<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آدمکده</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Dec 2009 16:53:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-241.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هی می چرخند و می چرخند و کلافه می کنند لامصب ها هر چه واقعه و حادثه و بیانیه و اعلامیه و سخنرانی و سند جنایت و خیانت و قتل و آدم کشی و اثبات و دلیل و برهان و اهم و مهم و افسد و فاسد و استفاده و خطر و قضیه ی حمار و حمارت و حماقت و لبخند و اشک و پشیمانی و نفاق و بقره و عمی و بکم و مصلحون و سفها و انتم السفها و نهج البلاغه و فصاحه و علی و کربلا و کربلا و کربلا و کربلا و....فکر می کردم همه شون رو خلاص می کنم و بیرحمانه یکی یکی شون رو روی کاغذ به صلابه می کشم و جسد تک تکشون رو مچاله می کنم و توی سطل کوچیک اتاق بی توجه به علامت &quot;سیگار ممنوع&quot; روی درش ، می سوزونم و سطل رو هم ....هی گفتم بذار محرم بیاد ... بذار شب تو خونه تنها بشم ..وایمیسم جلوی پنجره همه ی فحش و فضیحت هایی که ندادم یقه هایی که نگرفتم و گلوهایی که با دو دست فشار ندادم و زبون هایی که به خاطر فحش به امامم از حلقوم بیرون نکشیدم و سیلی هایی که نزدم و خفه شو هایی که نگفتم و کامنتهایی که نذاشتم و پست هایی که ننوشتم رو &lt;STRONG&gt;داد&lt;/STRONG&gt; می زنم. محرم اومد هشت شبش هم گذشت حالا شب تاسوعاست و من فقط یاد &quot;ادب عباس&quot; افتاده م و هیچ چیز دیگه ای به قلمم نمی آد . ادب عباس در برابر امام عباس. ادب عباس. و امام عباس. و اطاعت عباس. بی چرا بی تعلل بی حرف . اطاعت عباس. نه قد رشید عباس. نه ابروی کمون عباس. نه چشمون قشنگ عباس. نه صورت ماهگون عباس. نه. ..فقط ادب عباس. امام عباس.بی حرف بی تعلل بی چرا.همین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;پ.ن: نه وحی منزل براش اومده بود که از حسین فرمانبردار باش نه کسی هرگز گفت که عباس قدرت تشخیص نداشت و نمی فهمید که بی چرا اطاعت می کرد.و نه در باره ی زینب و نه در باره ی علی اکبر و نه قاسم و نه ....اما اگر این روزها اینها رو هم بگن و به کلکسیون افاضاتشون اضاف کنند من یکی تعجب نخواهم کرد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=241</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-241.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فرمود کودک صغیرم را به من بسپرید تا با وی وداع گویم. سپردند. نزدیک صورتش برد ببوسد ٬ نمی دانم بوسید یا نبوسید . تیر آمد. تیر صبر چه می فهمد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با شمشیر گودالی کند. هرچه خون از گلو می آمد را به تن نحیفش کشید. . علی اصغرش را که درون گودال میگذاشت با خدایش چنین زمزمه می کرد: &lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا &lt;FONT color=#ff0000&gt;فَقَتَلُونا&lt;/FONT&gt;. اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 11:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بچه تر که بود  بزرگتر شد!</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-238.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه تر که بود فکر می کرد &quot;فهم حسین&quot; از عزاداری برای حسین واجب تر است.بزرگتر شد فهمید ، فهم یزید از فهم حسین واجب تر است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از عزاداری ها هرچه به یاد داشت شور و خلوص و زنجیر و لباس مشکی و غرش های طبل هیئت و طنین ضرب سینه های هیئتیان مخلص بود و غربت بی مثال شمع های شام غریبان ٬ بزرگتر که شد شام غریبان های مختلط هم دید ، شماره دادن های بین صف زنجیرزنان، چشمک های سینه زنان به دختران کنار خیابان ... بچه تر که بود فکر می کرد فقط ریش سفید های هیئت یا بزرگترهای پاک سرشت با هزار ذکر و نذر و نیاز اجازه بلند کردن علامت های هیئت را دارند ؛ فکر می کرد سنج زن برای ثوابش دمام زن به خاطر نذر چندین ساله اش سقا به خاطر شفای مادرش ، میان هیئت هر ده شب اول را می آیند و عرق می ریزند و اشک ؛ ... بزرگتر که شد فهمید علامت ها را جقله ها برای قدرت نمایی توام با عربده کشی! بلند می کنند طبل ها و سنج ها نه برای جلب توجه آقا ، که برای جلب توجه آن ....به صدا در می آید. بچه تر که بود عشقش لحظه ی شور گرفتن مداح بود لحظه ی &quot;واحد&quot; گفتن و واحد سینه زدن ، اگر سینه اش سرخ نمی شد و سوزش نمی گرفت فکر می کرد کم گذاشته عذاب وجدان می گرفت. دلش راضی نمی شد. سنگینی و هیبت سینه زنان چنان می گرفتش که تا چند هفته ای خواب مجلس سینه زنی میدید. خواب مجلس حسین با ذکر العطش العطش و چرخیدن و چرخیدن و هروله کردن و....بزرگتر که شد از مجلس حسین صدای سگ شنید هر چه دید و شنید به گوش و چشمش آشنا بود بیچاره فکر کرد اینها را شاید روزی یواشکی از میان نوارهای گوگوش و هایده و مهستی آقابزرگ شنیده باشد! صدای اوپس اوپس می داد عزاداری هیئتشان! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در مخیله اش صدای دیسکو و عزاداری با هم قابل جمع نبود همانطور که شام غریبان زینب ؛ با یقه های باز و آستین های کوتاه دختران مجلس . شنیده بود اسلام به کل سیاسی ست و کربلا مطلع همه ی حرکتهای سیاسی اما سواستفاده های سیاسی از حسین که به نقل تاریخ انگار بار اول هم نبوده را نمی فهمید. هم صدایی با قاتلین بالفطره ی صهیون و وهابی به نام &quot;حسین&quot; برایش قابل درک نبود همانطور که به نام خمینی علیه ماهیت خمینی شعار دادن  ؛ نفهمید خمینی حسینی بود یا دشمنان خمینی ؛ نفهمید حسینی بودن حفظ خمینی ست یا دشمنان خمینی ؛ نفهمید فقها اموی شده اند و رقاصه ها حسینی یا برعکس ؛  برایش قابل درک نبود همانطور که حسینی شدن یکباره ی همه ی کسانی که تا سال قبل لباس مشکی و هیئت رفتنش را مسخره می کردند ، قابل درک نبود همانطور که زیر سوال بردن عصمت علی و فاطمه و حسین توسط این حسینیان همانطور که &quot;حالات شاعرانه&quot; خواندن وحی منزل بر پیامبر٬ همانطور که ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه تر که بود فکر می کرد اگر کربلا بود صف اول لشکر حسین پایین پای علی اکبرش می ایستاد....بزرگتر که شد حسین را گم کرد٬ یزید را نشناخت٬ علی اکبر صدایش کرد نشنید شلاق خوردن زینب را تماشا کرد و دم نزد .....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; پ.ن: کاش بزرگتر نمی شد کاش بچه تر می ماند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 17:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=238</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-238.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>*!ultimate freedom</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 527px; HEIGHT: 248px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;into the wild&quot; align=baseline src=&quot;http://crfranke.files.wordpress.com/2009/07/photo_04_hires.jpg&quot; width=700 height=320&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فرق نمی کند بچه مایه دار باشی یا فقیر، دانشجوی ممتاز باشی یا مشروطی ، مخت عین ساعت کار کند یا دائم الارور باشد، مفسر مکاتب فلسفه ی غرب و شرق باشی یا یک گاگول الکی خوش...فقط کافی ست کمی &quot; لیز&quot; باشی! قابلیت سر خوردن داشته باشی. عین صابون. وقتی کمی فشارت دادند لیز بخوری از دستشان. لیز بخوری و بروی. بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. لیز که باشی یکجا نمی مانی. یکجا که بمانی می ماسی! وقتی ماسیدی غیر قابل تحمل می شوی. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای من هواییِ سر به هوا ، دیدن پرواز یک پشه هم کافی ست برای بغض کردن از این روزمره های تکراری شهری و تعلقات بیخودش . برای اینکه حالم گرفته شود از هرچه تقید و پایبندی ست. برای من ِ بی جنبه که پرواز یک پشه ی ریقو چنان به سرش می آورد٬  یک &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0758758/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;چنین فیلم هایی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; کشنده ست!! باید آویزه ی گوشم کنم: اگر یک جایی یک فیلمی نشان می دادند که از قضا فیلمی ست عین خودت ، که تویش یک جوانکی ست عین خودت که دنبال رهایی از بندهاست عین خودت٬ شوما لطف بفرما فیلم را نبین! که فرق است میان آن جوانک و خودت! فرقش هم خلاصه می شود در عضوی به نام &quot; جگر! &quot; که او دارد و تو نه. ..... همان پارسال هم که برای بار اول دیدمش چنان به روزم آورد که تریپ شاعری برداشتم و &lt;A href=&quot;http://b4adam.blogfa.com/post-33.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;چنین چیزی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; را نوشتم. یکی جیگرش را دارد و می رود یکی ندارد و می ماند. می ماسد . ماسیده ام! اما ماسیده ای که از ماسیدنش ناراضی ست. اصولا آدم باید جنبه اش را برای دیدن فیلم بسنجد . یا برای خواندن کتاب. فرقی ندارد. که کالوینو و &lt;A href=&quot;http://www.adinebook.com/gp/product/9643510174&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;کتابش&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; با درخت های جنگل سرسبز اندیشه اش  با ما همان کرد که آن جوانک. به کسی که به پشه های ریقو غبطه میخورد ، دیدن چنین فیلمها و خواندن چنین رمانهایی اصلا توصیه نمی شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;Two years he walks the earth. no phone no pool no pets no cigarettes*  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;!ultimate freedom ... &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;an extrimist , a voyager whose home is the road&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;خدا غرق رحمت خود کند مهدی سحابی را.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*into the wild&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Dec 2009 19:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> &quot;بیربطانه&quot; یا  &quot;ما مانده ایم کدام قسمت پیازیم&quot;</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ازش می پرسیدند میمون چی میخوره می گفت: باطری! من هم یاد چیزی نمی افتادم . یعنی بهتر بود یاد چیزی نیوفتم. مخصوصا آن میمون کوکی و دنیای خاطرات همراهش اصولا نوستالژی بازی ام زیادی کرده بود میترسیدم رودل کنم بس که از کودکی خاطره خوش به یاد آورده بودم این بود که بدو سمت دستشویی روانه شدم . کمی هم که آن تو درش عمیق شدم فهمیدم هر چه جلوتر برویم باز هم عین همیشه ی خدا &quot;حال&quot; برمان سخت تر مینمایاند و &quot;گذشته&quot; شیرین تر و &quot;آینده&quot; مخوف تر. این بود که  سعی کردم کمی قاعده را به هم بریزم مثلا یک دفعه هم حال شیرین بشود و آینده سخت و گذشته مخوف! یا حال مخوف گذشته سخت آینده شیرین باری دوباره عمیق تر شدم دیدم هر کدام از این حالات یک حسن خوب دارد و یک حسن بد که باقی حرف از ریخت همان ترکیبات پیداست و نیاز به توضیح بیشتر نیست. حالا هم که حالا باشد الله وکیلی نمی دانم آینده مخوف است یا گذشته شیرین یا حال کدام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; گاومان هم مدت مدیدی ست زاییده و طویله مان جا ندارد علوفه هم با طرح هدفمند کردن گران میشود و گمان نکنم یارانه ای برای علوفه تدبیر شده باشد از طرفی هم چند وقتی ست نشسته ام کلی ریشه برای اوضاع مملکتی پیدا کرده ام و همه را گونی گونی جدا کرده ام گوشه ی اتاق گذاشتم ببینم آخر ترم چه گندی به امتحانات خواهم زد یک برنامه ای هم  مدتی ست توی مخم ست آپ شده و افتاده روی لوپ نامحدود و هر شب قبل از خواب اتومات ران می شود و شروع می کند به تحلیل مسایل روز و اخبار و تحولات خاورمیانه! و تا اندش برسد بابایم پیش چشم می آید نصف شبی . ما مانده ایم این وسط کدام قسمت پیازیم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;توی این هاگیر واگیر یکی هم پیدا شده و گویی نرم افزار اسپم سندرش را تازه نصب کرده باشد ، را به را ایمیل می فرستد که :&quot; آی ام میس جین و همانا به درگاه حق تعالی دعا می کنم که ایمیل پیش روی ، موجبات رضایت شما را فراهم آورد گرچه تاکنون ندیدمتان اما دل قوی دارم که طبیعت راه خود برای رساندن مردمان با مقاصد یکسان به هم را داراست...کانتکت می بک!&quot;*  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اینها همه به کنار آن یک کیلو کاغذ کاهی چک نویسی هم که باید سی روزه سیاه کنم تا برای امتحانات آماده باشم! هم به کنار کتابهایی که از نمایشگاه چهل درصد تخفیفی امسال خریده ام و به شدت کف خواندنشانم هم به کنار فیلم های اسکاری امسال که هنوز هیچ کدام را ندیده ام هم به کنار ، آن عاشقانه هایی که مدام توی سرم می چرخند و چموشانه نوشته شدن می طلبند هم به کنار. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشت/حذف شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1 face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;*&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;I am miss jane,i do pray that this email meets you well,Though we havent met or seen each other before but i believe that nature has a way of Bringing people together for a Particular Purpose.if you need a female friend or penpal.contact me back&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعدنوشت: توقعات بی جا ما رو به جایی نمی رسونه. والا نمی رسونه بلا نمی رسونه .خودمونیم دیگه وقتی&lt;FONT color=#0033ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://nazaninemantoii.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;این&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;  وبلاگ وزین و پربار در &lt;A href=&quot;http://topweblogs.blogfa.com/post-1.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;لیست&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; برترین وبلاگهای بلاگفا قرار میگیره چه توقع های گزافی از جوونهای آنلاین و آپ تو دیتمون دارید؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 22:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدمکده بر وزن میکده</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۱.&lt;/STRONG&gt;انسان واجب التنوع است.(در برخی نسخ &quot;ممکن التنوع&quot; در برخی دیگر &quot;جایزالتنوع&quot; و در برخی &quot;محب التنوع&quot; نیز آمده است). ضمن اینکه مد هم شده است که این روزها تایتل وبشان را عوض میکنند ما هم که خوره ی مد و فشن و لباس های زیر مارک دار و جورابهای پوما و آدیداس!! این شد که خواستیم تایتلمان را عوض کنیم. ناگفته نماند که تعدد اسمهای مشابه و غلط انداز بودن اسم &quot;آدم&quot; هم به طرز فجیعی باعث شد که با حفظ سمت قبلی و تغییراتی جزیی از پاسخگویی به شبهات برخی عزیزان در مورد اینکه آیا ما خودمان را &quot;اند&quot; آدم و معصوم و پاک و بچه خوب و اینها میشماریم یا نه ٬ شانه خالی کنیم و &quot;کده&quot; ای بسازیم در مایه های میکده! برای همه تا خدای نکرده کسی اینجا احساس غربت نکند و فقط احساس قربت کند.این شد که چنین شد( شاید فردا هم دوباره پشیمان شدیم و یک اسم دیگه روش گذاشتیم.الله اعلم.)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۲&lt;/STRONG&gt;.حیف حیف حیف که تصمیم گرفتم برای رفاه حال خوانندگان سیاسیش رو کمتر کنم وگرنه چه سوژه هایی!.... حیف!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;۳&lt;/STRONG&gt;.کاش هر سال بروی مکه. نه به خاطر ثوابش ٬ نه به خاطر اینکه حاچ خانوم صدایت کنم ٬ نه به خاطر سوغاتی ها! بروی مکه تا هر بار دم خداحافظی بپرسم : &quot; تو چرا رنگت عین گچ شده؟&quot;  و تو بالاخره بغضی که یک هفته ای گیر کرده بود را بشکنی و بی هوا خودت را توی بغلم بیاندازی و بگویی توان یک ماه دوری از من را نداری و هق هق صدا کنی. چقدر وقت گریه کردن بهتر توی بغلم جا میشوی مادر ، کاش هر سال بروی مکه...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 21:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هنر ، عشق ، تفاوت ، غریزه</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 267px; HEIGHT: 367px&quot; height=468 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.lynnetteshelley.com/img/bast.jpg&quot; width=312 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باید فکری به حال خودش می کرد پسرک مدتها بود خودش و اطرافیانش را موجوداتی صرفا دوپا می دید که می خورند ، اجابت می کنند و ارضا می شوند. موجوداتی که همه ی ابزار قدرت خود را همه ی ابر و باد و مه و خورشید و فلک را در خدمت همین سه کار درآورده اند. حتی هنر را ! کم کم داشت به این نتیجه می رسید که هنر هم یک حس یا توانایی مطلقا غریزی ست که داشتنش عادی ست و نداشتنش توجه کسی را جلب نمیکند - نداشتنش عیب نیست - جنگل را دیده بود هنر خانه سازی مرغهای رنگارنگ را هم . سلیقه شان در انتخاب برگها برای تزیین خانه شان . معماری بی نظیر و کم نقص لانه شان - هم استاتیکی هم زیبایی شناختی - فکر می کرد اگر دستانی پیشرفته و کارآمد چون دستان ما ، در اختیار آن مرغان بود چه ها که نمی کردند .ساعتها می نشست و افسوس میخورد که چرا فقط قادر به استفاده از منقارشان هستند این هنرمندان . تنوع آوازشان را شنیده بود ریتم ها را خوب می شناختند٬ همینطور نت ها را ٬ زیر و بم ها را ٬ ملودی های بدیع را .  . . &lt;EM&gt;&lt;U&gt;پسرک برای مرغ ها احترام زیادی قایل بود&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt; . قبل تر از پرندگان ٬ مدتی سر و کارش با عنکبوتها بود و هنر معماری خانه هاشان را ٬ حقه های شکارشان را بررسی می کرد . &lt;EM&gt;دنبال تفاوت میگشت پسرک&lt;/EM&gt; . تفاوت میان هنر آدمی با هنر مرغان ٬ تفاوت میان حقه های آدمی با عنکبوت ٬ یا قدرت بازوی انسانهای ورزشکار با گوریل ها ٬ یا زیبایی اندام بدنسازان با اسبها ٬ یا سرعت دونده های سرعت با یوزپلنگ ها ٬ یا زیبایی طوطیان و کوکوها و هوبره ها ٬ با جنس ماده ی آدمی. فهمیده بود که در اکثر گونه های حیوانی نرها زیباترند و ماده ها معمولی تر ؛ و در برخی دیگر برعکس ٬ همچون گونه ی انسان . باور کرده بود زیبایی صورت برخی امری عادی ست و زشتی برخی دیگر ٬ عیب نیست . اما زیباترین ها در نظر او همانها بودند که در جنگل دیده بود ٬ همینطور سریع ترین ها و خوش اندام ترین ها و قوی ترین ها و مکارترین ها و هنرمندترین ها . دنبال تفاوتها بود ٬ نه در ظاهر و شکل رفتار یا شکل تامین نیازها یا شکل ارضای شهوات یا شکل خوردن یا شکل اجابت کردن. دنبال &quot;تفاوت&quot; بود پسرک...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد از ناامید شدن از &quot;هنر&quot; فکر می کرد تفاوت را در &quot;عشق&quot; یافته ست . میگفت : این همان تفاوت بزرگ ست . تعریف ها را از آن &quot;سه حرفی&quot; شنید ٬ همه را جمع زد ٬ قیاس کرد ٬ &lt;EM&gt;غمگین شد&lt;/EM&gt; . میان ع ش ق انسانی هم تفاوتی با غرش های شیر مادر بر سر کفتار یاغی نیافت ٬ یا مراقبه های ماده گوزن برای خردسالش در اولین قدم ها یا جنگ ببرهای خشمگین نر ٬ بر سر ماده ببر زیبایی که گوشه ای نظاره می کرد ، جنگ هایی که گاه به کشته شدن یکی ختم میشد . جنگ برای مالکیت یا مثلا تعصب گرازها بر سر زمینشان و جنگ برای دفاع از قلمرو ..... بیچاره پسرک اما دنبال تفاوت می گشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: و چه بدبخت خواهد بود وقتی بفهمد حیوانها هم نوشتن می دانند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 21:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;روزم ، با افشاندن زلف سیاه ت شب و ٬ شبم با حجاب تو روز میشود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روسری باز کن بانو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذار شب عاشقانه مان آغاز گردد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 22:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همینطوریانه</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt; &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 363px; HEIGHT: 296px&quot; height=286 alt=&quot;hammer cartoon&quot; hspace=0 src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_isotwslPddg/Sm9A8qEoTCI/AAAAAAAANFo/VVB8GPWK9T4/s400/hammer&amp;nail_niv.jpg&quot; width=385 align=baseline border=0&gt; &lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;دنیای مزخرف و روزگار سگ سگال یعنی &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.jamesblunt.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=2&gt;&lt;EM&gt;خواننده محبوبت&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; ذکورگرا از آب دربیاد (اینطور که میگن)و تو ندونی که از هارمونی صدای خش دار و شعر و آهنگش  توی قطعه ی No bravery &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT size=2&gt;که از قضا به نظرت حماسی ترین و تلخ ترین قطعه ی ساخته شده در چند سال اخیره ؛ بغض کنی یا اینکه عق بزنی! دنیای بی رحم و روزگار سگ سگال یعنی &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/name/nm0000439/&quot; target=_blank&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=2&gt;&lt;EM&gt;بازیگر کمدین محبوبت&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; توی تنها&lt;EM&gt; &lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.cbs.com/primetime/how_i_met_your_mother/&quot; target=_blank&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=2&gt;&lt;EM&gt;سریالی&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; که دنبال می کنی هم همین احوال رو داشته باشه و تو ..ولش کن!&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;افلاطون میگه : &quot; &lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;کسی که نمی داند از کجا آمده و به کجا می رود و چیست آن هدف اعلای زندگی که بایستی خود را برای وصول به آن به تکاپو بیندازد ، منکر خویشتن است&lt;/SPAN&gt;.&quot; روزگار سگ سگال یعنی میون جماعتی زندگی کنی و دمخور والاحضرتانی باشی که منکر پنکر و خویشتن میشتن نمی دونند چی چیه و از ادبیات فقط &quot;خوش باشیم&quot; ش رو فهمیدند و از فلسفه &quot;خدا مرده ست&quot; و از عشق فقط  ارگا س م  و  عرفان رو هم در حالات شاعرانه ی تنهایی هاشون ٬ وقتی بارون بزنه ٬ غرغره کرده ند و غایت انسانیت و کمالشون در&lt;FONT color=#000066&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86_%D8%AF%D8%A7%D9%81%D8%A7&quot; target=_blank&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: blue; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066 size=2&gt;&lt;EM&gt;فالون&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=2&gt; و بالون و I love myself &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;و جینگولک بازی و بیا با هم بریم سفر دوبی دوبی دریافته ند و تو هر سوراخی که اسم د ی ن نداشته باشه - حالا می خواد هم جن س گ رایی باشه یا بودیسم یا آل ت پرستی یا سادیسم یا غیره - دنبال کمال!! می گردند چون اتفاقا کلی هم کلاس داره و بهت می گن تو اینطوری نماز میخونی ما اونطوری!  کلا اسم کاری که میکنی یا اون ایسم&quot;ی که دنبال میکنی یا الهه ای که می پرستی باید خارجی باشه دیگه وگرنه املی و سنتی و  ... ولش کن!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;روزگار سگ سگال یعنی پرگاز مشغول ویراژ دادن تو دهه ی سوم زندگیت باشی و نفهمی کی به کیه و کجا به کجاست و از این دنیای کذایی قراره چی عایدت بشه.نه درس خوندنت درس خوندن باشه و نه کار کردنت. وسط تحلیل سینتیک اجسام صلب یاد نظریه دیالیکتیک هگل بیوفتی و از اونجا به وسط دعوای اشراقیون و مشاییون پرت بشی و از اونجا به دنبال علل رشد جهان غرب بعد از رنسانس بری و میون آخرین رمان امانوئل اشمیت! به هوش بیای و از اجماع همه ی اینها به این نتیجه برسی که با این تعلیق و  سرگردانی آخرشم فارغ بشو نیستی(از تحصیل) روزگار سگ سگال یعنی به زور چکش سرمایه و زن و زندگی و موقعیت اجتماعی واهی آتی ٬ عین پیج 12 بخوان توی مهره ی 8 جات بدن و تو فقط ناله کنی و عاجزانه مهره ی خودت رو طلب کنی و بلند بلند این آواز رو سر بدی که : &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ماییم اهل عالم ذر و مثال و دل         ما را به هندسه ی غورثی چه کار؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;ما در میان مثنوی و ناول و هگل        ما را به اعوجاج سراپا ..هی چه کار؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاد گرفته ایم؟</title>
<link>http://b4adam.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 290px; HEIGHT: 156px&quot; height=219 alt=&quot;عمو زنجیرباف&quot; hspace=0 src=&quot;http://orbit104.persiangig.com/amo-zanhirbaf2.gif&quot; width=306 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;روابط انسانی ، توقعات اجتماعی ، کار گروهی ، دو امدادی ، گرگم به هوا ، نون بیار کباب ببر، تیله بازی ، عمو زنجیر باف ، بالابلندو(به لهجه ی محلی شیرازی) حکایت این یکی این بود که مادامی که روی سکو یا تاقچه یا یک سنگ یا هر سطحی بلندتر از سطح زمین می ایستادی کسی که وسط بود و دنبال بقیه می دوید اجازه نداشت بگیردت و باید منتظر می ماند از بلندی پایین بیایی تا دنبالت کند و بگیردت. انگار از همان کودکی باید این بازی را که حالا همه مان خوب بلدیم تمرین می کرده ایم . انگار مخترع بازی مغرضانه و آگاهانه قوانینش را طرح کرده تا به ما بفهماند که بعد از آن بازی های بچه گانه و خنده های رهای کودکانه قرار است قدم به کدام ورطه از روابط انسانی بگذاریم. انگار باید تمرین می کردیم تا خوب خوب &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffccff&quot;&gt;یاد بگیریم&lt;/FONT&gt; کسی که بالا می ایستد غیر قابل لمس است دست نیافتنی ست. گویی همه چیز خوب برنامه ریزی شده بوده  تا واقعیات تلخ امروز را ، آنروز ، به شیرین ترین شکل ممکن فرا بگیریم. همانطور که یاد گرفته ایم که &quot; گرگ گله میبرد&quot; و هر چند همیشه یکی این طرف هست که بگوید &quot; چوپون دارد و نمیگذارد&quot; اما خب دست آخر سرنوشت محتوم همه مان &quot;فرار&quot; بوده و هست. باید دوید که گرگ گرگ است و کارش گله بردن .  &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffccff&quot;&gt;یاد گرفته ایم&lt;/FONT&gt; &quot;نان بردن و کباب آوردن&quot;  آسان نیست. کلفتی پوست پشت دست می طلبد و چالاکی . باید پشت دستمان سرخ شود و گاهی سیاه ٬ تا نانی ببریم و کبابی بیاوریم ساعتها بعد از بازی باید پشت دستمان گزگز کند و به سرخی مچ مان خیره بمانیم تا یادمان بماند رسم بازی را. &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffccff&quot;&gt;یاد گرفتیم&lt;/FONT&gt; ، وسط تیله های خوش رنگ و نگار هیچ چیز نیست. نقش و نگار میان تیله ها فقط نقش و نگار است و شکستن تیله ها جز نابودی آن نقوش ٬ در پی ندارد. یاد گرفتیم دیگر از سر کنجکاوی کودکانه با چکش های آهنی به جان تیله های خوش رنگمان نیوفتیم . تیله ها را فقط باید نگاه کرد ٬ باید میان دو انگشت زیر نور گرفت و فقط نگاهشان کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همه می دانیم حالا زنجیرهای همه مان باید جایی پشت کوه باشد. همانجا که عمو زنجیرباف می انداختشان. می بافت و پشت کوه می انداخت و ما بعد از آن فارغ از فکر زنجیر ٬ سراغ بابا و خوراکی ها را می گرفتیم. زنجیرهای روان همه مان باید جایی پشت کوه باشد ما مدتهاست &lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffccff&quot;&gt;یاد گرفته ایم&lt;/FONT&gt; فارغ از زنجیر ، صوفی وار ، گرد یک نقطه بچرخیم و بگوییم عمو یکی یکی زنجیرها را پشت کوه بیاندازد. ما رسم سلوک گنبد دوار و راز پرواز – که همان رهایی از زنجیرهاست - را مدتهاست فرا گرفته ایم..... رسم زندگی در دنیای واقعی را بازی های کودکانه به ما آموخته اند اگر طبق خوی انسانیتمان نسیان برمان مستولی نگشته باشد.کافی ست به یادشان بیاوریم.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پن&lt;/STRONG&gt;:با این خاطره هاست که وضع امروز نسل نو به نظرمان نگران کننده می آید. نسلی که با بازی هایی بزرگ می شود که از آنها در عین ناتوانی قهرمانهایی اسطوره ای میسازد.قهرمانهایی که تنها پشت میز کامپیوترشان قهرمان اند و انگار با همین توهم قهرمانی قرار است وارد دنیای واقعی شوند دنیایی که توقعات بی جا و توهم گونه ی آنها را پاسخ گو نیست دنیایی که در آن save کردنهای مکرر و باختن و از نو load کردن امکان ندارد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 20:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=b4adam&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>b4adam</dc:creator>
<guid>http://b4adam.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
