معلم سرخونه بودن غیر از شندرغازی که ته جیبت میذاره چند تا لطف دیگه هم داره. یکیش اینه که بهت یاد می ده به چیزهایی که در موقعیت عادی از خنده روده برت میکرده حتی لبخند هم نزنی و در عوض اخم هم بکنی. مثل صداهای ناهنجار تولید شونده توسط شاگرد در سکوت حاکم بر کلاس یا صدای خرو پف زوزه مانند بابای شاگرد که توی هال بیرون اتاق خوابیده و امثالهم. یکی دیگه ش ورود به زندگی آدمهاست. نه به معنای فضولی به معنی دیدن زندگی های محقر اما آبرومند پشت درهای آهنی خونه های این شهر. و مثلا تلاش یه جوون معلول مادرزاد برای پیشرفت. معلولیتی که از پدر به ارث رسیده . پدری که به خاطر معلولیت فقط از راه مسافرکشی میتونه خرج زن و بچه رو دربیاره و زنی که شکستگی ها و خطهای صورت جوونش حکایتها برای گفتن داره ....یا از اون طرف جوونی که خوشگذرونی و قر و اطوار و موبایل و زید و فشن جای درس خوندن رو تو زندگیش حسابی تنگ کرده و دنبال چند لقمه ی جویده ی آماده ی کتاب و درس میگرده که یکی بیاد شب امتحان دهنش بذاره و نمره بیاره و ...آدمهای جورواجور دیگه و زندگی های دیگه ....فقط دکترها و آخوندها قابلیت محرم شدن ندارن ٬ معلم سرخونه ها هم گاهی محرم زندگی و گوش شنوای دردهای آدمها میشند و اونقدر یادگرفتنی تو این کار هست که اگه به من بود آرزو می کردم همه آدمها معلمی پیشه کنند! اون هم از نوع سرخونه.
پن: زندگی بعضی ها عین رمانهای فالکنر فقید می مونه تا بیان بفهمن کی به کیه تموم میشه.
پن:این نوع مردن که بیخ گوش ما و رفقاست اما هیچ کس طرفدارش نیست.همه رو ساعتی به فکر فرو می بره اما چه کنیم که فی الذات فراموشکاران ماهری هستیم. (طلب مغفرت برای کشته شدگان حادثه)
۱. ""این که چیزی نیست منم بلدم!"" ... خواجه این جمله بگفت و به کار ساختنش مشغول شد. و به حق شگردهایی از پیشینیان خود همی آموخته بود چراکه سنگ نخست را با گماردن هالیوود شوکتی و هلو صفتی خوش بنا نهاد و از پی آن حوری سرشتی و چشم درشتی و دلبری رنج دیده که از قضا مادرش روز خوش ندیده و به کار دائم مجبور بیده و از هرچه نعمات و نقمات در شهر فراوانی ها هیچ به زندگی ندیده ٬ آغاز نمود و بعد از آن خواجه دانست که موسم آبیاری ست و چنان آبی به هیکلش بست که نقل است هندوهای بالیوودی همه لُنگ ها را دوان دوان آورده پیش پای خواجه نهادند و عرضه داشتند که ای خواجه ندای "زکی" گفتنت را شنیدیم و سر و سیمه حاضر گشتیم که از تو بیاموزیم رسم گم کردن دختر صاب بچه را که چگونه این چنین کردی که حالا همه عالم در هم پیچیده و هیچ کس از آخر ماجرا سر در نیاوردندی که این چه عذاب دلنوازی بود که بر جان ما افتاد؟!! خواجه رمز کار خویش به لمحه ای عیان کرد و اشارتی به همان سنگ نخست که نقلش برفت و دیالوگهای پر مغز سریال نمود که رمز کار در آن نهان است بروید بلکه پیدا کنید.و این چنین بود که خواجه رکورد لاست و پریزن برک و هاو آی مت یور مادر را قبضه ی بنای "دلنواز" خویش نمود تا عبرتی باشد برای آنان که گفتند خواجه نمی تواند!
اشارتی دارد به سریال محبوب ممدوح "دلنوازان" و متشابهو
۲.مهلت دهید یاران / کاین ابتدای کار است!
در اخبار خیار اهل خرد آورده اند که جرقه ای بس روشن به جمجمه ی کارگزاران اخبار افتاد که :
یالا بیاین ٬دکورش را عوض کنیم / آنچه به ماههای نخست سال نو /
از مادر و ٬ پدر و عمه و عمو / هردم به باد فنا رفت را عوض کنیم/
در فرمت و تم ها و افه های جلوه گری تصویری موجود چه باک که از العربیه و الجزیره و البی بی سی و المابقی تقلید کنیم که اصل محتواست! و هنوز مادر نزاییده کسی در این خاک که برای متدی جدید با فرمتی نو طرحی پیاده کند! و چه باک اگر آنکه حیاتش با خبر حیات گرفته و از طفولیت "حیاتی" با نیوز داشته ٬ - چنانکه مادرش بگفت چو پستانک از دهانش گرفتند بنای خبر گویی نهاد - حالا که قرار بر در کردن چار کلمه از خود است و قرار چون قرنهای گذشته ٬ بر از نبشته خواندن نیست ٬ تپق های وحشتناک و حیثیتی بنمایاند و چو عرصه بر او تنگ آید و اضطراب برش غالب گردد کارشناس برنامه که "گویا" نامی بود را آقای "گوزا" بنامد و عمری آبروی حاجی گویا را به باد فنا دهد.و از حکایات دیگر اتپقه (تپق ها) بگذریم که ماجرا ناموسی شود.
اشارتی دارد به دکوراتیون و فرمیتیون جدید اخبار تی وی و تپق های مکرر گویندگان (+)
۳."آدم" که رو نمودن این قبیل حکایات این نهاد* برش چون برشی از کیک می نمود خواست سومی را عرضه کند که شیخ دست مبارک بلند کرد به نشانه ی "نمودی بس است." و فرمود که چنین حال که گفتی بر من عیان بود حالی در عجبم از مردمان و بلاگر هایی که این حال بینند و باز خود را به مسخره نمودن آن نهاد به جد مسخره می نمایند. و چو سوتی ای ببینند (که هر شبی دهها از آن موجودست) پایکوبان به سمت وبلاگ خویش روانه شوند و با اشتیاق می نویسند دیدی که شد و چه گفت و چه مفتضح برنامه ای و هکذا و کذا گویی فیلی در شاپینگ سنتر شهرشان رویت کرده باشند و چه پستها که حرام این مقوله نمی کنندی و چه شبهه ها در ذهن خود نمی پرورندی و چه حکم ها که از پی آن صادر نمی کنندی اما این حال که خود عیان است چه حاجت به بیان؟ چونانکه نقل است کودکان در کوچه ای بن بست دیوانه ای مفلوک را گیر انداخته سنگسار می "نمودند" شیخ از آنجا بگذشت و چو این حال بدید ندا برآورد که:" این را خود خدا زده است شما را دیگر به چه کار وقت هدر می دهید؟؟" که البت در دفاتر متعدده نقل است که آن مفلوکِ ته کوچه دیوانه ی زنجیری نبودست و اسکیزوفرنی داشته و امید به علاجش میرفته. گو اطبا صبر و دعا و استغاثه را تجویز کرده بودند به حال طرف. علی ای حال نصیحت شیخ کارگر افتاد و آدم از سخره ی آن نهاد خدا زده اجتناب ورزید و به همان صبر و دعا و استغاثه بسنده کرد و از آن ماجرا سالها می گذرد و مقصود بیانش فی الحال فقط احساس ضرورت بود و بس.
*صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران
پن: "در چشم باد" جوزانی اما از آنهاست که باید به احترامش کلاه از سر برداشت(اگر اهل کلاه باشی)
پن: با تشکر از اونایی که در این امر شرکت کردند.

آمارها نشون میده که کتابِ "خون" عزیزان وبلاگی بسیار بالا رفته اما متاسفانه از بروزش در وبلاگستان زیاد خبری نیست. و رفقا "رو" نمیکنند!! به خاطر همین سومین برنامه معرفی کتابهای خوندنی رو اینجا بر پا میکنیم تا مثل دفعه قبل و دفعه ی قبل تر بانی خیری شده باشیم برای معرفی کردن مصحف های برگزیده ی دوستان فرهیخته ی وبلاگستان به دوستان دیگر فرهیخته ی وبلاگستان.
پس به طور واضح تر باید بگم که خواهشمون از شمایی که اینجا رو می خونی یا از اینجا رد میشی اینه که همت کنی و یه کتاب واقعا بدرد بخور که خودت استفاده و حالاتش رو بردی٬ اینجا معرفی کنی تا من و بقیه به لیست خرید کتابای نخونده و واجب القرائه ی خودمون اضافه ش کنیم و بعدن با خوندن هر جمله و کیفور شدنمون به جون شمای معرف دعا کنیم.
به نظرم غیر از شناسه های کتاب مثل عنوان ٬ نویسنده ٬ مترجم ٬ و ناشر٬ نظر شخصی هر فرد هم در مورد کتاب یعنی "یکی دو خط معرفی اجمالی" یا حداقل حسی که از خوندن اون کتاب داشتید لازم و ضروریه. (فرق معرفی کردن کتاب به یک دوست٬ و دیدن جلد خوش آب و رنگ یک کتاب روی پیشخون ٬ همه ش توی همین چندجمله ای هستش که از دوستت در باره اون کتاب میشنوی و همچنین نوع کلماتی که دوستت برای ابراز نظرش و حسش برای معرفی کتاب به تو ٬ استفاده می کنه)
تذکر: حداکثر سه کتاب معرفی شود.
معرف: زهرا
مجموعهی 4جلدی ِ گفتارها و جلسات ِ حاج محمد اسماعیل ِ دولابی / انتشارات : محبت

توضیح: باید اهل ِ دل باشی و بپذیری، که دین چیزی غیر از «محبت» نیست. باید بپذیری که معرفت پلهی اول نیست... باید اهل ِ دل باشی تا لذت ببری...
۲: من یک پسر بد بودم / نویسنده:رسول یونان / انتشارات: افکار

توضیح: یک دختر ِ بد وقتی نوشته های یک پسر ِ بد را میخواند میتواند کلی کیفور شود. اگر اهل ِ خواندن ِ نوشته های کوتاه کوتاه، اما تکان دهنده هستید، پیشنهادش میکنم
معرف : حوا

آتش بدون دود / نویسنده: نادر ابراهیمی / انتشارات : روزبهان
توضیح: این داستان بهترین داستان در سی سال بعد انقلاب معرفی شده و هفت جلده و جلد اولش یک افسانه ی عاشقانه از ترکمنه با دوشخصیت اصلی گالان و سولماز وشش جلد دیگه ی کتاب می ره سراغ النی اقویلر که یک شخصیت واقعی است و یک زندانی سیاسی و اونقدر قابل احترام و سنگین که نمی تونی بیشتر از چند صفحه ی کتاب رو در روز دوم بیاری خلاصه کنم که خیلی شخصیت این ائم روت تاثیر می ذاره و راحت تر جو زده ات می کنه
با یه عالم جمله ی نغز و خفن که کلی از خونشون کیفور می شی و کیف می کنی
2. مردی در تبعید ابدی (زندگینامه ی ملاصدرا ) / نویسنده: نادرابراهیمی
توضیح: در مورد زندگی ملاصدراست و کلی کیف می کنی وقتی ورقش می زنی و می خونیش ، روایت فوق العاده از یک ادم فوق العاده و خلاصه کنم می فهمی چه ادم توپی بوده این ملاصدرا
۳ سه دیدار با مردی که از ماورای ذهن ما میآمد / نویسنده: نادر ابراهیمی
توضیح: در مورد زندگی امام خمینیه و کم کمش که می خونی می فهمی خمینی هم بعله
و به نظر من نادر روایت هاش قوی تر از نوشته هاش است در نتیجه به همه ی کسانی که کتاب های دیگه ش رو خوندن و خوششون نیومده پیشنهاد می کنم این کتاب ها رو بخونن (راستش منم از بقیه ی کتاب های نادر خوشم نمی یومد )
معرف :وحشــــىــــىـــــی
سمفونی مردگان / نویسنده: عباس معروفی / انتشارات : ققنوس

توضیح:داستانش خیلی پیچیده س اونقد که چن بار حین خوندنش به خودم استراحت دادم!
سارا پارسی گفت: در مورد سمفوني مردگان اضافه كنم كه اين رمان كه از تكنيك آيينه ذهني استفاده كرده است از نظر تكنيكي، انسجام و جذابيت بهترين رمان ايراني است كه من در 10 سال اخير خواندم.
معرف : م. بصیر
۱. قلعه حیوانات / نویسنده: جورج اورول / مترجم: امیر امیرشاهی / انتشارات : جامی

توضیح:داستان یک سری حیوان هست که تو مزرعه ادمها علیه ادمها قیام میکنند و قانون اساسی تشکیل میدهند و.....سر آخر از آنجایی که همه ی انقلاب های دنیا محکوم به انحراف هستند استحمار..استبداد و... نصیب حیواناتی میشه که برای ازادی قیام کرده بودند!!
۲.مجموعه اشعار / نویسنده: حمید مصدق / انتشارات : نگاه
توضیح: اشعار پر احساس این شاعر که اخیر مثله اینکه توسط بسیاری از خوانندگان موسیقی مورد لطف قرار گرفته...
نمونه ای ازین اشعار:
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کسی می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی..روی تو را
کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را
-بی قید-
و تکان دادن دستت که
-مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سرت را که
- عجیب عاقبت مرد؟
افسوس
کاشکی میدیدم
من به خود میگویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
معرف: سارا پارسی
EQ چيست و چرا بهتر از IQ است؟ / نویسنده: تراويس برادبري / مترجم : بهمن ابراهيمي

توضیح:كتاب باريك و كوچكي است كه امكان ندارد بتواني حدس بزني بعد از خواندنش چقدر ياد گرفته اي و داري تغيير مي كني. يك كتاب روانكاوانه است كه زبان ساده و تمركز فوق العاده اش بر يك مطلب به شدت جذابش كرده است. من فكر مي كنم خواندنش براي همه مفيد است.
معرف: آدم
معراج السعاده / نویسنده : ملا احمد نراقی

توضیح: این کتاب کتابی ست که دفعه ی قبل هم توصیه کردم. اما به این دلیل که فک میکنم خوندنش بر هر کسی "واجبه" این بار هم به اون هایی که چرایی احکام دین و چگونگی پرورش دادن گوهر نفس خودشون براشون سواله و این سوالات بیشمار رو با تنبلی و کسالت رد نمی کنند٬ توصیه میکنم.
۲.هشت رساله سهروردی / مولف : استاد کاظم محمدی / اتشارات : نجم کبری

تا به امروز از میون کتابهایی که خوندم مطمئنن هرکسی از بهترینشون بپرسه همین رسالات شیخ اشراق رو نام می برم و از میون اونها "رساله فی الحقیقه العشق". همین قدر از این کتاب بس که هرچه گشتم ندونستم کدوم پاراگرافش رو اینجا بگذارم که در حق باقی خطوط مطهر و مقدس کتاب اجحاف نکرده باشم!
۳. قلعه مالویل / نویسنده: روبر مرل / مترجم: محمد قاضی / انتشارات: نیلوفر

توضیح: اول که باید بگم این چن ساله که ممنوع الچاپ شده! به این راحتی ها گیرتون نمیاد. :-) دوم اینکه داستان محشره و اگه گرفتین دست زمین انداختنش با خودتون نیس(منم چن شب بیخوابی کشیدم!) سوم اینکه با جنبه باشید و اگه خوندینش تفکر کاملا سکولار نویسنده که به طرز فجیعی توی ذهن خواننده می خزونه! تسخیرتون نکنه پس فردا نگین "آدم" ما رو سکولار کرد! گفته باشم. جدای از تفکر نویسنده رمان بسیار گیرا و محشری ست. اگه پیداش کنید!
معرف: قدیس
مادام بواری / نویسنده: گوستاوفلوبر / مترجم: محمد قاضی / انتشارات: مجبد

توضیح: داستان زنی که در رویای اشرافیت به ورطه نیستی می افته
۲.رویای بابل / نویسنده: ریچارد براتیگان / مترجم: پیام یزدانجو / انتشارات: چشمه

توضیح: برای براتیگان خوان ها "رویای بابل" مثل بقیه کتاب هاش دغدغه مرگ + داستان پلیسی نوشته ریچارد براتیگان
۳. هیولا / نویسنده: پل استر / مترجم: خجسته کیهان / انتشارات: افق

توضیح: کلا کتاب های استر تنهایی و سردرگمی انسان عصر مدرن را به تصویر می کشه
معرف: مترسک
هارون الرشید و شب سرخ بغداد / نویسنده:خسرو معتضد / انتشارات زرین

توضیح: به کسایی که به خوندن کتابهای تاریخی علاقه دارن توصیه میکنم این کتاب رو حتمن بخونن. صحنهپردازیهای جالبی داره.
بار دیگر شهری که دوست میداشتم / نویسنده:نادر ابراهیمی / انتشارات روزبهان

نثر فوقالعادهای داره این کتاب.طوری که میتونی بارها بخونیش و هربار هم از خوندنش لذت ببری
معرف : لی لا
پرنده ی خارزار / نویسنده: کالین مک کالو / مترجم: مهدی غبرایی / انتشارات: نیلوفر

بدون توضیح!
۲. کافه پیانو / نویسنده: فرهاد جعفری /

بدون توضیح!
۳. راز فال ورق / نویسنده: یوستین گوردر / مترجم: عباس مخبر / انتشارات: مرکز

بدون توضیح!
معرف : آیلار
در قند هندوانه / نویسنده: ریچارد براتیگان / مترجم: مهدی نوید / انتشارات: چشمه

بدون توضیح!
معرف: سارینا
دوزخیان روی زمین / نویسنده: فرانتس فانون / مترجم: دکتر علی شریعتی
توضیح: این کتاب درباره ی انقلاب الجزایر و به نوعی گریز از یه تفکر غالب غربیه که شاید خودش حرکتی باشه به طرف استقلال همه جانبه ی اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و ... و گریز از استعمار یعنی وجه اشتراک همه ی انقلابها.
به زعم مترجم "بیان علمی یک حرکت انقلابی" شاید چون نویسنده نه فقط به عنوان یه شهروند عادی یا یک متفکر و نویسنده بلکه از دیدگاه جامعه شناسی به طرح موضوع پرداخته.
معرف: دگمیسینیشن
مانولیتو / نویسنده: الویرا لیندو / مترجم: فرزانه مهری / انتشارات: آفرینگان

توضیح: یک کتاب داستان 7 جلدی که مخصوص بچه ها نوشته شده اما من فکر میکنم مثل انیمیشن های جدید التاسیس باشه یعنی برای بچه ها ساخته میشن بزرگتر ها بیشتر لذت میبرن به جان تو! لا اقل خودت برو بخون اگر حتی یک قسمتشو بخونی قول میدم تا آخرش میری!
معرف:نسرین
رنج های شیطان / نویسنده ماری کورلی / مترجم :هادی عادلپور / انتشارات: کوشش
توضیح: داستان درباره ی مردی فقیر است که پولدار میشود ولی ...
معرف: زهرا
ویران می آیی / نويسنده: حسين سناپور / انتشارات: چشمه
توضیح: نمی خوام توضیحات مسخره ای که پشت جلد بود و اینجا بنویسم! فقط بخوانید و به فصل نام تو گنج من است که رسیدید! به سلیقه ام آفرین بگید! چون من این فصل و دوست می دارم بسیار!
۲. من دانای کل هستم! / نویسنده: مصطفی مستور / انتشارات: ققنوس

توضیح: من کاری به کار انهایی که می گویند مستور تکراری شده ندارم! راستش بیشتر محض خاطر مریم و جمله ی پسرک در و ما ادریک ما مریم؟ پیشنهادش دادم.
"و من حتی/که دیری است/ایمان آورده ام_بی دلیل_/به چشمانت
معرف : مسعود
" لیست کتاب "
معرف: وحید

در زندگی سوالاتی هست که مثل شیپیش سر آدم را به خارش می اندازد!
سوال۱: در نطفه خفه شدن ارجح است ٬یا٬ تلاش کردن و بال و پر گرفتن و بعد خفه شدن؟(و سقوط!)
پن۱: خداییش این وبلاگ می ارزه به صدتای بعضی وبلاگها که قبلن هم حکایتشون اینجا مطرح شده! از اونا که یه خط مزخرف می نویسن بعد دویست و سه نفر در عرض ۲۰ دقیقه زیرش کامنت میگذارن که عجب فلانی داری ! و چقدرر زیبا بود و چقدر می فهمی و میای با هم دوست بشیم و منم همینطور و غیره و ذلک!! من به این وبلاگ هر روز سر می زنم ! و حظ وافر می برم!
پن۲:این در مقایسه با این جالب بود!
پن۳: !!service unavailable یا این زگیل باید فکری به حال خودش کنه یا باید فکری به حال این زگیل کرد!
این چشم های وراج تو باید تا به حال کار زیاد دستت داده باشد . قهوه ای تیره ای که هیچ کسی را تا به حال مطمئنا یاد مثلا شکلات نینداخته و چه بدبختی بزرگی ست! که همه از غرق شدن در غضب این چشم ها فقط یاد تنه ی قهوه ای و خشک و زبر درخت تنهای کنار خانه ی دودکش دار توی نقاشی های کودکانه می افتند! این چشم ها در عکس های کودکی ات شعف بیشتری دارند شکلک های پدرت از پشت دوربین را می توان درونشان دید. قهوه ای تیره ای که حالا فقط زبری و زمختی تنه ی درخت را روی صورتم می کشد وقتی نگاهم می کنی صدای خرچ خرچ روی پوست صورتم بلند می شود. صدای خرچ خرچ می دهد نگاهت!
بی خیال همه ی شر و ورهایی که در باب ریشه ی کلمه ی "ابرو" می گویند. من میگویم ریشه ی این کلمه کاملا شیرازی ست تو بگو باشه! من می گویم "ابر" بوده که طبق اصول لهجه ی شیرازی اضافه ی "او" گرفته . مثل "چشمو" "کلاغو" "درختو" "دخترو" ....پس ابر بوده و ابر هست. اینهایی که من می بینم واقعا هم ابراند. دو ابر سیاه باران زای مشتی! که هر وقت جبهه ی هوای سرد ذهنت جریان می گیرد، پر بار می شوند و به چشم ها فرمان بارش می دهند . چشم ها می بارند و ابرها غرش می کنند برخلاف قانون طبیعت ابتدا "ابرو" غرش می کند و چند ثانیه بعد چشم ها برق می زنند . متخصصان توصیه میکنند در هنگام برق زدن ٬ با چشم غیر مسلح و به صورت مستقیم کسی به آن قهوه ای های تیره خیره نشود.
و چه با برکت است این باران! و چه با شکوه! راویان حدیث جزو آداب اسلامی دانسته اند به عطسه کننده "یرحم کم الله" گفته شود. من توصیه میکنم تو بگو باشه! به گریه های تو باید "بارکم الله" گفت.
و معجزه ست که شوره زار نمی شود صورتت ، اگرچه محل عبور نهرهای آب شور مدوام است . دشت سراسر برکتی ست که هر تنابنده ای را به طرفه العینی زمین گیر خود می کند. برقع بیانداز بانو جان. بگو همه ی گردنه های منتهی به دشت را ببندند. تیر مژگانت را حرام حرامیان کن و بگذار من اینجا آسوده سکنی گزینم.
قلاف کن بانو جان. قلاف کن شمشیر برنده ی زبانت را که هر زخمش بر تن بندگان آستانت امید وصال می دهد . از لذت زخم خوردن محرومشان کن . قلاف کن . بگذار خمار دیدن یک برق آن تیغ آبدیده بمانند. قلاف کن و کنار من آرام بگیر. بگذار خاطرات شیرین اخم هایت را مرور کنیم و به همه شان بلند بلند بخندیم. خاطرات شیرین روبرگرداندن هایت نگاه نکردن هایت ، ندیدن هایت پاسخ ندادن هایت ، گریه هایم انتظارهایم ، وقت نداشتن هایت ، فرار کردن هایت دویدن هایم صدا زدن هایم التماس هایم ، نشنیدن هایت شکستن هایم ،...قلاف کن بانو و کنارم آرام بگیر بگذار خمار برق شمشیرت بمانند. میان بازوانم گرم شو می خواهم همه ی سردی هایت را همه ی یخ های میانمان را آب کنم. و شوریِ آب دیده چقـــــدر در آب کردن یخ ها موثر است! متخصصان توصیه می کنند سریع ترین راه برای آب کردن یخ ها ی سخت و کوههای یخی "فقط شوری ست". من به تو توصیه می کنم تو بگو باشه ! سریع ترین راه هم برای یخ کردن آب های روان و دریاهای زلال و پرتلاطم "فقط دوری ست"...
بزرگترین کشف قرن می دانی چه خواهد بود؟ کشف رابطه ی میان لرزش چانه و ریزش اشک.
و زیباترین نگارگری قرن؟ نگار خطوط شکسته ی لبهای توست. و اوج نگارگری آن نگارگر والا؟، آنجاست که کارش را تمام کرد و انگشت اشاره ی خود را پشت لبهایت گذاشت. و چه خوش جایش مانده هنوز. و چه خوش بوسه گاهی ست جای انگشت اشاره ی آن نگارگر...
حالا میانمان نه یک کوه یخی و نه یک دریای پرتلاطم ٬ میانمان خروارها خاک است و خیره شدنم به این نگارگری ها میان قاب بالای سرت تنها درمان درد دردآور سالهای دوری است که با هیچ شوری از بین بردنی نیست...بگذار کنارت آرام بگیرم بانو ....

آدمی را پرسیدند حال برخی! را چگونه بینی ؟ گفت: چو آنانکه سوراخ دعا گم بکردند . عجب کردند که سوراخ دعا را چگونه گم توان کرد؟ پاسخ بداد همانگونه که بلیت اتوبوس واحد را در شب طوفانی یا سوراخ کلید را در طرح خاموشی تابستانه. عرضه داشتند آن حال چگونه است یا آدم؟ بفرمود که نقل است از مش حیدر روزنامه فروش فلکه علم که از پدرش بشنید که از پدرش بشنیده که از مادربزرگش در شب تار بشنید که از پدر جدشان شنیده بوده است که اجدادشان سینه به سینه از حاکم دیرین شهر بلخ روایت می کرده اند که مولانا جلال الدین محمد بلخی در کتابش اینگونه مقرور داشته که: شخصی به هنگام استنجا (شستن خود در دستشویی) میگفت: «اللهم ارحنی رائحة الجنه» بدان معنی که " خدایا بوی بهشت را به من برسان" حال آنکه دعای مرسوم آن عمل: «اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المتطهرین» است. و آن دعا ٬ دعای استنشاق است که به وقت آبدستان (وضو) بینی خود را شویند..جلال الدین چو این عجب بدید این کلمات بر زبانش جاری گشت....
آن یکی در وقت استنجا بگفت که مرا با بوی جنت دار جفت
گفت شخصی ورد خوب آوردهای لیک سوراخ دعا گم کردهای
این دعا چون ورد بینی بود چون ورد بینی را تو آوردی به ک...
رایحهی جنت ز بینی یافت حر رایحهی جنت کی در آید از دبر
ای تواضع برده پیش ابلهان وی تکبر برده تو پیش شهان
آن تکبر بر خسان خوبست و چست هین مرو معکوس عکسش بند تست
از پی سوراخ بینی رست گل بو وظیفهی بینی آمد ای عتل
بوی گل بهر مشامست ای دلیر جای آن بو نیست این سوراخ زیر
کی ازین جا بوی خلد آید ترا بو ز موضع جو اگر باید ترا
همچنین حب الوطن باشد درست تو وطن بشناس ای خواجه نخست
دفتر چهارم مثنوی
پن: خارجکی ها هم نکته را در یافته و در ممالک انقلیسی زبان این ضرب المثل را "بارک آپ د رانق تری*" تلفظ می کنند
* Bark up the wrong tree
پن: این چند نفر!
میان ارض و سمائت معلقم و نمی دانم ریسمان تو را که با برنده ترین تیغ ها به جانش افتاده اند میشود با اطمینان گرفت یا نه. خ و د م هم دیگر خودی از خود ندارم. خوف و رجایت هوش از سرم برده. نمی دانم از خوفت سر به کدام دیوار بکوبم یا به رجایت سر به آسمان کدام شهر...مانده ام چه خطابت کنم...درست که حمد توراست پروردگار عالمیان و درست که رحمن و رحیمی اما من تو را می پرستم؟؟ از تو یاری می جویم؟؟ گمان نکنم خارج از زمره ی همان مغضوبینی باشم که با صیغه ی غایب یادشان می کنم!...گاهی هم با کبر! چه کبر مضحکی ست این کبر که من اینجا روبروی تو با عشوه و ناز بگویم که "غیر آنها! که غضب کردی برشان"... مد ضالین ام را هر مقدار بکشم باز هم .... نه . من آن نمی شوم که تو میخواهی.تو را به رسولت آسان بگیر...چقدر بیازمایی و گردن کجم را نشانت دهم؟....که نمی توانم . به همان عباد صالحینت قسم که من با آنها قابل جمع نیستم....نمیخوانم آن سلام را ، به همان سلام به نبی ات و "شما" بسنده می کنم که من مانده ام خودم را هم چه خطاب کنم !...توشه ی رمضان که هیچ ، من "بسم اله" اول صبحم را هم تا ظهر نگه دارم هنر کرده ام....با چه مخلوقاتی باید سر کنی! ...با این همه تو باش. باش که نمیتوانم نباشی..وقتی می گویند لا اله الا الله ای که به آن مینازم ذکر موحدان عامی ست و بوده اند کسانی که تا مفام لا انا الا انا پیش رفته اند بوده اند کسانی که برق ربوبیت تو را دیده اند و به همان برق تا عمر داشته پای کوبیده و دست افشانده اند تا آنجا که آن برق ماندگار شده و سکینه و مقام تطمئن القلوب و قالبشان تنگ نموده و به فنای اکبر و فنا فی الفنا و مرگ به چنگ آورده و به اراده ای قالب رها میکرده و به سوی تو ....تو...و من کجایم و آنها ...به آنها که نگاه میکنم و بعد خودم.....خ و د م ....خودم هم دیگر خودی از خود ندارم ای همان که مانده ام چه خطابت کنم .... نه ! نمی توانم نباشی...من کجا .. من و خم کوچه ی اول و سردرگمی و ریسمانی که هنوز در گرفتنش شک دارم و تو....من و قدرهایی که قدر ندانستم و رمضانی که همان روزها بر باد دادم و من و .....تو .....تو..... ای که نایافتن در تو ضرورت و نایابنده بودن من اسباب مهرم ، باش که نمیتوانم نباشی....

تو سینما پارادیزو ٬ طبقه ی پایین سینما بلیتش ارزونتره و به تبع جای بدبخت بیچاره هاست و طبقه ی بالا بلیتش گرونتره . یه یارو از طبقه ی مرفه شهر هست که همیشه هم طبقه ی بالای سینما میشینه این آقا هر وقت با پایینیا حال نمی کنه یه تف گنده از اون بالا میندازه رو سرشون.این صحنه از فیلم رو خیلی دوست دارم.
پن:در توصیف طبقه بالا و ساکنانش بعدا اگر عمری بود مفصلا صحبت خواهیم کرد.
1.حوصله ی تو یکی را دیگرندارم حوصله ی وراجی های تو را و بازی کردنت با چیزهایی که برای سن تو هنوز زود است. خیلی کوچکتر از آنی ...بگذار به درد خودمان بمیریم.بگذار بکشیم و جیکمان هم در نیاید. همین قدر برایمان کافی ست. بسمان است. هر غلطی می خواستی کردی و هر خوردنی ای بود خوردی . بس است دیگر. بهتر است بتمرگی . همان روز که زر زورهایت را شروع کردی سر به آسمان بلند کردم و گفتم "خدایا این یکی رو دیگه کجای دلم بگذارم؟" به قدر کافی جفتک انداخته ای حالا. بهتر است بتمرگی. حوصله ی تو یکی را دیگر ندارم.
۲. ابولفضل سپهر دوست داشتنی ترین شاعر جنگ برای من بود و این شعرش دوست داشتنی ترین شعر . (به خیسی گونه هایم وقت خواندن شعرش قسم!)
۳. همیشه وقتی تعریف می کنه اونقدر هیجان زده می شه که چشماش یه تیکه برق می زنه و صدای تعریف کردنش همه ی خونه رو ور می داره. از اون دفعه ای که دایره با رفقا دور هم نشسته بودند و خمپاره وسط جمع می افته غبار انفجار که میشینه از اون دایره رفقا چندتا رفته بودند و چندتا خراش هم بر نداشته بودند انگاری کسی ترکش ها رو اون وسط تخس می کرده ...یا اون دفعه ای که وقت شنا کردن تو کرخه هواپیمای عراقی می آد و چندتایی از اون سالادی هاش مهمونشون می کنه و چندتایی که نباید عمل نمی کنه و ...یا اون دفعه که سنگر بغلی با خاک یکسان می شه اما اینوری ....یا اون دفعه....اینها رو بارها تعریف کرده و هر دفعه ما با عطش بیشتری گوش می کنیم اینها رو تعریف می کنه و خودش می خنده اما میون خنده هاش بغضش و حسرت و غم توی نگاهش زیادی واضحه . راحت به چشم می آد ...و آهی که آخر کار می کشه و میگه: " اما ما لیاقت نداشتیم.." بچه که بودم آلبومش رو که ورق می زدم........بی خیال. بابام یه قهرمونه!
۴.شما رو به جون مادرتون شما رو به اون خدایی که میپرستید. هر چی میگین ، فقط نگین که دارین راه شهدا رو ادامه میدین!
توی حرفها و بحثهای وبلاگی و غیر وبلاگی تا به حال به این موضوع زیاد برخوردم که همه از این که از شعائر علی و فاطمه و حکومت اسلامی و سنت پیغمبر زیاد دم زده می شه اما چیزی که میبینیم و چیزی که زندگی اش می کنیم یک حکایت متفاوته ؛ خیلی می نالند و بعضا همین رو مهمترین دلیل و ایراد خودشون برای پاک کردن اصل نظام و زدن ریشه های این حکومت می دونند و حکم به عدم مشروعیت میدن. من اینجا چند جمله ای که در این باب به نظرم می رسه رو می نویسم.
سوال اینه که فاصله های میون اون چیزی که هستیم و اون چیزی که بر اساس آیات و روایات باید باشیم ، چطور باید پر بشه ؟ و آیا تصویر کردن مدام یک جامعه ایده آل دینی توسط حاکمان ، مشروعیت نظام متفاوت حاکم ، با اون چه که باید باشه رو زیر سوال می بره؟ یا اینکه ادبیات گاها ضعیف و گاه منحرف کننده ی برخی مسئولین سبب سوء برداشت و غلط انگاری عده ای شده و توقعات بیحد و حصر ذاتی ایرانی ما رو صدچندان کرده و سرخوردگی از محقق نشده این توقعات باعث موجی از ناامیدی و یاس شده که نمودش رو گاهی در خیابان و مدام در مقالات و ادبیات داستانی و موسیقی و غیره و غیره میبینیم.؟ شاید منشا این نوع ادبیات سخنوری ، و برداشت عامیانه ی متعاقب از اون ، رو بشه به خصوص در جریان انقلاب ایران و سخنرانی های روحانیون و تصویری که از یک جامعه دینی استکبار ستیز با حاکمیت دین و تصمصیم سازی مردمی ، قبل و بعد از پیروزی انقلاب ، ارایه شد ؛ پیدا کرد. روزهایی که از بچه ده دوازده ساله تا پیرزن هفتاد شتاد ساله ، همه انقلابی بودند و همه برای محقق شدن انقلاب خمینی حاضر بودند هر چه داشتند بدند، و دادند، و در عوض ، در باغ سبزهایی که نشون داده می شد توقعات رو تا افلاک بالا برد . نمونه ش تو بهشت زهرا در سخنرانی امام دیده میشه که این هم اتفاقا لق لقه ی دهان خیلی ها و جزو ادله ی محکم و برهان قاطع برخی برای زیر سوال بردن مشروعیت نظام حاکم هست.- که چرا اون صحبتها گفته شد و از تلویزیون پخش نمیشه و خالا وضعمون اینه و الخ.. ، که به نظر این هم مثل خیلی از ادله و براهین دیگه درامتداد برداشت های عامیانه و سطحی از صحبتها و تصویری ست که ترسیم شده و میشه ، امتداد برداشتهای عامیانه ی مردم عامی سال 57 و پرداختن به اون ، و فریاد زدنش در قالب بحثهای روشنفکر مابانه و روشنگرانه! امتداد همین تفکر غلط و موهوم و ساده انگارانه ای که بر این اصل استواره که " انقلاب ایران پایان راه بود و پیروزی انقلاب آغاز حکومت اسلامی وعده داده شده بوده است" . در اینجا ادبیات سخنوری و و"عده دهی" که ازش صحبت شد ، باعث میشه که این نوع نگاه غلط و برداشت عامینه کمتر مورد سرزنش قرار بگیره ، چراکه اگر قرار بر تقسیم تقصیرات باشه ، کفه ی وعده دهندگان و سخنوران و سخنرانان از جهاتی سنگین تر به نظر می آد.
در این سالها اصل و اساس حرکت ملی سال 57 کمتر از اون چه که باید مورد توجه قرار گرفته و اینکه "انقلاب ایران و پیروزی اون تازه آغاز راه بوده" به ندرت اصل و اساس تفکر و بحثهای بی نتیجه ی کافی شاپی تا ستونهای روزنامه و مطالب وبلاگی و مکتوبات دیگه قرار گرفته. با این همه ، تصویر کردن جامعه دینی بر اساس آیات و روایات و نقل کردن "چگونه باید بودن" ، نه تنها مشروعیت رو زیر سوال نمی بره بلکه "وجه " مشروعیت نظام و "مبانی" مشروعیت نظام رو "روشن" میکنه.
در مقام عمل و در واقعیت حاکم همیشه کسانی هستند که این مبانی رو نمی دونند ، کسانی هم هستند که این مبانی رو نمی خوان که گفته بشه و اجرا بشه و کسانی هم هستند که "نمی تونند" که این مبانی رو به اجرا بگذارند. حالا باید از خودمون بپرسیم که اینها باید سبب ژاک کردن صورت مساله بشه و آیا بدون تصویر کردن اهداف و متذکر شدن اونچه باید باشیم ، رسیدن به هدف ممکنه؟ نه تنها در این خاک وتحت حاکمیت این حکومت بلکه در هر جای دیگه و در هر مسیر از نقطه a به b ، آیا ندونستن هدف و مقصد ، تنها به این دلیل که ما با هدف فرسنگها فاصله داریم ، ما رو از داشتن قطب نما و دیگر هشدار دهنده ها ، بی نیاز می کنه ؟ باید دونست که در همه ی جوامع و در سر همه ی روشنفکران و نظریه پردازان هر جامعه ای ، تا یک "جامعه مجاز" و یک "جامعه غیرمجاز" و مرزها و حدود این دو وجود نداشته باشه و اینها برای همه ی افراد اون جامعه حتی اونها که کمترین نقش رو در اداره ی اون اجتماع دارند ، روشن و واضح نباشه ، رسیدن به اونچه باید رسید ، جز رویایی موهوم و نامشخص نخواهد بود. مشخص نکردن خطوطی که از اول کشیده شده و همه ی قوانین بر اساس اون نوشته شده ، به دیگران اجازه می ده که خطوط جدیدی رسم کنند و خیلی ها رو به اشتباه بیاندازند و تعاریف جدید و دلخواه خود از همه چیز ارایه بدن و مدینه فاضله های تصویر کنند که آب از دهان گشنه ها راه بیاندازنه، کما اینکه همین حالا هم معنای مشروعیت و معنای آزادی و معنای حکومت اسلامی و معنای ارزش و معنای تکامل و غیره غیره برای جمع کثیری از مردم بخصوص دانشگاهی های ما مخدوش شده و همین هم باعث شده انسانهایی از یک جامعه و با یک زبان واحد و بسیاری مشترکات دیگه وقتی با هم بحث می کنند کانه دو پیرمرد کر به نظر بیان که فقط سر هم داد می زنند و هر دو همه ی کلمات رو "اشتباهی" می فهمند.
۱/۷/۸۸
Click & Listen