوم. . .))

معرف: شازده سید کوچولو
بی وتن
نویسنده: رضا امیرخانی / نشر ِ علم

مجموعه زرسالاران یهودی و پارسی ( 6 جلد.)
نویسنده: مورخ برجسته عبدالله شهبازی / انتشارات: مرکز پژوهش ها و مطالعات سیاسی
این مجموعه به تاثیر زرسالاری و اولیگارشی یهودی در مقاطع گوناگون تاریخ ... از آغاز استعمار ماورائ البحار و هند شرقی تا ورود و بروز در کودتای 28 مرداد و جریانات گوناگون می پردازد.
وبا نثری به عنوان تاریخ خوانی به جریانات جالب و خواندنی و عبرت آموزی می پردازد.

معرف: بیگانه
دخمه
نویسنده:ژوزه ساراماگو / مترجم: کیومرث پارسای / ناشر: روزگار
اکثرا ساراماگو رو با کوری می شناسن . اما "دخمه " با تم تقریبا فلسفی که تمثیل غار افلاطون رو هم به تصویر می کشه فکر می کنم پیشنهاد خوبی برای خوندن از این نویسنده ی بزرگ باشه .

معرف: دکتر پرتقالی
۱. کافه زیر دریا
نویسنده: استفانو بنی

۲. مارگریتا دلچه ویتا
نویسنده: استفانو بنی
![]()
۳. سوداگری در ساخت و ساز
ایتالو کالوینو / مترجم: مژگان مهرگان / انتشارات : کتاب خورشید

معرف: سحر
۱. آن سالها
نویسنده: محمد جعفر یاحقی .
. این کتاب قسمتی از زندگینامه ی دکتر یاحقی به قلم خودش هست. توصیفات بسیار زیبایی در این کتاب دیدم! حقیقتا از خوندنش لذت بردم.

۲. چند نامه به شاعری جوان
نویسنده: راینر ماریا ریلکه .
این کتاب مجموعه ای از نامه های ریلکه به شاعری جوان هست. کتابی خواندنی و به یاد ماندنی ست.

۳. پیامبر و دیوانه
نویسنده: جبران خلیل جبران / ترجمه ی: نجف دریا بندری / انتشارات: کارنامه .
کتاب های جبران هم که نیازی به توضیح نداره
معرف: زمان بازیافته
۱. داستان دو شهر
نویسنده: چارلز دیکنز / مترجم: مهرداد نبیلی / انتشارات: فرزان روز

نویسنده: ویکتور هوگو
۳. مردی که می خندد
نویسنده: ویکتور هوگو
(خیلی تاکید می شود)
۱. از عزیزانی که به این داستان با این همه کد به دید منفی نگاه نمی کنند و برداشت های سیاسی نمی کنند بسیار متشکرم.
۲.
. . . . چند ثانیه ای به سکوت گذشت. رویش را که برگرداند قفسه سینه ام تیر کشید نفسم داخل رفت و همانجا ماند . بی شرف ! به عمرم روی هیچ صورتی چین و چروکی به این جذابی ندیده بودم خطهایی که هرکدام برای خود انگار واج های عشق را زمزمه می کردند خطوطی که روی پیشانی اش می افتاد محشر بود منظم و موازی گویی با خطکش کشیده باشندشان٬ پف زیر چشمش بسان لخته های شن های نرم کنار ساحل بود که لایه لایه روی هم سوار شده اند آنچنان حالتی به چشمانش می داد که هر رجلی را مخلص می کرد زیر نور آن آفتاب کم جان پاییزی که دیگر وقتش بود نارنجی شود ٫ سایه ای که غبغب پر ابهتش روی گردن سفیدش می انداخت بسان سایه ی درخت سیبی بود که همیشه تنه اش را از گزند آفتاب حفظ می کند. چه با شکوه بود آن لحظه که قد و قواره اش را به چشم به هم زدنی ورانداز کردم ٬چربی های محاط اسکلتش تمامن حاکی از این بودند که در جوانی اش هیچگاه سو تغذیه نداشته و این خود نکته ای بسیار در خور تحسین بود. قبایی که پوشیده بود مرا یاد رختخواب پیچ خانجون خدا بیامرز می انداخت ٬ همان لحظه بغض گلویم را فشرد . ..خانجون. . ..کاش می شد فقط یک بار دیگر به خواب ببینمش هرچند آن اواخر هم که می آمد همیشه اخمهایش در هم بود و غیض چشمانش حاکی از این بود که از چیزی دلخور است . شبی که به "جرج" فقید نامه نوشتم را هیچ وقت فراموش نمی کنم گمانم ۲۰۰۳ اینها بود٬ همان شب تا سرم را روی بالش گذاشتم و پلک هایم سنگین شد خانجون با عصبانیت و عصا زنان از در خانه پدری داخل شد . من توی ایوان نشسته بودم و داشتم جریمه هایم را از روی تصمیم کبری می نوشتم ٬ فواره توی حوض مثل همیشه باز بود و یک جفت پرستویی که زیر ایوان لانه کرده بودند طبق معمول جیر جیر کنان در رفت و آمد بودند ٬ صحنه ی عجیبی بود خانجون همانطور که جلو می آمد چادرش را باز کرد و روی سیم رختی توی حیاط انداخت ٬ من هم به خیال اینکه الان دست می کند گره روسری اش را باز می کند و از آن نخود چی کشمش ها روی دفترم می ریزد نیشم تا بنا گوش باز بود و پیش آمدنش را نگاه می کردم تا اینکه لب ایوان رسید ٬ بالای سرم ایستاد و با غضبی که هیچ گاه از چشمانش سراغ نداشتم نگاهم کرد و دفترم را برداشت و گفت : اینا چیه می نویسی؟. . .و دفترم را از وسط جر داد !! من هاج و واج فقط صدای جررررر خوردن دفتر توی گوشم اکو می شد و از خواب پریدم . از آن سال دیگر به خوابم نیامده . . . .هیچ وقت. ..
تمام اینها همه به ثانیه ای چند٬ از ذهنم گذشت و من مدهوش ٬ فقط چهره ی وحشت زده ی پیرزن جذاب همسایه مان را نگاه می کردم و او هم مرا وقتی از نوع نگاهم و عصای توی دستم فهمید هیچ پخی نیستم ناگهان شروع کرد به جیغ کشیدن و فحش دادن بی شرف ٬ هر یکی را که توی صورتم فریاد می زد ٬ درمی یافتم که هنوز چقدر از قافله عقبم و هنوز چقدر فحش های جورواجور هست که باید از کریم یاد بگیرم . اولین ملاقات با مادام خوب . . آن طور که باید نبود ٬ اما با اخلاقی که از خودم سراغ داشتم همان لحظه حتی هنگامی که فحش های رنگارنگ توی صورتم می خورد ٫ به ادامه ی شیرین این رابطه امیدوار بودم پس سعی کردم حالت شرمنده به خودم بگیرم و سرم را پایین نگه دارم تا پیرزن بنده خدا ری اکشن خود را از شوکی که به او وارد کرده بودم تمام کند و خالی شود. آخر این اخلاق زنها را خوب می شناسم باید بگذاری تا کاملن خالی شوند ٬ هم وقت گریه هم عصبانیت هم . . .خلاصه وقتی کمی آرام شد خودم را معرفی کردم و برایش با آرامش توضیح دادم که چرا این سو تفاهم پدید آمده و با زیباترین کلمات و عباراتی که از زبان این اجنبی ها بلد بودم ٬ عذر تقصیر خواستم و در آخر یکی از آن لبخندهای معروفم را خرجش کردم . می دانستم رام و آرام می شود و این چنین هم شد. گفت : " فکر کنم منم زیاده روی کردم ٬ شما هم ببخشید آقا." سریع تا دیدم اوضاع آرام است دستم را دراز کردم و گفتم :" من همسایه واحد کناری شما هستم.خیلی از دیدار شما خوشوقتم ......
ادامه دارد...
هر چند بار آمده ام ادای حسین آقا را در بیاورم و بگویم من هم سال سیاه داشته ام، اصلا من سالهای سیاه داشته ام، هر وقت آمده ام درد دل کنم، سخنرانی کنم، دستم را روی میز بکوبم، قرمز شوم. . نگذاشته . هر دفعه به نحوی کاکوچ کرده اما خودش چه؟ اینقدر حرف زده و درد دل کرده که همه را حفظم . همین الان بگویند حرفهایش را بنویس می توانم صدها صفحه بنویسم و کتابش کنم مثل همانی که بیست و دو سه سال پیش باعث محبوبیت و بعد هم ریاست جمهوری اش شد.اما گمان کنم با گندی که او زده شاید دیگر هیچ کاکا سیاهی شانس پرزیدنسی نداشته باشد. مردم اینجا هر چند روزی هشت نه ساعت کار می کنند و همه چیزشان اتومات شده و دیگر کسی نه تنش را و نه مخش را لازم نیست به کار بیاندازد تا کاری انجام دهد از قضای حاجت گرفته تا سفر رفتن و تولید و سرمایه گذاری و کار و . . .اما با همه اینها هنوز مخشان اینقدر کار می کند که گندهایی که این رفیقمان - حسین آقا - به بار آورده را فراموش نکرده باشند و دیگر به خودش و هر که حرفهایش بوی او می دهد اعتماد نکنند.حق هم دارند. حتی هنوز که هنوز است توی این سریالهاشان که با کریم گه گداری می بینیم ؛ به این بنده خدا تیکه می اندازند و اصلا برخی شعارهای زمان کاندیداتوری اش الان ضرب المثل شده . بی غیرت ها به خودشان هم رحم نمی کنند. من که از خوشمزگی های این جماعت هیچ وقت خنده ام نمی گیرد وقتهایی هم که این سریالها را می بینیم و تخمه هایی که از یزد ننه کریم فرستاده را می شکنیم منتظر می شوم هر وقت کریم خندید من هم الکی می خندم که دلش نشکند.چه کنم دیگر همدمم همین کریم است. وقتهایی که مهمان مادام هستم اما زیادتر می خندم نه اینکه الکی بخندم ها . .نه. واقعا می خندم . از ته دل. مثل سالهای جوانی توی سعد آباد که با زهره سریال "زیر آسمان شهر" می دیدیم. یادش به خیر سریال مقبولی بود و ایضا محبوب. مردم هم اینقدر مرا دوست داشتند که ممد پیرپکاجکی صدایم می کردند یعنی به اسم شخصیت اول و محبوب آن سریال! یادم افتاد که باید سری به آلبومم بزنم الان یک دفعه فکری شدم بروم ببینم با بهروز خالی بند عکس دو نفره دارم یا نه تا آنجا که الان یادم است از میان محبوبان آن زمان فقط با مهری خانم عکس نداشتم و سنجد . ..نه سنجد را که دارم گمانم همان یک نفر بود که فرصت دیدارش حاصل نشده بود اتفاقا همین چند روز پیش بود داشتم آلبومم را به مادام نشان می دادم و یکی یکی عکسها را برایش توضیح می دادم بیچاره هم با صبر و حوصله گوش می کرد و لبخند می زد . کلا زن آرامی است آزارش به کسی نمی رسد چروک های جذابی هم روی صورتش دارد از وجوه اشتراکمان هم درد مفصل زانوی راستمان را می توان نام برد و لرزش شدید هر دو دست البته تفاهم ها و اشتراکات زیادند یعنی توی این مدتی که به آپارتمان بغلی آمده و با هم دمخور شده ایم از اینها زیاد کشف کرده ام مثلا این که او گاه و بی گاه ترش می کند و من هم. چربی و قندش از حد نرمال بالاتر است و من هم. گاهی وقت راه رفتن زانویش خالی می کند و من هم. چشمش نمره 4 است و من هم.و و و و . .به نظرم این همه وجوه اشتراک تصادفی نیست.
اولین بار که مادام را دیدم روز برگشتنم از منهتن بود آخر هفته را آنجا یک مهمانی گرفته بودند و رجل ریقوی سیاسی همه جمع بودند و طبق معمول من هم دعوت بودم از گورباچف سگ جان گرفته تا ساغکوزی و پوتین و آلبرایت که آورده بودندش و حال زارش به گونه ای شده بود که اگر همان دم زرتش بی هوا قمسور می شد کسی به هیچ وجه تعجب نمی کرد. خلاصه اینکه مثل همه مهمانی های منزجر کننده دیگر گذشته بود و من طبق معمول می دانستم تا چند روز بعدش درد بنا گوش خواهم داشت به هر حال وقت برگشتن بود ساعات واپسین روز و آفتاب کم جان پاییزی و قیافه ی در هم من از سفر بورینگی که داشته بودم و توقف راننده جلوی ساختمان و پیاده شدن و دیدن صحنه ای که برای هر شهروند اینجایی می تواند یک تهدید بسیار مرگ آور باشد "یک غریبه دم در ساختمان" اینجا آنهایی که زنده می مانند و عین زمانهای قدیم حداقل پنجاه سالی عمر می کنند طبق آمار خوش شانس ترین انسانها هستند یعنی این "دیریم لند" انقدر به لجن کشیده شده که شاشیدن یک گربه توی باغچه پیاده رو جلو خانه هم جزو تهدیدات بزرگ به حساب می آید( از کجا معلوم گربه به رادیواکتیویته نیروگاهها آلوده نباشد؟) تا چه رسد به کلید انداختن یک غریبه به در ساختمانی که تو درش زندگی می کنی آن هم در واپسین ساعات یک روز خسته ی پاییزی که آفتابش هم جانی ندارد!! بدتر از این ممکن نیست. این شد که در آنجا رگ آریایی ام گرفت و آرام پشت سر غریبه رفتم و عصایم را تا آنجا که زور داشتم توی کمرش فرو کردم جوری که با یک جیغ کوتاه محکم به در چسبید و فورا به دلیل همان ترسی که گفتم همه دارند دستانش را بالا برد و شروع کرد به التماس کردن من هم یک چندتا از آن فحشهایی که از کریم یاد گرفته بودم را پشت سر هم نثارش کردم و گفتم : اینجا چه غلطی می کنی؟ . به تته پته افتاده بود و همین بیشتر شیرم می کرد تا عصا را بیشتر توی کمرش فرو کنم و دوباره با اعتماد به نفس داد زدم : گفتم اینجا چی می خوای؟ بعد از یکی دو تا ناله ی ممتدی که کرد آب دهانش را قورت داد و آرام گفت : اینجا خونمه. . .بلافاصله فریاد زدم : خونته؟ و پشت بندش آمدم یکی دوتای دیگر از همان فحش ها را نثارش کنم که ذهنم به قول اینجایی ها فلشی خورد و یادم افتاد که قبل از عزیمت به منهتن صاحبخانه را یک بار دیده بودم و گفته بود که قرار است برای واحد بغل واحد من مستاجر جدید بیاید و بعد هم کم کم فهمیدم چه گندی زده ام و کم کم فشار عصایم را از روی کمر بیچاره برداشتم . . . . .
ادامه دارد. . ..
بی ربط .: کسی اهل "شنیدن" بود صحبتای رییس جمهور - چهارشنبه - شیراز - اینجاست
دوباره زنگ خورد ، آیدی کالر را که نگاه کردم دوباره همان شماره حسین آقا بود. اینبار اما بر نداشتم ضایع بود بگویم هنوز راه نیوفتاده ام. کارت اعتباری ام ، کلیدها ، کیف پول . . .تلفن هنوز داشت زنگ می خوردو من وسایلم را یکی یکی از این گوشه و آن گوشه خانه پیدا می کردم و عین مرغ سر کنده این طرف و آن طرف می دویدم. ویولن ام را برداشتم و در را به هم زدم و از پله ها پایین رفتم راننده در را باز کرد و سوار شدم قیژ قیژ برف پاک کن و ترق ترق باران که به سقف ماشین می خورد جدن روی اعصابم بود بار اول بود که احتمالا دیر می رسیدم و با وضع اوضاع قابل پیش بینی ترافیک این ساعت خیابان پنسیلوانیا آن هم از سمت خیابان بیست و یکم حتما بیست دقیقه ای دیر می رسیدم. هر چند می دانستم سرزنشی در کار نخواهد بود آخر من و حسین آقا صمیمی تر از این حرفها بودیم و با یک عذر خواهی معمولی می شد سر و ته قضیه را به هم بیاورم اما به خاطر آن دراکولای خبیث بود. نگرانی ام را می گویم. از نگاه عاقل اندر سفی اش آدم پی پی اش می گیرد اصلا همه اش تقصیر این کریم گوسوله ی فلان شده شد وگرنه هیچ حیوان نجیبی تا ساعت یک بعد از ظهر نمی خوابد که من بخوابم. یلقوز اسکاچ ندیده از ساعت یازده دیشب که آمد جل شد روی دستم تا خود صبح هر چه زهرماری اسکاتلندی داشتم هی ریخت و زهر مار کرد و یک کلام نپرسید من صبح جایی کاری ندارم که یک وقت به دلیل مستی و خواب به کارم نرسم؟ همیشه همینطوری بودها عادت گوسوله بازی اش را از همان بچگی داشت از همان وقتی که ننه اش از همان بالای سراشیبی کوچه مان لخت و پتی از خانه پرتش می کرد بیرون و با نی قلیان دنبالش می کرد که آی پدر سوخته مگه نگفتم با دختر خاله ت دکتر بازی نکنی ؟ هنوز هم قیافه اش را وقت دویدن و از سراشیبی کوچه پایین آمدن یادم نرفته بیچاره نمی دانست دستش را جلویش بگیرد یا پشتش یا آنکه از ضربات مادرش دفاع کند همیشه هم حرکت تکراری ننه ی کریم نا امید شدن از تعقیب بود و متعاقبش پرت کردن نی قلیان که گاهی نمی خورد اما مواقعی هم که می خورد بد جوری می چسبید و با بچه ها کلی می خندیدیم. یادش بخیر همیشه من بودم که هوایش را داشتم و برایش از خانه مان شلوار کردی ام را میآوردم و می دادم بپوشد و تا شب که آقای کریم بیاید گل کوچیک می زدیم و بعد کریم از زیر بغل آقایش داخل خانه میشد. کریم گوسوله اما حالا به جز مارک های معروف ایتالیایی نمی پوشد و کراوات آبی و سفید مورد علاقه ش است غیر از رولکس روی مچش نمی بندد و به گمانم چند سالی می شود آب نخورده و همه اش از این زهر ماری ها می خورد بی جنبه.
وقتی دورو برم را نگاه می کنم و می بینم که بهترین رفیقم این گوسوله است و یاران و هم دوره ای ها همان هایی که از قبل من خوردنی ها خوردند و برداشتنی ها بسیار برداشتند حالا چند سال یک بار هم از زنده بودنم خبر نمی گیرند ، آرزو می کنم کاش همان 11/9 سی سال پیش جای آن خلبان مزدور خوشبخت بودم تا میان بتن و آهن و شیشه ساختمان کذایی ترکیده شوم و حتی پی پی ام هم به جا نماند . . . .اما چه می شود کرد که آن نشد و بعد از آن سیب ما برعکس سیب رقبا طوری چرخید که حالا سعدآبادم شده این آلونک صد متری توی همپشایر اونیو و شده ام مواجب بگیر این دولت فخیمه وقیحه که نمی دانم به کدامین خدمات ارزنده که هی دم به دقیقه به رخم می کشند دارند این آخر عمری به من و رفقا می رسند انگار فقط نگه ام داشته اند تا هر چند وقت یک باری که مهمانی می گیرند دعوتم کنند و من هم با کت و شلوار شکلاتی حضور به هم رسانم و هی لبخند های بی مورد بزنم و بعد به افتخارم چیرز بگویند و دوباره روز از نو . . .اما صد حیف که اینها از عزت و احترام همین رویزرویس را بلدند و مهمانی های اشرافی این چنانی و چیرز گفتن و مواجب سالانه ای که میدهند اما آخرش هم این اشرافی های سگ توله به همان چشمی که ما به افغانی ها نگاه می کردیم نگاهمان می کنند این دعوت های گاه وبی گاه حسین آقا هم اگر نبود که احتمالا غمباد گرفته و جانم همینجا در می رفت هرچند او هم به خاطر همدرد بودنمان علاقه مند دیدار با من شده و هر چند وقت یک باری تماس می گیرد و در منشن اش می نشینیم و اسپرسو می نوشیم و برای هم سیمپتی در می کنیم . اواخر هم که از هنر ویالن زدن من آگاه شده بیشتر مایل شده با هم نشست داشته باشیم. نه اینکه من مایل نباشم ها نه ، اتفاقا وجه اشتراک زیاد داریم و حرف هم را کاملا می فهمیم اما دهان من یکی را که دیگر صاف کرده بس که در باره ی دو هزار و نه سیاه برایم گفته و گفته. بارها روشهای مختلف را امتحان کرده ام تا شاید با سخن راندن در این مورد و فحش های بی ادبی به بوش ٬ شیر و قهوه را به دهانمان زهر نکند اما کار ساز نشده مثلا این که اگر تاییدش کرده ام باز شعله ورتر شده و قیافه اش حق به جانب تر و باز در این باب که بحران آن سال میراث بوش بی پدر بود و من تمام هشت سالم را داشتم سیفون می کشیدم ؛ سخن سر می دهد. یا اگر تکذیبش کرده ام به امید اینکه شاید رویش کم شده و بنشیند با هم گل بگوییم بلا به دور اما می خواسته سرم را بخورد خودش که سیاه است سیاه تر هم شده و با همچون حرارتی استدلال آورده که من فقط به خشتکش خیره مانده ام و منتظر اتفاق ناگواری بوده ام. یک بار هم که خواستم نظر واقعی خودم را بگویم در باب کل نظام کهنه ی سرمایه داری و غلط بودن پایه و اساسش و اینکه تا این نظام از پایبست تصحیح نشود باز هم نمونه ی بحران بیست و چند سال پیش را باید منتظر بود . . . اما همین چند جمله ی اول را که گفتم "بابی" خدمتکارش را صدا کرد و نامرد گفت: آقا رو راهنمایی کنید. تشریف می برند." حالا بماند که یک ماهی با هم قهر بودیم و بماند که چطور آشتی کردیم. اما در کل ملاقاتهای خوبی است حداقل احساس بودن می کنم در این قبرستان . .. ..
تو بی کانتی نیود. . . .(یعنی ادامه داره!)

کارگردان: Barry Levinson
یک درام اجتماعی که به نظرم نگاه قابل تاملی به مسایل دنیای هالیوود و تهیه فیلم و در خلالش روابط خانوادگی داشته.
Click & Listen