X
تبلیغات
آدمکده - هفت پیکر

هفت پیکر بخشهای پیشین

افسانه ی اقلیم چهارم (بخش آخر)

. . .از بزرگان پادشاه زاده جوونی بود به طبع زبیا رو و آزاده و زیرک و زورمند و دلیر.این جوون یه روز که از شهر راهی شکارگاه شد اون نوشتنامه رو بر سر در شهر دید وصد البت نقش اون پیکر دلفریب و رویایی دل از او ببرد و خلاصه عقل از کف برفت و . .اما با خودش فک کرد که این همه سر که در این راه  از تن جدا افتاده چه سودی حاصل کرده که حالا منم از شوق دیدار سر به باد بدم. پس باید چاره ای کرد که پیش همچون فسونگری بی فسونگری رفتن اشتباه محضه و کارسرسری کردن به دیدار یار منتهی نمیشه پس هوس زیاد از حد خودش رو هر طور بود سعی کرد نهان نگه داره و دنبال چاره ای چاره ساز بگرده هر چند خیلی براش سخت بود و مجبور شد که آروم آروم دروازه ی شهر رو با چشمانی خیس و بغضی در گلو ، ترک کنه.

روزها می گذشت و او در حالی که هوسی که در سر داشت رو با کسی در میون نگذاشته بود اما همچنان به دنبال راه چاره ای از پیش این عالم نزد اون یکی می رفت و از پرس و جو کردن دست بر نمی داشت.  شب روزش شده بود همین و اصلا دیگه شب و روز نمی فهمید کارش شده بود این که روزها سرگردان از این دیار به اون دیار دنبال جواب سوالاتش بگرده و هر سحر به دروازهی شهر بیاد و اون تابلو رو ساعتی نظاره کنه و دوباره برگرده و.  . . .تا بالاخره از دانشمندی علامه و عالم خردمندی خبره و این کاره خبر پیدا کرد که همه تاییدش می کردند و به شاگردی خودشون در پیشگاهش اعتراف می کردند . پس جوون راه افتاد و از این ولایت به اون یکی و از این دیار به اون دیار و دشت به دشت و کوه به کوه رو زیر پا گذاشتن تا بالاخره او رو در غاری خرابه در کوهی پیدا کرد و  دست به دامنش شد و ماجرا رو براش گفت مدتی رو شاگردی اون عالم رو کرد و استاد هم هر چه در خور دانستن بود به او یاد داد و جوان بعد از سپاس بسیار برگشت  به سمت اون دیار و بعد از چند روزی استراحت به جمع آوری آلات مورد نیازش برای اون راه پرداخت و آماده ی رفتن شد و علم خونخواهی اون هزارن سر رو به دست گرفت و جامه ی خودش رو هم خون آلود کرد از سر تا پا به نشانه ی به جان خریدن هر چه درد و خطر در این راه است. و همچو شیران دلیر پا در راه گذاشت و از هر طلسم سر راه گره باز کرد و پیش رفت  و  وقتی به قلعه رسید دهل رو به صدا در آورد که صدای دهل همان کلید باز کردن در قلعه بود و در باز شد و بانو ی حصاری پیش آمد و جوون رو بسیار احسنت و آفرین گفت و گفت که به شهر برگرد و دو روز صبر کن تا من به بارگاه پدرم برگردم و از تو چهار سوال بپرسم که اگر جواب درست بدی عقد همراهی ابدی ما بسته خواهد شد.جوون برگشت و اول از همه اون ورق نقاشی رو از سر در شهر پایین آورد و سرها رو هم از سر دیوار شهر جمع کرد و جسدهای همه رو داد دفن کردند و بعد با هزار هلهله و درود و سلام مردم راهی خونه شد و مطرب آوردند و پایکوبی کردند و خلاصه اوضاعی بود! همه دورش جمع شدند و یک به یک سوگند خوردند که دیگه اگر شاه این پیوند رو نخواد از تخت به پایینش می کشیم که این همه سر بریده به جفا از سر فرزندانمون بریده شد و حالا وقت انتقامه.

شب روز بعد رسید و بانو از کوه قصد بارگاه کرد و با هزار خدم وحشم و جلال و جمال از کوه پایین اومد و به بارگاه پدر رسید و مجلس محیای اجرای شرط چهارم شد.پس اون جوون رو هم آوردند و شامی صرف شد از خورشتهای فراوان و لذیذ و بعد بانو جای خود پشت پرده نشست و جوون رو هم در جای خودش نشوندند و همه منتظر بودند ببینند بانو چه بازیگری با او می کنه. در ابتدا بانوی حصاری از گوش خودش دو لولو یی که داشت باز کرد و به خازن داد و گفت این رو سریع به مهمون ما برسون و جواب رو بگیر و بیار.پس پیش جوون رفت  جوون که دو لولو رو دید اندیشه ای کرد و گفت سه تای دیگه بیارند. پس اون سه تا رو روی دوتای قبلی گذاشت و به خازن داد که برگردونه. بانو وقتی پنج لولو رو کنار هم دید اول عیار اون سه تا رو سنجید که با اون دوتای اولی یکی باشه بعد از این که مطمئن شد لولو ها رو در ظرفی گذاشت و شکر روی اونا ریخت و داد که پیش مهمون ببرند اون جوون هم این رو که دید یک جام شیر طلب کرد و شیر رو توی ظرف لولو و شکر ریخت و گفت پیش بانو ببرند. بانو ظرف شیر رو که دید اون رو سر کشید و خورد و هر چه ازش باقی مونده بود رو داد خمیر کردند و بعد عیار لولو ها رو دوباره سنجید و دید که یک سر سوزن هم عیار کم نکرده پس انگشتری که به دست داشت رو باز کرد به پیک داد تا پیش او ببره جوون انگشتر رو گرفت و انگشت خودش کرد و  یک لعل درخشان رو به پیک داد تا ببره بانو لعل رو که دید لعلی هم اندازه و هم عیار اون پیدا کرد و هر دو رو در رشته ای به هم بند کرد و به پیک داد. جوون که دو لعل رو نگاه کرد مال خودش رو از اون یکی نتونست تشخیص بده چون هیچ فرقی میونشون نبود پس مهره ای ازرق کوچکی از غلامان درخواست کرد و اون رو بین دو لعل در بند کرد و پس فرستاد بانو هم که دولعل رو با مهره ی کوچک دید لبخندی زد و مهره رو دستش کرد و لعل ها رو هم به گوش آویخت و رو به پدر کرد و گفت انگار بخت یار من شده و ببین چه یاری اختیارم هستش من با همه دانش این طور که پیداست باید شاگردی او رو بکنم برخیز و کار رو تموم کن که وقت وقت عاشقی است. . . .

 ----------------------------

پدر بانو همینطور حیرون مونده بود که خوب حالا این بازیگری ها معنی ش چی بود؟ دختر هم با حوصله شروع کرد به جواب دادن و گفت که اون اول که اون دوتا لولو را از گوش باز کردم و پیش فرستادم در واقع نمودار عمر دو روزه  رو عرضه کردم و دریافتن این عمر دو روزه رو طالب شدم.که او با اضافه کردن اون سه فهموند که این دو روز اگر پنج هم بشه باز هم زود خواهد گذشت. با اضافه کردن شکر به لولو ها گفتم این عمر چند روزه همچون این لولو به شکر شهو.ت آمیخته و آلوده شده و به افسون و کیمیا هم جدا شدنی نیست و او با شیر اونها رو از هم جدا کرد و در جواب ٬ من که شیر و شکر آمیخته ی او رو نوشیدم شیرخوارگی خودم رو در برابر او نشان دادم و بعد انگشتری رو فرستادم و به نکاح او رضا دادم و او در جواب گوهری فرستاد که می گفت به راستی چون من گوهری در این عالم نخواهی یافت و من هم  همسنگ و هم عیار گوهرش جفتی آوردم و وانمودم که جفت او که به راستی هم گوهری بود ؛ هستم. او هم که  سومینی برای آن دو سراغ نداشت مهره ای از ازرق رو میون آن دو گذاشت تا از چشم بد در امان باشند و من هم که مهره را به دست بستم بار دیگر رضا دادم به وصال او .

پدر هم که رام شدن توسن خود رو دید بزمی براه انداخت و  چندین شبانه روز پای کوفتند و هلهله کردند و بانو نیز جامه ی سرخ بر تن کرد به نشانه ی رهیدن از هرچه سیاهی است.

+ نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 11:2 PM توسط حسین

 نکته ای که قابل توجه هستش اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های  اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..

هفت پیکر بخشهای پیشین

افسانه ی اقلیم چهارم

 

حکایت می کنند که اون قدیم قدیما که هرچند یکی نبود ولی هنوز اون یکی بود و مثل الان گم نشده بود اونم نه اینجا بلکه "خارجه" یعنی اون ور آب اندر ممالک روس پادشاهی بود و دختری داشت که هیچ شاهی نداشت ، گلرخ و دلفریب و لب شکری و ابرو کمون و مشکین زلف و نازک اندام و خوش قامت و خمار چشم و . . . .حالا . .به هر حال. و البته همه ی کمالاتش به سر و صورت نبود و در حکمت و معرفت و دانش هم کمالاتی داشت بی نظیر. در هر هنری و نسقی و فنی دستی بر آتش داشت و همه ی جادوها و نیرنگنامه ها و طلسمها و حکایتها و افسانه های جهان رو فوت آب بود. خلاصه اینکه دیری نگذشت که خبر کمالاتش همه جا رو گرفت و شهره ی آفاق شد و از شمال و جنوب و مشرق و مغرب دم به دقیقه خواستگار می اومد اونم چه خواستگارایی! همه از شاهزاده های ممالک مختلفه . همه می اومدند  و به زور و زر و مهر و صفاغ تلاش خودشون رو می کردند و البته دست از پا دراز تر راهی ملک خودشون می شدند چراکه پدر اختیار کامل رو به دختر داده بود و دختر هم به این راحتی ها با کسی کنار نمی اومد. و بعد از مدتی اونقدر آمار خواستگارها و جان فدایان رو به رشد نهاد که دختر چاره ای کرد و به پدر گفت که دستور بده که قلعه ای بسازند بالای کوهی و دور تا دور کوه رو حصار بکشند. حصاری که آدمیزاد و غیر آدمیزاد توان رد شدن از اون رو نداشته باشه. خلاصه قلعه رو ساختند و بانو در اونجا ساکن شد و ملقب شد به "بانوی حصاری". این بانوی حکیم هر چه طلسم بلد بود در این راه – یعنی از پای کوه تا خود قلعه – به کار بست . طلسم هم از اون طلسم های رحیم نبود که مثلا خشکت کنه یا فراری ت بده و. . نه . اگر قدم در این راه میگذاشتی و ناشی بودی و از هر صد قدم اگه حتی یکی رو هم اشتباه بر می داشتی سرت جلوی پات می افتاد.!به همین سادگی!

 القصه بانو رفت توی قلعه ساکن شد و از اونجا که هنر نقاشی هم از جمله هنرهایی بود که در اون خبره بود نشست و تابلویی تمام قد از خودش کشید دقیقا به زیبایی خودش طوری که هر بیینده ای رو میخ کوب می کرد. و زیر نقاشی با خط خوش نوشت : از جهان و همه ی ممالکش هر کسی میل من رو به سر داره باید قدم در راه این قلعه بگذاره و بدونه که از دور رجز خوندن کاملا بی فایده است پس هر که را این نگار می باید نه یکی جان ، هزار می باید. .و قبل از اینکه قدم  در این راه بگذارید باید بدونید که همسری من ملزوم چهار شرطه : اولین شرط نیکنامی و نیکویی مرد هستش . دومین شرط اینه که اون مرد از تمام این راه طلسم باز کنه و به سلامت به قلعه برسه . سومین شرط اینه که به قلعه که رسید در ورود به قلعه رو پیدا کنه-چرا که در این قلعه دری پنهان از نظر هست- . چهارمین شرط و شرط آخر که اگر به جا بیاره من رو بدست آورده اینه که سه شرط اول رو که انجام داد من به بارگاه پدرم بر خواهم گشت و در اونجا از او سوالاتی می پرسم که در صورت شنیدن جواب درست ، از آن او و یار وفادار او برای همه عمر خواهم شد.

بانوی حصاری دستور داد این ورق حاوی نقش و دست خطش رو به بالاترین نقطه ی سر در شهر آویزون کنند تا هر کس هوس او به سرش زد با آگاهی به این چهار شرط قدم در راه بگذاره. و "به چنین شرط راه برگیرد   یا شود میر قلعه یا ، میرد." ورق رو بر سر در شهر آویزون کردند و کم کم خبر به همه جای سرزمین رسید و از اطراف و اکناف و جوانان و گردنکشان و هر که بادی به سرش داشت راهی راه قلعه می شد و خلاصه از گرمی جوانی خویش (می) داد بر باد زندگانی خویش. .هر کی قدم در اون راه می گذاشت گرفتار طلسم ها می شد و اگر هم از طلسم اولی و دومی جون سالم به در می برد طلسمهای بعدی اون رو از پا در می آوردند و یه جوری شد که بعد از چند وقتی که گذشت هر جای اون راه رو که نگاه می کردی جز سرهای بریده چیزی دیده نمی شد. *

بانوی حصاری هم دستور داد همه سرهای بریده رو جمع کنند و بر دروازه ی شهر بالا بکشند تا هر کسی هوس قدم گذاشتن در این راه می کنه سرها رو هم ببینه و کار به جایی رسید که بعد از مدتی دور تا دور شهر دیوار شهر به "سر" آراسته شد. . . .

 ادامه دارد. . .

 

 *حافظ هم اشاره به همین ماجرا دارد در اون بیتی که می فرماد:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا              سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت. . .

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 12:41 PM توسط حسین |

 نکته ای که قابل توجه هستش اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های  اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..

 هفت پیکر (بخشهای پیشین)

نشستن بهرام زیر گنبد سبز و شنیدن افسانه از دختر پادشاه اقلیم سوم(۲)

بخش دوم

. . . . . .اما هر چی گفت به گوش این یارو نرفت که نرفت و پاشد لخت شد و توی خمره پرید غافل از اینکه زیر خمره چاهی عمیق وجود داره و به خمره افتادن همانا و فرورفتن همانا و غرق شدن همان. چرا که تلاش بشر هم برای نجاتش بی فایده بود و عاقبت غرق شد و پایین رفت. بشر از اون درخت شاخه ای جدا کرد و داخل آب فرو کرد شاید بتونه مرد رو بالا بکشه و بعد از کلی تلاش تونست جنازه ی ملیخای عقل کل رو بیرون بیاره. بعد هم لباساش رو از این ور و اون ور جمع کرد تا کفنش کنه که از لباس طرف یه کیسه پر از زر افتاد و بشر اونو برداشت و با خودش فکر کرد بهتره لباسای گرون قیمت و این کیسه ی زر و ببره و خونوادش رو پیدا کنه و بهشون تحویل بده. پس عمامه و ردا و عبای جناب ملیخا  به همراه اون کیسه ی زر رو با خودش به شهر برد و بعد از یکی دو روزی که تو خونه استراحت کرد عمامه رو برداشت و پرسون پرسون هر جا می رفت عمامه رو نشون می داد و سراغ صاحبش رو می گرفت تا بالاخره یکی عمامه رو شناخت و آدرس خونه ی ملیخا بهش داد که فلان کوچه و فلان محله وارد شدی یک کاخ بلند و شاهانه می بینی خونه ی طرف همونجاست . بشر هم با جامه و عمامه و زر رسید در خونه و دق الباب کرد که خانومی سیم اندام و زیبا چهره در رو باز کرد بشر گفت یه صحبتی هست که باید با خود خانوم خونه در میون بذارم اگه هستنشون و اشکال نداره من بیام داخل و عرضم رو بگم.کنیزک نازک اندام هم بشر رو به اندرونی برد و گوشه ای گفت بشینه و دنبال بانو رفت. بانو اومد و بشر تمام ماجرا رو از سیر تا پیاز براش گفت و کیسه ی زر رو هم با بقیه چیزا تحویل داد زن که خبر مرگ شوهرش رو شنیده بود کمی گریه و زاری کرد و بعد کلی از بشر تشکر کرد و به پرهیزگاری و حلال زادگیش تحسین و تبریک گفت و از دوره و زمونه ی نامرد گفت که این روزا واقعا کسی همچین کاری رو واسه کسی انجام نمی ده زن اضافه کرد که: بله جناب بشر اونچه که شما در مورد ملیخا گفتید همه ش درست بود چه بسا هزار برابر بیشتر و بالاتر از اون چه که شما ازش دیدی بر ما حماقت می کرد و ستم روا می داشت اون نامرد که خدا ازش نگذره من سالهاست که دارم از دستش عذاب می کشم و خلاصه سفره ی دل رو به چه پهنایی! باز کرد و کلی درد و دل کرد آخر سر هم گفت که حالا هر چی بوده تموم شده و خداروشکر از دستش خلاصی پیدا کردیم حالا شرایط فرق می کنه و من راستیاتش این جوانمردی شما رو که دیدم ازتون خوشم اومده و می خوام بهتون پیشنهاد ازدواج بدم که اگر شما هم یه ذره نسبت به من ارادتی داشته باشی دیگه مشکلی نمی مونه این خونه رو هم با تمام خدم و حشم و ثروتش که می بینی مال من هستش و به شما تعلق می گیره و اینم جمال روی من. . . و زن برقع از چهره اش باز کرد و بشر دست و پاش به لرزه افتادند و نفسش تو رفت و مدتی در نیومد و سرش گیج رفت و از هوش رفت. . .که این زن همون زن بود که اون روز توی اون کوچه باد برقع از چهره ش باز کرده بود و بشر رو به توبه و استغفار طولانی وا داشته بود ؛ وقتی به هوش اومد قضیه رو کامل برای زن گفت که من دیدمت و مست زیبایی رویت شدم و گذاشتم رفتم از این دیار و حالا خدا اونچه رو که آرزو داشتم نه از حرام بلکه از حلال نصیبم کرد . زن هم که رغبت وصف ناشدنی بشر رو به خودش دید یک دل عاشق بود صد دل عاشق بشر شد و . . .دی لیو هپیلی اور افتر. . . .

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 12:59 PM توسط حسین |

 

پیش نویس1: طبق رایزنی های انجام شده قرار بر این شد که "گلچینی" از هفت افسانه رو اینجا بیاریم

 نکته ای که قابل توجه هستش اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های  اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..

 هفت پیکر (بخشهای پیشین)

 

نشستن بهرام زیر گنبد سبز و شنیدن افسانه از دختر پادشاه اقلیم سوم

 

بخش اول

 

شد شب سوم و بهرام و دختر پادشاه اقلیم سوم و افسانه ای که زیر گنبد سبز عمارت هفت گنبد این چنین آغاز کرد که آورده اند که شخصی از رومیان قدیم خوش بر و رو و خردمند و کار درست میون مردم دیار خودش معروف شده بود به "بشر پرهیزگار" این بنده خدا نه اینکه چشم چرون باشه اما یه روز داشت تو کوچه می رفت که چشمش به یه خانومه ای افتاد که تلق و تلق داره رد می شه این تا اومد چشم درویش کنه یا نکنه ، همون موقع بادی اومد و برقع از صورت زن باز کرد و  صحنه ای که بشر دید همونجا میخ کوبش کرد پاهاش سست شده بود. بشر پرهیزگار صورتی دید کز کرشمه ی مست آنچنان صد هزار توبه شکست خلاصه طرف عروسکی بود واسه خودش که در اینجا ما هر جی از زیباییش کمتر بگیم بهتره! به هر حال تو همین چند لحظه دل بشر لرزید تا اون مهسای بی همتا برقع رو دوباره بست و راهش رو گرفت و رفت.و کلی دور شده بود وقتی بشر تازه به خودش اومد و از بهت خارج شد پیش خودش گفت اگه دنبالش برم که خداییش درست نیست اگر هم بخوام شکیبایی پیشه کنم که حقیقتا از توان کم توان من خارجه اما چه کنم که انگار چاره ی کار همون ترک شهوت و پرهیزگاریه و همون موقع تصمیم گرفت که یه مدت از اون  شهر بره تا فراموشی براش راحت تر بشه و بار و بندیل رو بست و به طرف بیت المقدس راه افتاد و اونجا چند وقتی رو سر به خاک سایید و از خدا طلب صبر و مغفرت و دور شدن فتنه های نفسانی رو کرد و بالاخره قصد بازگشت به دیار خودش رو کرد در راه مردی رو ملاقات کرد که از قضا هم مسیرش بود یارو از اون آدمای قمپز شارلاتان بود که ادعای عقل کل بودن دارن و اصلا خدا رو بنده نیستند و از همون اول راه طرف شروع کرد که آره من هرچی راز تو زمین و آسمون و دریاها و فلک و رود و بیشه و کوه جنگل و غیره هست بهش عالمم هر چه از گفته و ناگفته و حلال و حرام وجود داره من می دونم و فلانم و بهمانم و. . . .بشر همین طور که اون یه ریز خالی می بست همینطور دهنش وا مونده بود و نگاه می کرد بالاخره فرصت کرد بپرسه که خوب پدر جان اسم شما چیه؟ جواب شنید "ملیخا"

یه چند فرسنگ که راه رفتند بشر دید که توده ای از ابر سیاه و سفید دارند نزدیک می شند رو کرد به جناب ملیخا و پرسید می گم شما که همه چی رو می دونی بگو بدونیم این ابری که سیاهه واسه چی سیاهه و اون یکی چرا سفید؟ ملیخا گفت ببین پسر جان اینا همه از حکمت پروردگار بزرگه و خواست او این چنین بوده . . .بشر گفت که نه پدر جان دلیل داره اون که سیاهه یک توده ی دود متحرق هست و اون یکی که عین شیر سفیده یک رطوبت خامی رو در خودش داره که هنوز محترق نشده حالا شما بگو ما بدونیم که "باد" چیه؟ ملیخا هم دوباره با حالتی عالمانه جواب داد که آها . . جونم واست بگه که این بادی که میبینی درختها رو تکون می ده و از این ور به اون ور می ره همه به قضای الهی هست و اصلا غیر از قضای او چیزی تحقق نمی پذیره  بشر بهش گفت : تو چرا عین پیرزنا حرف می زنی؟ اصل باد از هوا نشئت می گیره که بخار زمین اون رو جابه جا می کنه و باد رو به وجود می آره. این هم گذشت تا کمی جلوتر بشر دو کوه یکی بلند و یکی کوتاه رو نشون داد و گفت جناب بگو بدونیم این یکی چرا اینقدر بلنده و اون یکی اینقدر کوتاه ؟ بازم طرف جواب داد که این حکم ایزده و دخالت در حکم ایزدی جایز نیست که بازم بشر با حوصله براش توضیح داد که نخیر اون که بلنده به خاطر این بلند مونده که از گذرگاه سیل در امان بوده و اون که کوتاست نه. و بعد هم یه خورده نصیحتش کرد که هر حادثه ای توی این عالم علتی داره که برای تعقل و تفکر ما قرار داده شده و به هر چیزی نباید این طوری چشم بسته و کوته نظرانه نگاه کنیم بر رای غلط خودمون پافشاری کنیم و حرف هیچ کی رو قبول نکنیم و باید دنبال کشف حقیقت بود و. . . .که البته زهی تاثیر مثبت بر ملیخای عقل کل .  القصه این دو چند روزی رو در راه بودند تا رسیدند به بیابونی داغ و بی آب و علف و آفتاب حسابی رسشون رو کشیده بود تا بالاخره خسته و کوفته و تشنه رسیدند به درختی بلند و سرسبز با شاخ و برگ پهن و پای درخت هم چمنی روییده بود خلاصه جون می داد واسه یه استراحت مشت. نزدیک تر که شدند متوجه خمره ای شدند که تا گردن توی خاک پای درخت فرو رفته بود و پر از آب گوارا و زلال بودش اینجا هم دوباره بشر که کلید کرده بود رو این یارو برگشت گفت تو که از همه چی سررشته داری بگو بینیم این خمره واسه چی تو گل فرو رفته ؟ چواب داد که این رو اینجا توی گل کردند که اگه یه وقت کسی رد شد پاش نگیره بهش و نیوفته بشکنه! بشر گفتش که نه عزیز جان شما داری پرت و پلا می فرمایید جسارتا  اینجایی که می بینی شکارگاه اهالی این اطرافه.  این رو می گذارن اینجا که حیوونای صحرایی که از طعمه ی شور بیابون تشنه و خسته پی آب می گردند اینجا کشیده بشن و صیاد هم که کمین کرده اونا رو با یه تیر خلاص می کنه و بعد هم کباب.

سفره رو پهن کردند و نونشون رو با آب گوارای خمره خوردند و شکر خدا گفتند که یه دفعه بعذ از غذا ملیخا جو گیر شد و گفت حالا که آب به این خوبی اینجا هست منم که عرق کردم و تنم چرک شده بهتره توی خمره برم و یه آبی به بدن بزنم و همچین درست و تمیز راهی شهر بشیم هرچی بشر به این گفت :آدم ناحسابی خودت آب به این تمیزی رو خوردی و کیفش رو کردی حالا چرا چرک تنت رو می خوای توش بشوری؟ بعد از ما هم یقین مسافرهای دیگه ای خسته و تشنه می رسند اینجا و می خوان از این آب بخورند اما هر چی گفت به گوش این یارو نرفت که نرفت . . . . . .

. . . . .to be continued

 

 

پ.ن۱: این قضیه اخی بودن ادبیات کلاسیک ما به صورت تابلویی اینجا نمود پیدا کرده. حالا چطوری اونش بماند اونایی که از . .. . . . خودشون فهمیدند خلاصه.

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 1:6 PM توسط حسین |

نکته ای که قابل توجه هستش اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های  اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..

نشستن بهرام زیر گنبد سیاه و شنیدن افسانه دختر پادشاه هند

(قسمت اول)

قسمت دوم

. . . ..اون شب منتظر رفیق قصابم موندم تا بالاخره اومد و من دنبالش راه افتادم و وارد شهر شدیم و بعد هم وارد خرابه ای که داخلش فقط یه سبد بود. رو به من کرد و به سبد اشاره کرد گفت یه لحظه توی این سبد بنشین تا خودت به عینه دربیابی که این خلایق واسه چی سیاه پوشیدند. من با یک ترس و دلهره ای  عجیب که دلیلش رو هم نمی فهمیدم آروم وارد سبد شدم و "چون تنم در سبد نوا بگرفت   سبدم مرغ شد هوا بگرفت!" و حالا بالا برو و کی نرو و سبد چرخان و رقصان می رفت و من مات مبهوت از این که چی داره به سرم می آد فقط سبد رو محکم گرفته بودم و داد و فریاد و فغان می کردم اما زهی فایده که سبد به چرخیدن و بالا رفتن خودش ادامه می داد تا بالا خره رسید به جایی و من رو انداخت پایین و رفت. . سبد رفت و من تازه دورو برم رو نگاه کرد و به خودم اومدم دیدم وسط آسمون و زمینم و تا چشم کار می کرد هیچ احدی دیده نمی شد. همونجا زانو بغل کردم و نشستم و یاد قصر و بند و بساطم افتادم و ففط تونستم آهی از سر افسوس بکشم و منتظر بمونم. .یه چند وقتی که گذشت یه مرغ پرنده اومد و اونطرف تر نشست مرغ که چه عرض کنم کوهی بود واسه خودش و من  به این فکر افتادم که خوب این که خواست دوباره بپره پاش رو می گیرم ومی رم هر جا خواست بره بالاخره از این جا موندن که بهتره  خلاصه وقتش رسید و سیمرغ آهنگ رفتن کرد و منم دویدم پاش رو گرفتم و باهاش رفتم . نصف روزی انگار توی راه بودیم تا اینکه کم کم سیمرغ ارتفاع کم کرد و پایین و پایین تر اومد و من رو توی دشتی سرسبز و بی نظیر روی گلی پهن و نرم انداخت و رفت. من موندم و یک دشت پر از نعمت و گلهای معطر و درختان پر میوه و زیبایی هایی که انگار زمینی نبودند. یه چند ساعتی روی همون گل همونطور بی حرکت موندم و فقط اطراف رو نگاه می کردم و اون چه که برم گذشته بود رو مرور می کردم و بعد بلند شدم و از اون میوه های خوردنی خوردم و تنی به آب زلال چشمه زدم و خدا رو شکر گفتم به خاطر این زیبایی ها و خستگی مجبورم کرد دمی بخوابم و نزدیکی غروب بیدار شم و کم کم داشت خوف شب و تنهایی به سراغم می اومد و تو همین توهمات بودم که هوا تاریک شد و ابری بالای سر اومد و بادی شروع به وزیدن کرد و غباری بلند شد و از دور دیدم که انگار کاروانی از نور داره نزدیک می شه و همه شمع بدست در صفی طولانی به این سمت می آند " دیدم از دور صدهزاران حور کز من آرام و صابری شد دور ، دست و ساعد پر از علاقه ی زر ٬ گردن و گوش پر ز لولو تر" و من همونطور مبهوت و این کاروان حوری رو نگاه می کردم تا اینکه صف به میانه رسید و دیدم که تختی عظیم و با شکوه رو بر سر حمل می کنند خلاصه اومدند و تخت رو پایین گذاشتند و از اون میون بانویی که از همه ی حوریان سر بود و میون اون همه حوری زیبا سرشت خودنمایی می کرد اومد و بر سر تخت نشست و ..." علم آسوده یکسر از چپ و راست   چون نشست او ٬ قیامتی برخواست  " و همه دور او جمع شدند و پروانه وار دورش می چرخیدند تا اینکه بانو برقع از صورتش باز کرد و یکی از محارمش رو خواست و توی گوشش انگار گفت که:  مثل اینکه غریبه ای اینجاست شما با چند نفر برو و بیارش پیش من . . .و من دیدم که چند پری به من نزدیک می شند و کنارم رسیدند و دستم گرفتند و گفتند: " برخیز تا رویم چو دود    بانوی بانوان چنین فرمود " منم که از خدام بود خدمت همچو بانویی شرفیاب بشم بدون این که کلمه ای اضافه کنم بلند شدم و با اونا رفتمو خاک پای اون عروس تاجدار رو بوسیدم و خواستم که همون پایین پاهاش بشینم که گفت اونجا نه! بیا بالا پیش خودم بشین من گفتم که تخت کبیر بلقیس که جای دیوان نیست   مرد آن تخت جز سلیمان نیست!    من که دیوی شدم بیابانی     چون کنم دعوی سلیمانی؟؟" خلاصه قبول نکرد و گفت بهانه نگیر پاشو بیا بالا  تو فقط باید با من نشست و برخواست کنی و لیاقت تو بیشتر از اینهاست . به هر حال از او اصرار بود منم که شرمم میومد کنار همچو زیبارویی اونم با سر و وضع پریشونم بشینم ؛ امتناع می کردم تا اینکه دست آخر بلند شدم و یکی از خادمها دستم رو گرفت و کنار بانو نشاند و برگشت. اون بانو اونقدر با من گرم گرفت و خوش بش کرد و مهربانی کرد و اونقدر دل دادیم و قلوه گرفتیم که حساب زمان از دستمون در رفت و بانو بعد از ساعتی چند دستور پهن کردن سفره رو داد. سفره رو آوردند. سفره ای از فیروزه و کاسه و جامها همه از یاقوت ناب و هر چه از نعمات الهی به ذهن می رسید در اون سفره حاضر بود. . .بعد از مدتی که از خوردن و نوشیدن فارغ شدیم مطرب اومد و ساقی جام بدست دوره افتاد و حوریان دایره ای بستند و شروع به رقص و پایکوبی کردند و منم که این صحنه ها رو می دیدم حساب پیک ها از دستم در رفت و بعد از ساعتی اختیار هم از دستم در رفت و " به نیروی عشق و عذر شراب    کردم انها ،که رطلیان خراب!    بوسه بر پای یار خویش زدم    تا "مکن" بیش گفت ، بیش زدم    گفتمش دلپسند کام تو چیست؟     نامداریت هست  نام تو چیست؟؟   گفت من ترک نازنین اندام "نازنین ترکتاز" دارم نام.. .  "  و خلاصه کار من شده بود بوسه گرفتن و کار او خنده  و ناز و مستی ام داشت از حد می گذشت و خونم داشت به جوش می اومد که گفت : حالا امشب به همین بوسه قانع باش و اگر هم خیلی کله ت داغه و نمی تونی و تحمل نداری یکی از این کنیزها رو انتخاب کن و امشب در اختیار بگیر.و من هم از سر ناچاری همین که اون گفت رو انجام دادم و تا نزدیکای صبح در سرایی زیبا آروم گرفتم و برای غسل که بیرون اومدم دم چشمه دیدم که جماعت حوری پری دارند بساط جمع می کنند و می رند و موندم تا همه شون رفتند و دوباره من موندم و سبزه زاری پهن و درختان و چشمه و . . . .

بعد از غسل و کمی خوردن از نعمتهای موجود و کمی گشت و گزار گوشه ای خوابیدم تا شب برسه. دم دمای غروب بیدار شدم ومنتظر موندم هوا تاریک بشه و اون هیئت حوری سرشتها سر برسند هوا تاریک شد و عین شب قبل دوباره ابری و بادی و عبیر فروشها و در افشانها و آن تخت عظیم و بانوی بانوان :نازنین ترکتاز و من بر سر تخت او و او در بر من و دوباره بزمی سلطانی و دوباره خلوت من واو حلقه دست من و کمر بانو و التماس های من و توصیه های او به قناعت کردنم به همین بوسه و.  . . . .صبح کم کم داشت سپیده می زد و صحبت های ما به آخر نرسید یعنی التماسهای من نتیجه نداد تا اینکه گفت مثل شب قبل یکی از همین کنیزها رو اختیار کن و بی خیال ما شو! منم که سر سختی او رو دیدم همون کردم که اون گفت و  صبح شد و دوباره همه شون آهنگ رفتن کردند و من منوندم و سبزه زاری وسیع و زیبا و . . .

چند وقتی به همین منوال گذشت.روزها به انتظار شب میگذروندم و هر شب عیشی دوباره بود و "اول شب نظاره گاهم نور   و آخر شب هم آشیانم حور" و هر شب اون عروس طبق روال شب قبل وعده ی شب بعد می داد " تا به سی شب رسید وعده ی ما     شب جهان برستاره کرد سیاه" شب سی ام دوباره کاروان حوریان اومدند و طبق معمول تخت رو آوردند و نازنین نشست و برقع باز کرد و و دستور داد من رو پیشش بردند و نشستیم و ساقیان و مطربان همه مشغول شدند و مستی از حد گذروندم  دوباره آرزوی شبهای پیش یادم افتاد و به برم کشیدمش و گفتم که دیگه به اینجام رسیده!! " گر در آرزوم در بندی    میرم امشب در آرزومندی" بیا یه کاری نکن من ناکام از دنیا برم بیا و امشب از وعده دادن دست بردار و کام دل ما رو برآورده کن. اما او دوباره شروع کرد به چرب زبونی و اینکه باشه اصلا هر چی تو بگی و همین می کنیم که تو گفتی فقط آرزویی که تو برش اصرار داری هنوز برای برآوردنش زوده و باید صبر کنی امشب رو که از باده گرم شدی یکی از همین حوریها رو انتخاب کن تا آتشت فروکش کنه.  اما  من چون دیدم دوباره داره چرب زبونی میکنه و قصد فریب داره قبول نکردم  و به پاش افتادم و گفتم هزار هزار آدمی در غم پیدا نکردن گنج می میرند حالا منی که پاهام توی گنج فرورفته تو از من می خوای که ازش چشم بپوشم؟؟همین امشب یا آرزوی من رو برآورده کن یا به همین تخت چارمیخم کن. همین الان پاشو و کام دل من رو برآر یا پاشو و خونم رو بریز و بعد یه دفعه اخنیارم رو از دست دادم و بهش حمله بردم و هیچی حالیم نبود اون هر چی می گفت که من مال تو هستم تو فقط امشب رو صبر کن و یه شب فقط یه شبه و یه شب صبر کردن که محال نیست اما من دست بردار نبودم و اصلا گوشم بدهکار این حرفا نبود اون بی چاره هم که بی طاقتی و حال زار من رو دید گفت که خیلی خب. . .خیلی خب.. . حالا که نمی تونی صبر کنی چشمات رو لحظه ای ببند تا من حجاب از تنم باز کنم بعد تو من رو در آغوش بگیر و چشمات رو باز کن  من که از این بهانه و اطوار شیرین خوشم اومده بود قبول کردم وچشمم رو بستم و منتظر موندم . . .یک لحظه گذشت...بانو گفت باز کن! ...باز کردم و خواستم بغلش کنم که...چون که سوی عروس خود دیدم ، خویشتن را در آن سبد دیدم !!"

نمی دونستم بترسم ، گریه کنم ، فریاد بزنم ، یا حیرت کنم! هیچکس دورو برم نبود و من تنها توی همون سبد توی همون خرابه بودم نه از حوریان خبری بود و نه از نازنین .  من بودم و سبد و خرابه و من. . .همچنان مبهوت دورو برم رو نگاه می کردم تا اینکه همون رفیق قصابم اومد و طناب سبد رو از گردنم باز کرد و دستم رو گرفت و گفت: اگر صد سال این ماجرا رو برات تعریف می کردم هیچ وقت باورم نمی کردی حالا خودن رفتی و دیدی اون چه که ما پنهان می کنیم به نظرت همچین سرگذشتی رو با چه کسی می توان گفت؟ ومن فقط بهش نگاه می کردم و بعد از او خواستم که برام جامه سیاه بیاره تا به عزای از دست دادن همچو لعبتی و نعمتی بشینم و همون شب خداحافظی کردم و درمونده و سیاه پوش به سمت دیار خودم برگشتم. . .

دختر پادشاه هند زیر گنبد سیاه کنار تخت رو به بهرام چشم به زمین دوخت و گفت که اون زن خدمتکار دربارمون می گفت که من که این حکایت رو که شنیدم همون انتخاب شاه رو برگزیدم و در ظلمات سیاهی فرو رفتم که حقیقتا چطور می شه که اینچنین نکرد. . .

 

 

پ.ن.۱: اگر کسی در مورد حکمت این داستان چیزی خونده و میدونه اگر اون رو اینجا با بقیه قسمت کنه و به بحث بگذارتش ممنون میشیم

پ.ن۲:از اونجا که به طرز فجیعی از این کار (نظامی نویسی) ما استقبال شد احتمالا همین جا دستانمون رو از این تشت کذایی بیرون می آریم و فقط خوندن اصل کتاب رو توصیه میکنیم( حالا اگه از اسمارکوس یونانی و یا چمیدونم گوزاندوف روسی یا از ایشلیبیدیش آلمانی نقل قول می کردیم همه اظهار فضلشون گل می کرد اما نظامی و باقی ایرانی ها انگار هنوز اخی هستند) البته از کسانی که لطف کردند و نظر دادن خیلی خیلی ممنونم

بی ربط:زین پس می توانید با کمی گریه و فریاد و در آخر توهین به پرچم یک کشور مخالف (مثلا ایران) نامزد بهترین بازیگر نقش اول مرد اسکار شوید و از طرف آکادمی مورد الطاف فراوان قرار بگیرید! ضمنا آنهایی هم که کنارتان لول می خورند می توانند امید بالایی برای نامزد شدن در نقشهای مکمل داشته باشند!!(رجوع شود به یکی از مزخرف ترین فیلمهای راه یافته به اسکار امسال"The wrestler")"  

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 4:39 PM توسط حسین |

نکته ای که قابل توجه هستش اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های  اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..

وگرنه به کل پیشنهاد من به همه خوندن خود کتاب و لذت بردن از ابیات مسحور کننده ی نظامی هست.و اگه می خواین که داستان واستون بکر بمونه و خودتون از زبون نظامی بشنوید که خوب این پایینی ها رو نباید بخونید. این مطلب فقط به نقل داستان به گفتار معمولی پرداخته و بس

 هفت پیکر (بخش ابتدایی)

 

نشستن بهرام زیر گنبد سیاه و شنیدن افسانه دختر پادشاه هند

دختر پادشاه هند ، شب اول ، زیر گنبد سیاه ، کنار تخت ، رو به بهرام ، چشم به زمین دوخت و گفت:  از خویشان و زنهای دربارمون شنیده م که از کدبانوهای دربار زنی زاهد و لطیف سرشت خدمت می کرد اونم در هیئتی سرتا پا سیاه و همه ی زنهای قصر در دلیل این سیاهی حیرون و انگشت به دهن مونده بودند و از اصرار به اون بیچاره برای گفتن راز این سیاهی دست بر نمی داشتند و زن دست آخر بعد از مدتها انکار بر اصرار اونها چون گریزی نمی بینه لب باز می کنه و میگه که می گم اما به شرط این که باورم کنید. .

من کنیز فلان شاه بودم بنده خدا مرد خوبی بود هم کامکار هم بخشنده هم بزرگ منش و عالی مقام . اون رو شاه سیاه پوشان صدا می کردند چرا که سرتاپاش سالها بود که به جز سیاهی رنگی به خودش ندیده بود و این قضیه از اون سالی شروع شده بود که طبق عادت معمولش یه غریبه رو پیدا کرده بود و سر سفره نشونده بود و داشت از سر گذشتش می پرسید و از ولایتش و زندگیش و غیره و مهمون قصه رو گفته بود  و شاه شنیده بود و چند روزی بی قرار بود و بعد یه مدتی ناپدید شد . مدتها گذشت تا این که یه روز شاه سر تختش برگشت و همه با تعجب دیدن که سرتا پاش از کلاه و قبا و کفش همه رو سیاه پوشیده  و کسی از دلیل این حالت شاه نپرسید تا اون شبی که من پرستاریش رو می کردم و از سر مهر و عطوفت دراومد و پاش رو  کنارم گذاشت و شروع کرد از سرنوشت و بخت بدش شکایت کرد و منم فرصت رو غنیمت شمردم و با عشوه گری و دلبری قفل از دهنش باز کردم و شاه خودش قصه ی سیاه پوش بودنش رو اینطوری بازگو کرد که:

از اونجا که من توی این رفاه و پادشاهی به عادت مهمونی و مهمون داری خو گرفته بودم و هر مهمونی که سر سفره م می نشست از سرگذشتش سوال می کردم ٬ اون روز هم  از اون مهمان که سر تا پاش سیاه بود همین رو پرسیدم٬  یعنی علت سیاه پوش بودنش رو پرسیدم که طرف رنگ از رخش پرید و جوابم رو نداد و گفت بی خیال شو و از یه چیز دیگه حرف یزن و باز از من اصرار و از اون انکار و هی کنجکاوی من بیشتر می شد و اصرار می کردم ولی اون جوابم رو نمی داد تا اینکه آخر سر اصرارهای من از حد بیرون رفت و اون بنده خدا هم دیگه شرمش اومد جواب نده و فقط همین اندازه جوابم داد که یه شهری هست توی ولایت چین عین بهشت ٬ که بهش می گند "شهر مدهوشان" و اونجا تعزیت خونه ی سیاه پوشان هستش و هر کی وارد شده از اونجا بیرون نرفته مگر اینکه سر تا پا سیاه پوشیده باشه. و همین . همین رو گفت و بار خرش رو بست و رفت . . و من از اون لحظه ای که رفت ٬کنجکاوی و اشتیاق دونستن راز این قضیه مث خوره به جونم افتاد و کم کم ترسیدم دیوونه بشم تا عاقبت توشه سفرم رو بستم و راه افتادم و از دیارم رفتم تا "شهر مدهوشان" رو پیدا کنم و پرسون پرسون رسیدم به اون باغ ارم و مردمانش رو که همه عین برف سفید روی و عین قیر سیاه پوش بودند رو به چشم دیدم. خلاصه اونجا خونه گرفتم و حدودا یک سالی زابراه بودم تو اون شهر غریب و هیچ کس از این قضیه سیاهپوشی هیچی نگفت و منم سر تو هر سوراخی می کردم اما چیزی دستگیرم نمی شد تا اینکه با یه قصاب رفیق شدم. بنده خدا آدم خوب و درستی بود و منم تا تونستم بهش محبت کردم و هی هندونه خرجش می کردم از هیچ کاری براش دریغ نکردم تا مثل موم تو دستم بیاد و بتونم اون سوال رو ازش بپرسم و اون نتونه که جواب نده آخر کار هم یه روز دعوتش کردم و سفره ای به چه رنگینی براش پهن کردم و از هر نعمتی براش فراهم آوردم به علاوه ی پیش کش هایی که بعد از غذا بهش دادم که دستم رو پس زد و گفت : ببین من که به همون غنیمت کم راضی بودم پس این همه هدیه واسه چیه؟ هر چیزی ازم می خوای بگو من انجام می دم نیازی به این کارا نیست به خدا منم گفتم:که نه آقا این حرفا چیه اختیار دارید شما لیاقت بیشتر از اینا رو داری و. ..که پرید وسط حرفم و گفت اصل ماجرا رو بگو ٬ من هم که تا اون موقع تا تونسته بودم خجالتش داده بودم و حالا لپاش گل انداخته بود ؛ سوال کذایی رو پرسیدم که یه دفعه برق از سه فازش پرید و یه چند ساعتی آشفته بود تا بالاخره گفت: امشب همه که خوابیدند میام دنبالت می برمت جایی که جوابت رو بگیری و از خونه زد بیرون و رفت. . ..

دیدم طولانی میشه دو قسمتش کردم

To be continued. . .

 

بی ربط: ما هم مثلا اونشب نفهمیدیم که  b.b.c  از اومدن کدوم جناح بر سر کار ابراز خوشنودی و امیدواری  کرده بود که!. . .قبلا هم که همین جناب بوش که بهش لنگه دمپایی پرت می کنید که از اینا حمایت نکرده بود که!! اونم نه یه بار و نه دوبار. . .حالا بازم شما فکر کنید savior  ایران "ایشون" هستن. . . عقل حسابگر هم خوب چیزیه به خدا.

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:58 AM توسط حسین |

پیشنویس1.: اینکه من وسط امتحانا برم سراغ قفسه کتابا و "هفت پیکر" خاک خورده رو بر دارم و در موردش اینجا چیز بنویسم جای بسی تقدیر و پس کله ای داره.! هر کی یه عیبی داره دیگه. چه می شه کرد.


2.این متنی که این پایین می خونید خلاصه خود داستان هفت پیکر و اینه که اصلا هفت پیکر چیه و از کجا شروع شده و چرا "هفت" "پیکر" و از این جور چیزا. که خود نظامی تو کتابش  ، با یه مقدمه چینی فوق العاده و شناسوندن بهرام به مخاطب به وسیله  نقل چند داستان مثلا از مرگ  پدر بهرام  و چند نمونه از شجاعتش و چند داستان عشقی از اون این کار رو به خوبی انجام می ده و مابین اون داستانا یکیش هم داخل شدن بهرام به یک ساختمان در بسته و دیدن هفت نقاشی از هفت پیکر زیباست که در ادامه به ساختن عمارت هفت گنبد می انجامه و . الخ. .

3. نکته ای که قابل توجه هست اینه که این متن که با قلم الکن من نوشته شده به هیچ وجه من الوجوه قابل مقایسه با توصیفهای وصف ناپذیر نظامی و فضا سازی اون برای گفتن داستان و بعد فضای خود داستانها و تکنیک های همراه کردن خواننده با داستان به شکلی معجزه آسا ؛ نیست ( این که تابلوست) منتهی هدف از جسارت به خرج دادن ونوشتن این متن فقط آشنا کردن خواننده های  اینجا اون هم به صورت کاملا خلاصه و اجمالی با کتاب هفت پیکر و اصل داستان اون هستش ؛ که فردا پس فردا اگه یکی پرسید که خوب این هفت پیکر هفت پیکر که می گند قضیه ش چیه؟ یه جوابی داشته باشیم بدیم. مخصوصا برای اونایی که با شعر و توصیفهای طولانی به زبان شعر زیاد میونه خوبی ندارند و حوصله شون احتمالا از خوندن اصل کتاب سر می ره..

وگرنه به کل پیشنهاد من به همه خوندن خود کتاب و لذت بردن از ابیات مسحور کننده ی نظامی هست.و اگه می خواین که داستان واستون بکر بمونه و خودتون از زبون نظامی بشنوید که خوب این پایینی ها رو نباید بخونید. این مطلب فقط به نقل داستان به گفتار معمولی پرداخته و بس

4. ادامه دادن یا ادامه ندادن این کار به این سبک مطمئنا به نظر خواننده ها بستگی داره.

 


اصل داستان از جایی کلید می خوره که بهرام در یک روز خرم و مطبوع طبع اهالی عیش و نوش ، بزمی راه می اندازه از اون بزمهای بهرامی. نوش و خروش و حجله و عود و عروس و رقص و باده و خلاصه فازهای مثبت این مدلی.و اتفاق مهم در این مهمونی دیدار مهندس ساختمانی خبره و این کاره با بهرام هست  که حسابی قاپ شاه رو میدزده و بعد از چاق سلامتی و کمی صحبت از آب و هوا و سیاست و غیره جناب مهندس قپی در می کنه و ادعای ساختن عمارتی می کنه با هفت گنبد. از اون عمارتهایی که تو قاب چشم جا نگیره و سالهای سال پابرجا بمونه و دهن همه رو وا بذاره و خلاصه هفت گنبدش هم ؛"رنگ هر گنیدی جداگانه و خوشتر از رنگ صد صنمخانه" و این مدل ادعاها و اضافه می کنه که آره هفت گنبد کذایی هم به نیت هفت روزه که هفت روز هم هر کدوم ستاره ای از بهترین ستاره ها و سیاره ها به نامشون زده شده و اینکه شاه بهرام می تونه هفت روز هفته رو هر روز زیر یک گنبد به عیش و نوش بپردازه و غم دنیا نخوره و الباقی. ..تو اون لحظه بهرام یه نمور شاکی می شه که این کارا چیه پدر جان؟ مگه چه خبره؟ حالا گیرم که این که تو می گی کردم"عاقبت چون همی بباید مرد ، این همه رنجها چه باید برد؟ و جناب مهندس که از این تشر شاه زرد کرده بود، دیگه هنگ کرد و چیزی نگفت. اما بهرام که به قول نظامی هوس در دماغش به جوش اومده بود این فکر هی قلقلکش می داد که عمارتی با هفت گنبد و یک یادگاری به نام ما بعد از مرگ و عظمت پادشاهی و . . . .و مخصوصا این که این "هفت" گنبد اون رو یاد هفت نقاشی از هفت پیکری انداخته بود که تو خورنق دیده بود همون روزی که خوش خوشان تو خورنق* داشته می گشته و اون حجره در بسته رو می بینه که تا اون موقع داخلش نرفته بوده و گیر میده که من می خوام برم داخل بینم چه خبره و بالاخره کلید دار رو پیدا می کنند میارند و کلید رو می گیرند و شاه می ره داخل و. . چشمتون روز خوش ببینه! به محض ورود هفت تابلوی نفیس از هفت پیکر حوری سرشت خوش تراش و دلبر از هفت شاهزاده خانوم از هفت اقلیم ،  بهرام رو سر جاش میخ کوب می کنه و ناگهان به صورت همزمان مهر دختر رای هند و دختر خاقان و دختر خوارزم شاه و دختر سقلاب چینی و دختر شاه مغرب و دختر قیصر و دختر کسری ؛ به دل بهرام می شینه و دستور می ده که قفل بزنند به این حجره و کسی از خلق الله داخل نره.

و بالاخره این میشه که بهرام فکر می کنه که بین این طرح مهندسه و اون هفت پیکر یک رابطه ای باید باشه و حتما حکمتی درش هست و بعد از چند روز تصمیم می گیره که اون مهندس رو خبر کنه و دستور ساخت عمارت هفت گنبد رو بده.

هفت گنبد ساخته میشه و چه هفت گنبدی! عمارتی که هیچ کدوم توی خواب نمی تونیم ببینیم. هر گنبد نماد یک اختر و هر کدوم به یک رنگ ٬ ترکیب زیبایی به این بنا بخشیده بود که دهانها رو بدجوری باز گذاشته بود. گنبدی که به طبع مدلش "کیوان" بود ،  به قول نظامی در "سیاهی" چو مشک پنهان بود. " وانکه بودش ز "مشتری" مایه ٬ "صندلی" داشت رنگ و پیرایه.  وانکه "مریخ" بست پرگارش٬ گوهر "سرخ" بود در کارش.  وانکه از "آفتاب" داشت خبر،  "زرد" بود ، از چه؟ ، از حمایل زر. وانکه از زیب "زهره" یافت امید، بود رویش چو روی زهره "سپید". وانکه بود از "عطاردش" روزی ، بود "پیروزه" گون ز پیروزی . وانکه "مه" کرده سوی برجش راه٬ داشت "سرسبزیی" ز طلعت شاه.(( همونطور که این جا گفته شده هر روز هفته در فرهنگ ما به اختری منتسب هست که می تونید این رو در نامگذاری روزهای هفته در زبان انگلیسی هم پیدا کنید مثلا Sunday = روز خورشید ، Monday = moon+ day = روز ماه ، Saturday = Saturn + day  = روز زحل و . . .. .)) خلاصه علاوه بر زیبایی این گنبد به خاطر گوناگونی در رنگها از نمای بیرونی ، داخل عمارت هم وسایل و خدمتکاران اون عمارت به جلال عمارت افزوده بود و البته اصل کاری ها یعنی همون هفت شاهزاده  که از هفت اقلیم دعوت شده و به عمارت هفت گنبد آورده شده بودند  هم ؛ با لباسهاشون که هر کدوم به رنگ همون گنبدی بود که زیرش اقامت داشتند به جلال و هارمونی و شکوه این بنا می افزودند 

 بهرام قصد این داره که هر شب با یکی از شاهزدگان زیر یکی از گنبدها بخوابه و قبل از خواب ، دختر ، افسانه ای از مملکت خودش برای بهرام م می گه که هر کدوم  از هر عسل شیرین تر و از هر شربتی گوارا تر هستند  این افسانه های پر از حکمت و فلسفه.  و فضای هر افسانه اونچنان در خودش غرقت می کنه که با ترسیدن شخصیتها می ترسی و با خندشون می خندی و از غمشون بغض می کنی و یادت می ره که اصلا چخوف کیه داستایوفسکی کدومه و کوندرا و اورول و بقیه کجای ادبیات وایسادند. . .


 * "خور": خورشید.   " خورنق ":= ظاهرا نام زمینی است که قصر در آنجا ساخته شده و نه نام قصر.جایهای دیگری هم به این نام بوده اند همچون نهری در کوفه و قریه ای در نیم فرسنگی بلخ .  در معنی آن هم وجوه مختلفی ذکر شده. اما آنچه مسلم است واژه ای معرب از فارسی است. بعضی می گویند در اصل "خورنگاه" بوده است، یعنی جای خوردن و آشامیدن . بعضی گویند ممکن است از "هو ورنه" یعنی دارای بام زیبا ؛ یا "خورنر" یعنی جای سور و ضیافت گرفته شده باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 3:1 PM توسط حسین |

Click & Listen