مقدمه

گاهی سرگرم کننده و عبرت آموز است اگر از تاریخ و تجربیاتش به کمک قوه خیال و امکاناتش بهره گرفته و به عاقبت احتمالی آدمهای اطرافمان بیاندیشیم . آخر راه کسانی که از سر نادانی یا قدرت طلبی سوار بر موج احساسات و هیجانات و قوه ی همیشه سرزنده ی "تغییر طلبی" جوانان تا کجاها که نمی روند و حتی خانه های شنی خودساخته ی روی ساحل اذهان توده مردم را نابود میکنند. در تاریخ همیشه عاقبت قدرت طلبان و پادشاهانی که خود انسانهای به ذات منحوس و خبیثی نبوده اند و تحت تاثیر مستقیم و مشورتهای نابه جا و فریبکارانه ی یک وزیر یا یک صدراعظم یا یک مشاور قرر گرفته اند ؛ برایم جالب و خواندنی بوده است. امروز نیز جریانهایی نه فقط در کشور ما که در همه ی دنیا وجود دارند که عوامل پشت صحنه و در واقع عوامل اصلی این جریانات از شخصیتهای محبوب و مقبول و ساده اندیش و مبارزی برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکنند و به سردمداران خود فقط مشق موج سواری می دهند. اما انگار روز فرو نشستن این موج را متصور نیستند.

 

 

 

 

 

 

دوباره زنگ خورد ، آیدی کالر را که نگاه کردم  همان شماره حسین آقا بود. اینبار اما بر نداشتم ضایع بود بگویم هنوز راه نیوفتاده ام. کارت اعتباری ام ، کلیدها ، کیف پول . . .تلفن هنوز داشت زنگ می خورد و من وسایلم را یکی یکی از این گوشه و آن گوشه خانه پیدا می کردم و عین مرغ سر کنده این طرف و آن طرف می دویدم. ویولن ام را برداشتم و در را به هم زدم و از پله ها پایین رفتم راننده در را باز کرد و سوار شدم قیژ قیژ برف پاک کن و ترق ترق باران که به سقف ماشین می خورد جدن روی اعصابم بود. بار اول بود که احتمالا دیر می رسیدم و با وضع اوضاع قابل پیش بینی ترافیک این ساعت خیابان پنسیلوانیا آن هم از سمت خیابان بیست و یکم حتما بیست دقیقه ای دیر می رسیدم. هر چند می دانستم سرزنشی در کار نخواهد بود آخر من و حسین آقا صمیمی تر از این حرفها بودیم و با یک عذر خواهی معمولی می شد سر و ته قضیه را به هم بیاورم اما به خاطر آن دراکولای خبیث بود. نگرانی ام را می گویم. از نگاه عاقل اندر سفیه اش آدم مور مورش می شود اصلا همه اش تقصیر این کریم گوسوله ی فلان شده شد وگرنه هیچ حیوان نجیبی تا ساعت یک بعد از ظهر نمی خوابد که من بخوابم. یلقوز اسکاچ ندیده از ساعت یازده دیشب که آمد جل شد روی دستم تا خود صبح هر چه زهرماری اسکاتلندی داشتم هی ریخت و زهر مار کرد و یک کلام نپرسید من صبح جایی کاری ندارم که یک وقت به دلیل مستی و خواب به کارم نرسم؟ همیشه همینطوری بودها عادت گوسوله بازی اش را از همان بچگی داشت از همان وقتی که ننه اش از همان بالای سراشیبی کوچه مان لخت و پتی از خانه پرتش می کرد بیرون و با نی قلیان دنبالش می کرد که آی پدر سوخته مگه نگفتم با دختر خاله ت دکتر بازی نکنی ؟ هنوز هم قیافه اش را وقت دویدن و از سراشیبی کوچه پایین آمدن یادم نرفته بیچاره نمی دانست دستش را جلویش بگیرد یا پشتش را از دید بچه ها پنهان کند یا از ضربات مادرش دفاع کند! همیشه هم حرکت تکراری ننه ی کریم نا امید شدن از تعقیب بود و متعاقبش پرت کردن نی قلیان که گاهی نمی خورد اما مواقعی هم که می خورد بد جوری می چسبید و با بچه ها کلی می خندیدیم. یادش بخیر همیشه من بودم که هوایش را داشتم و برایش از خانه مان شلوار کردی ام را میآوردم و می دادم بپوشد و تا شب که آقای کریم بیاید گل کوچیک می زدیم و بعد کریم از زیر بغل آقایش داخل خانه میشد و شلوار کردی من را هم سگ خور می کرد.

 کریم گوسوله اما حالا کسی شده برای خودش . به جز مارک های معروف ایتالیایی نمی پوشد و کراوات آبی و سفید مورد علاقه ش است غیر از رولکس روی مچش نمی بندد و به گمانم چند سالی می شود آب نخورده و همه اش از این زهر ماری ها می خورد. من وقتی دورو برم را نگاه می کنم و می بینم که بهترین رفیقم این گوسوله است و یاران و هم دوره ای ها همان هایی که از قبل من خوردنی ها خوردند و برداشتنی ها بسیار برداشتند حالا چند سال یک بار هم از زنده بودنم خبر نمی گیرند ، آرزو می کنم کاش همان 11/9 سی سال پیش جای آن خلبان مزدور خوشبخت بودم تا میان بتن و آهن و شیشه ساختمان کذایی ترکانده شوم و حتی انم هم به جا نماند . . . .اما چه می شود کرد که آن نشد و بعد از آن سیب ما ٬ برعکس سیب رقبا طوری چرخید که حالا مامنم شده این آلونک صد متری توی همپشایر اونیو و شده ام مواجب بگیر این دولت فخیمه وقیحه که نمی دانم به کدامین خدمات ارزنده که هی دم به دقیقه به رخم می کشند دارند این آخر عمری به من و رفقا می رسند ٬ انگار فقط نگه ام داشته اند تا هر چند وقت یک باری که مهمانی می گیرند دعوتم کنند و من هم با کت و شلوار شکلاتی حضور به هم رسانم و هی لبخند های بی مورد بزنم و بعد به افتخارم چیرز بگویند و دوباره روز از نو . . .اما چه فایده که اینها از عزت و احترام همین رویزرویس را بلدند و مهمانی های اشرافی آن چنانی و چیرز گفتن و مواجب سالانه ای که میدهند ٬ اما آخرش چه؟ آخرش این اشرافی های سگ توله به همان چشمی که ما به افغانی ها نگاه می کردیم نگاهمان می کنند . این دعوت های گاه وبی گاه باراک حسین هم اگر نبود  احتمالا غمباد گرفته و جانم همینجا در می رفت ٬ هرچند او هم بیشتر به خاطر همدرد بودنمان علاقه مند دیدار با من شده و هر چند وقت یک باری تماس می گیرد و میروم در منشن اش می نشینیم و اسپرسو می زنیم و برای هم سیمپتی در می کنیم . اواخر هم که از هنر ویالن زدن من آگاه شده بیشتر مایل شده با هم نشست داشته باشیم. نه اینکه من مایل نباشم ها نه ، اتفاقا وجه اشتراک زیاد داریم و حرف هم را کاملا می فهمیم اما پدر من یکی را که جلوی چشمم آورده بس که در باره ی دو هزار و نه سیاه برایم گفته. بارها روشهای مختلف را امتحان کرده ام تا شاید با سخن راندن در این مورد و دادن فحش های بی ادبی به بوش ٬ شیر و قهوه را به دهانمان زهر نکند اما کار ساز نشده . مثلا این که اگر تاییدش کرده ام باز شعله ورتر شده و قیافه اش حق به جانب تر و باز در این باب که بحران آن سال میراث بوش بی پدر بود و من تمام هشت سالم را داشتم سیفون می کشیدم ٬ سخن سر می دهد. یا اگر تکذیبش کرده ام به امید اینکه شاید رویش کم شده و بنشیند با هم گل بگوییم بلا به دور اما می خواسته سرم را بخورد خودش که سیاه است سیاه تر هم شده و با همچون حرارتی استدلال آورده که من فقط به خشتکش خیره مانده ام و منتظر اتفاق ناگواری بوده ام. یک بار هم که خواستم نظر واقعی خودم را بگویم در باب کل نظام کهنه ی سرمایه داری و غلط بودن پایه و اساسش و اینکه تا این نظام از پایبست تصحیح نشود باز هم نمونه ی بحران بیست و چند سال پیش را باید منتظر بود اما آن روز ٬ همین چند جمله ی اول را که گفتم "بابی" خدمتکارش را صدا کرد و نامرد گفت: آقا رو راهنمایی کنید. تشریف می برند ! حالا اینکه یک ماهی با هم قهر بودیم و  اینکه چطور آشتی کردیم ٬ بماند. اما من حیث المجموع ملاقاتهای خوبی است ٬ حداقل احساس بودن می کنم در این قبرستان. هرچند من بیچاره هر چند بار آمده ام ادای حسین آقا را در بیاورم و بگویم من هم سال سیاه داشته ام، اصلا من سالهای سیاه داشته ام، هر وقت آمده ام درد دل کنم، سخنرانی کنم، دستم را روی میز بکوبم، قرمز شوم. . نگذاشته . هر دفعه به نحوی به کوچه علی چپ زده و خودش اینقدر حرف زده و درد دل کرده که حالا دیگر همه را حفظم . همین الان بگویند حرفهایش را بنویس می توانم صدها صفحه بنویسم و کتابش کنم مثل همانی که بیست و دو سه سال پیش باعث محبوبیت و بعد هم ریاست جمهوری اش شد. اما گمان نکنم ٬ با گندی که او زده ٬ دیگر هیچ کاکا سیاهی شانس پرزیدنسی در این مملکت را داشته باشد. مردم اینجا هر چند روزی هشت نه ساعت کار می کنند و همه چیزشان اتومات شده و دیگر کسی نه تنش را و نه مخش را لازم نیست به کار بیاندازد تا کاری انجام دهد ٬ از قضای حاجت گرفته تا سفر رفتن و تولید و سرمایه گذاری و کار و غیره ٬ اما با همه اینها هنوز مخشان اینقدر کار می کند که گندهایی که این رفیقمان - حسین آقا - به بار آورده را فراموش نکرده باشند و دیگر به خودش و هر که حرفهایش بوی او می دهد اعتماد نکنند.حق هم دارند. حتی هنوز که هنوز است توی این سریالهاشان که با کریم گه گداری می بینیم ؛ به این بنده خدا تیکه می اندازند و اصلا برخی شعارهای زمان کاندیداتوری اش الان ضرب المثل شده . بی غیرت ها به خودشان هم رحم نمی کنند. و کرکر به خودشان میخندند . من که از خوشمزگی های این جماعت هیچ وقت خنده ام نمی گیرد وقتهایی هم که این سریالها را می بینیم و تخمه هایی که از یزد ننه کریم فرستاده را می شکنیم منتظر می شوم هر وقت کریم خندید من هم الکی می خندم که دلش نشکند.چه کنم دیگر همدمم همین کریم است. وقتهایی که مهمان مادام هستم اما زیادتر می خندم نه اینکه الکی بخندم ها . .نه. واقعا می خندم . از ته دل. مثل سالهای جوانی که با زهره سریال "زیر آسمان شهر" می دیدیم. یادش به خیر سریال مقبولی بود و ایضا محبوب. مردم هم اینقدر مرا دوست داشتند که ممد پیرپکاجکی صدایم می کردند یعنی به اسم شخصیت اول و محبوب آن سریال! گفتم پیرپکاجکی یادم افتاد که باید سری به آلبومم بزنم الان یک دفعه فکری شدم بروم ببینم با بهروز خالی بند عکس دو نفره دارم یا نه ٬ تا آنجا که الان یادم است از میان محبوبان آن زمان فقط با مهری خانم عکس نداشتم و سنجد . ..نه سنجد را که دارم گمانم همان یک نفر بود که فرصت دیدارش حاصل نشده بود اتفاقا همین چند روز پیش بود داشتم آلبومم را به مادام نشان می دادم و یکی یکی عکسها را برایش توضیح می دادم بیچاره هم با صبر و حوصله گوش می کرد و لبخند می زد . کلا زن آرامی است آزارش به کسی نمی رسد چروک های جذابی هم روی صورتش دارد از وجوه اشتراکمان هم درد مفصل زانوی راستمان را می توان نام برد و لرزش شدید هر دو دست البته تفاهم ها و اشتراکات زیادند یعنی توی این مدتی که به آپارتمان بغلی آمده و با هم دمخور شده ایم از اینها زیاد کشف کرده ام مثلا این که او گاه و بی گاه ترش می کند و من هم. چربی و قندش از حد نرمال بالاتر است و من هم. گاهی وقت راه رفتن زانویش خالی می کند و من هم. چشمش نمره 4 است و من هم. به نظرم این همه وجوه اشتراک تصادفی نیست.

 

 اولین بار که مادام را دیدم روز برگشتنم از منهتن بود آخر هفته را آنجا یک مهمانی گرفته بودند و رجل ریقوی سیاسی همه جمع بودند و طبق معمول من هم دعوت بودم از گورباچف سگ جان گرفته تا ساغکوزی و پوتین و آلبرایت که آورده بودندش و حال زارش به گونه ای شده بود که اگر همان دم تلنگش در می رفت کسی به هیچ وجه تعجب نمی کرد. خلاصه اینکه مثل همه مهمانی های منزجر کننده دیگر گذشته بود و من طبق معمول می دانستم تا چند روز بعدش درد بنا گوش خواهم داشت به هر حال وقت برگشتن بود ساعات واپسین روز و آفتاب کم جان پاییزی و قیافه ی در هم من از سفر بورینگی که داشته بودم و توقف راننده جلوی ساختمان و پیاده شدن و دیدن صحنه ای که برای هر شهروند اینجایی می تواند یک تهدید مرگ آور باشد "یک غریبه دم در ساختمان"!! اینجا آنهایی که زنده می مانند و عین زمانهای قدیم حداقل پنجاه سالی عمر می کنند طبق آمار خوش شانس ترین انسانها هستند یعنی این "دیریم لند" انقدر به لجن کشیده شده که شاشیدن یک گربه توی باغچه پیاده رو جلو خانه هم جزو تهدیدات بزرگ به حساب می آید( از کجا معلوم گربه به رادیواکتیویته آلوده نباشد؟) تا چه رسد به کلید انداختن یک غریبه به در ساختمانی که تو درش زندگی می کنی آن هم در واپسین ساعات یک روز خسته ی پاییزی که آفتابش هم جانی ندارد!! بدتر از این ممکن نیست. این شد که در آنجا رگ آریایی ام گرفت و آرام پشت سر غریبه رفتم و عصایم را دفعتی تا آنجا که زور داشتم توی کمرش فرو کردم جوری که با یک جیغ کوتاه محکم به در چسبید و فورا به دلیل همان ترسی که گفتم همه دارند دستانش را بالا برد و شروع کرد به التماس کردن من هم یک چندتا از آن فحشهایی که از کریم یاد گرفته بودم را پشت سر هم نثارش کردم و گفتم : اینجا چه غلطی می کنی؟ . به تته پته افتاده بود و همین بیشتر شیرم می کرد تا عصا را بیشتر توی کمرش فرو کنم و دوباره با اعتماد به نفس داد زدم : گفتم اینجا چی می خوای؟ بعد از یکی دو تا ناله ی ممتدی که کرد آب دهانش را قورت داد و آرام گفت : اینجا خونمه. . .بلافاصله فریاد زدم : خونته؟ و پشت بندش آمدم یکی دوتای دیگر از همان فحش ها را نثارش کنم که ذهنم به قول اینجایی ها فلشی خورد و یادم افتاد که قبل از عزیمت به منهتن صاحبخانه را یک بار دیده بودم و گفته بود که قرار است برای واحد بغل واحد من مستاجر جدید بیاید و بعد هم کم کم فهمیدم چه گندی زده ام و کم کم فشار عصایم را از روی کمر بیچاره برداشتم چند ثانیه ای به سکوت گذشت. رویش را که برگرداند قفسه سینه ام تیر کشید نفسم داخل رفت و همانجا ماند . بی شرف ! به عمرم روی هیچ صورتی چین و چروکی به این جذابی ندیده بودم خطهایی که هرکدام برای خود انگار واج های عشق را زمزمه می کردند خطوطی که روی پیشانی اش می افتاد محشر بود منظم و موازی گویی با خطکش کشیده باشندشان٬ پف زیر چشمش بسان لخته های شن های نرم سواحل میامی بود که لایه لایه روی هم سوار شده اند آنچنان حالتی به چشمانش می داد که هر رجلی را مخلص می کرد زیر نور آن آفتاب کم جان پاییزی که دیگر وقتش بود نارنجی شود ٫ سایه ای که غبغب پر ابهتش روی گردن سفیدش می انداخت بسان سایه ی درخت سیبی بود که همیشه تنه اش را از گزند آفتاب حفظ می کند. چه با شکوه بود آن لحظه که قد و قواره اش را به چشم به هم زدنی ورانداز کردم ٬چربی های محاط اسکلتش تمامن حاکی از این بودند که در جوانی اش هیچگاه سو تغذیه نداشته و این خود نکته ای بسیار در خور تحسین بود. قبایی که پوشیده بود مرا یاد رختخواب پیچ خانجون خدا بیامرز می انداخت ٬ همان لحظه بغض گلویم را فشرد . ..خانجون. . ..کاش می شد فقط یک بار دیگر به خواب ببینمش هرچند آن اواخر هم که می آمد همیشه اخمهایش در هم بود و غیض چشمانش حاکی از این بود که از چیزی دلخور است . شبی که به "جرج" فقید نامه نوشتم را هیچ وقت فراموش نمی کنم گمانم ۲۰۰۳ اینها بود٬  همان شب تا سرم را روی بالش گذاشتم و پلک هایم سنگین شد خانجون با عصبانیت و عصا زنان از در خانه پدری داخل شد . من توی ایوان نشسته بودم و داشتم جریمه هایم را از روی حسنک کجایی می نوشتم ٬ فواره توی حوض مثل همیشه باز بود و یک جفت پرستویی که زیر ایوان لانه کرده بودند ٬ طبق معمول جیر جیر کنان در رفت و آمد بودند ٬ صحنه ی عجیبی بود خانجون همانطور که جلو می آمد چادرش را باز کرد و روی سیم رختی توی حیاط انداخت ٬ من هم به خیال اینکه الان دست می کند گره روسری اش را باز می کند و از آن نخود چی کشمش ها روی دفترم می ریزد نیشم تا بنا گوش باز بود و پیش آمدنش را نگاه می کردم تا اینکه لب ایوان رسید ٬ بالای سرم ایستاد و با غضبی که هیچ گاه از چشمانش سراغ نداشتم نگاهم کرد و دفترم را برداشت و گفت : اینا چیه می نویسی؟. . .و دفترم را از وسط جر داد !! من هاج و واج فقط صدای جررررر خوردن دفتر توی گوشم اکو می شد و از خواب پریدم . از آن سال دیگر به خوابم نیامده . . . .هیچ وقت. ..

تمام اینها همه به ثانیه ای چند٬ از ذهنم گذشت و من مدهوش ٬ فقط چهره ی وحشت زده ی پیرزن جذاب همسایه مان را نگاه می کردم و او هم مرا  . پیرزن همسایه وقتی از نوع نگاهم و عصای توی دستم فهمید هیچ پخی نیستم ناگهان شروع کرد به جیغ کشیدن و فحش دادن بی شرف ٬ هر یکی را که توی صورتم فریاد می زد ٬ درمی یافتم که هنوز چقدر از قافله عقبم و هنوز چقدر فحش های جورواجور هست که باید از کریم یاد بگیرم . اولین ملاقات با مادام خب . . آن طور که باید نبود ٬ اما با اخلاقی که از خودم سراغ داشتم همان لحظه حتی هنگامی که فحش های رنگارنگ توی صورتم می خورد ٫ به ادامه ی شیرین این رابطه امیدوار بودم پس سعی کردم حالت شرمنده به خودم بگیرم و سرم را پایین نگه دارم تا پیرزن بنده خدا ری اکشن خود را از شوکی که به او وارد کرده بودم تمام کند و خالی شود. آخر این اخلاق زنها را خوب می شناسم باید بگذاری تا کاملن خالی شوند ٬ هم وقت گریه هم عصبانیت هم . . .خلاصه وقتی کمی آرام شد خودم را معرفی کردم و برایش با آرامش توضیح دادم که چرا این سو تفاهم پدید آمده و با زیباترین کلمات و عباراتی که از زبان این اجنبی ها بلد بودم ٬ عذر تقصیر خواستم و در آخر یکی از آن لبخندهای معروفم را خرجش کردم . می دانستم رام و آرام می شود و این چنین هم شد. گفت : " فکر کنم منم زیاده روی کردم ٬ شما هم ببخشید آقا." سریع تا دیدم اوضاع آرام است دستم را دراز کردم و گفتم :" من همسایه واحد کناری شما هستم.خیلی از دیدار شما خوشوقتم ......

اسمش " دالی پارتون " بود اما چون درست زبانم نمی چرخید ترجیحا همان مادام صدایش می کردم اینطور که می گفت انگار روز قبل همراه سگش دونفری به این خانه نقل مکان کرده بودند و قرار بود اگر اتفاقی نیوفتد همینجا بمانند . همانطور که از ظاهر مسحور کننده اش برمی آمد زن محترم و لوندی بود . سگش را "فارت" صدا می کرد . بار اول که صدایش کرد بی اختیار زدم زیر خنده و پنج دقیقه ای ریسه می رفتم دست خودم نبود اما بعد فکر کردم خوب حتمن دلیل قانع کننده ای برای این انتخاب داشته یا اصلا در زبان محلی کشور آنها شاید معنی دیگری بدهد همانطور که "غاز" در زبان اینها که چیز دیگری می شود در زبان ما.

روابط همان طور که پیش بینی میکردم ٬ رو به بهبودی می رفت و بعد از مدتی صبحها با  هم پیاده روی می رفتیم ( من و مادام و فارت) و کلی از این در و آن در حرف می زدیم.  احساس خوبی داشت ٬ در اکثر موارد همدل بودیم و حرف هم را به طرز عجیبی خوب می فهمیدیم . گاهی بعد از ظهر ها من به صرف قهوه ٬ خانه آنها و گاهی آنها به صرف چای و باقلوا ٬ خانه ی من مهمان هم می شدیم.  در این میان کریم هم گه گداری به جمعمان می پیوست و کم کم با مادام قاطی شده بود و نظرش را تا حدودی جلب کرده بود . بی شرف ! از همان بچگی مهره مار داشت . اما من قرار نبود دیگر اجازه دهم ماجرای غر زدن دختر مش رحیم توسط کریم ٬ اینجا تکرار شود. اما او کار خود را می کرد.  جوک هایی را که من سی بار شنیده بودم و یک بار هم نخندیده بودم را برای مادام تعریف می کرد و دوتایی صدای قهقهه شان فضای خانه را پر می کرد. دروغ چرا؟ خودم که دیگر وجدانا می دانم که حسودی ام می شد. هر چقدر هم بخواهم ادای این فکلی ها را در بیاورم و مثل اینها باشم باز هم سیب زمینی بودن برایم دشوار می نماید . هرچند با مادام هنوز آنچنان حرفهایی رد و بدل نکرده بودیم اما به هر حال علقه ی ایجاد شده را اطرافیان باید درک می کردند .  اما باز هم چنین توقعی از کریم توقع گزافی بود.

 

 

ـ

گمانم دهم ژانویه بود . یکی از روزهای بهاری این خراب شده که هیچ چیزش به بهار نمی برد. تاریخش را خوب یادم مانده ٬ چراکه اتفاق آن روز را خوب یادم مانده. و اتفاق آن روز را خوب یادم مانده ٬ چراکه بلایی به سرم آورد که تا عمر دارم یادم نمیرود.

 صبح یکشنبه بود و اینجایی ها همه خوش خوشان از تعطیلی بعد از سگ دو های روزهای کاری اشان یا خود را به جایی و کسی و چیزی گرم کرده بودند و یا برنامه داشتند که بکنند . اما من که آخر هفته و اولش برایم توفیری ندارد در خانه مانده بودم و آن روز این را هم یادم است که از صبح که بیدار شده بودم کرم شطرنج به جانم افتاده بود و داشتم با خودم شطرنج می زدم که در را کوبیدند .

-  "کیه؟"

-  "صبح بخیر مادام هستم."    دستی به سرم کشیدم و یقه روبدوشامم را صاف کردم و رفتم زنجیر پشت در را انداختم .  با لبخند در را باز کردم .

-  "صبح بخیر ! بفرمایید داخل"

-  " راستش دیشب یادم رفت متذکر بشم امروز می رم که یکی از دوستای قدیمیم رو ببینم فکر کردم شاید من رو همراهی کنید یقین از توی خونه موندن که بهتره . نیست؟ "....  راست می گفت داشتم کپک می زدم سه روزی بود از خانه بیرون نرفته بودم و به همین خاطر سریع قبول کردم

-  " چند لحظه صبر کنید الان آماده می شم." ....  میان راه بحث اینکه الان پرتقالهایی که از آفریقا می آورند به هیچ وجه مزه ی پرتقالهای قدیم را نمی دهد ؛ پیش کشیده شد و تا دم خانه دوست مادام برایش از درخت پرتقالی که توی حیاط خانه مان در یزد داشتیم و مزه ی ملس پرتقالهایش گفتم و به کل یادم رفت از این دوستش بپرسم . مادام زنگ  را زد و در باز شد.  پشت سر مادام داخل شدم . از این ساختمانهای عهد بوش درب و داغان بود . طبقه اول و دوم را به هر بدبختی بود بالا رفتیم ٬ طبقه سوم پیرزنی خپل با لبخندی شیرین در را باز کرد و مادام را در آغوش گرفت .  جیغ جیغ های معمول زنان در این گونه موارد شروع شده بود که ناگهان پیرزن چشمش به من افتاد و گیرپاج کرد . دهانش نیمه باز مانده بود و با حیرتی حیرت آور با چشمانی وق زده من را نگاه می کرد طوری که مادام با نگرانی رو به من برگشت و مطمئن شد که چیزی م نشده باشد و بعد این سکوت عذاب آور چند ثانیه ای را شکست ٬ و من را همسایه و دوست خود معرفی کرد و آن پیرزن را " خانوم زاری".  به نظرم اسمش ایتالیایی آمد زیاد کنجکاوی نکردم و با لبخندی مختصر به جلسه ی معارفه ی دم در خاتمه دادم و هر چهار نفر وارد خانه شدیم. زن بیچاره تنها بود و حتی حیوان خانگی هم در خانه اش دیده نمی شد وقتی رفته بود قهوه را آماده کند آرام به مادام گفتم: تنهاست؟   گفت : آره    گفتم:حتی حیوون خونگی هم نداره؟    گفت: نه بدش می آد. ...خانوم زاری با سه فنجان قهوه سر میز ظاهر شد و هر سه را روی میز گذاشت مادام نگاهی به فارت و بعد به دوستش انداخت که معنی اش این بود که چرا برای فارت چیزی نیاورده ٬ اما خانوم زاری عین خیالش هم نبود و  همچنان با نگاههای خیره اش روی اعصاب من قدم می زد . با مادام هم که گپ می زدند میان حرفها ٬ همچنان نیم نگاهی به من داشت و این مهمانی چهار نفره ی بعد از ظهر را داشت برایم غیر قابل تحمل می کرد. قهوه ام را که می خوردم یک دفعه انگار چیز خارق العاده ای به ذهنش رسیده باشد رو به من گفت : می خواین فنجونتون رو ببینم ؟  من با تعجب به خانوم زاری و بعد به فنجانم نگاهی انداختم که مادام سریع اضافه کرد : فال! منظور زاری فاله.." و رو به زاری ادامه داد : " یعنی هنوزم فال می گیری؟ مثل قدیما؟ آخی. . . یادش به خیر. . . .بعد به سمت من برگشت و گفت: " فالهای زاری ردخور ندارن اجازه بده فنجونت رو ببینه.".... سری تکان دادم و جرعه ی آخر قهوه ام را خوردم و با حسرت به مقدار با قیمانده ی ته استکان که باید باقی می گذاشتم نگاه کردم و فنجان را برگردانده٬ به زاری تحویل دادم. " قهوه ش حرف نداشت" لبخند موذیانه ای روی لب های چروک خانوم زاری نقش بست و بعد  از چند دقیقه  فنجان را برداشت و گفت:

- خوب ؟ شروع کنیم؟

- هرطور میل شماست

- یعنی مشتاق نیستید؟!

 - خوشحال می شم بشنوم.....  و او ٬  شروع کرد ٬ جمله هایی که هنوز وقت یاد آوری اشان عین پتک توی سرم می خورند ٬ را شروع کرد:  " نقوشی می بینم که تا امروز توی هیچ فنجونی ندیدم. . . . .بیشتر مربوط به گذشته میشه تا آینده . . . آدم مهمی بودی . . ..خیلی مهم . . . .این خطوط میگه شاید به اندازه ای که بخشی از تاریخ یک ملتی!. . .یک. .. .دو . ..سه. . . چهار و .. . اونم پنج. . .شیش. . شیش  شیش. . .آها این یکی هم هفت و اینم هشت. هشت تا درخت افتاده همه هم پر شاخ و برگ . . اما . . .بذار ببینم . . میوه ندارن. . . عجیبه. . .درختای خوشگلی هم هستند . . ..

مادام با دقت و لبخند به لب ؛ گوش می داد و من با دهانی باز .  همان چند جمله ی اول میخکوبم کرده بود . آدم مهم . . تاریخ ملت. ..یعنی واقعا اینها را از توی آن فنجان بی ریخت می فهمید؟  زاری با هیجان ادامه داد:  کرم !!  کرم می بینم! اطراف درختها پر از کرمه   رو به من پرسید: از کرم بدتون می آد؟

-          مسلما خوشم نمی آد

-          اگه کرم ببینید میکشیدش و لهش می کنید یا از کنارش رد می شید؟

-          کمی مکس کردم و جواب دادم :  ترجیح می دم کاری به کارش نداشته باشم

-          پس درست می گفتند!

-          با تعجب پرسیدم  کیا؟ کی درست می گفت؟

به طرز آشکاری از جواب طفره رفت و دوباره سرش را توی فنجان قهوه کرد .  انگار که چیز عجیبی دیده باشد چشمش را ریز کرد و چند بار فنجان را چرخاند و از چند زاویه مختلف بررسی کرد کم کم داشت ترس برم می داشت و دل توی دلم نبود.  فقط خدا خدا می کردم آبرویم را جلوی مادام نریزد و چیزی از گذشته نگوید که باعث سرافکندگی ام شود .زیادی غیر قابل پیش بینی به نظر می رسید و همین ادم را میترساند . خانوم زاری بعد از کمی تامل انگار که هنوز هم از چیزی که دیده شک داشته باشد فنجان را به طرف مادام گرفت و با انگشت خطوطی را نشان داد و پرسید : گلابیه مگه نه؟  مادام نگاهی به فنجان انداخت و بعد هم به من و گفت ..: آره گلابیه! زاری در پی تایید حرفش گردنش را عقب داد و تکرار کرد : آره گلابیه ! گلابی می بینم . . یک گلابی بزرگ....! و سکوت. . .کم کم داشت روی اعصابم میرفت و این چیز خوبی نبود انگار تمام پنجره ها قصد حمله داشتند و اسباب خانه همه مسخره ام می کردند ، بی اختیار پاهایم را تکان می دادم و دور و برم را می پاییدم قبلا هم بارها در این چنین موقعیتی بوده ام – اضطراب خفقان استهزا ، حقیقتهای غیر قابل باور و  واقعیات غیر قابل تحمل – اه. . .دارد شروع می شود . بی شرف! . . سوت ممتد . . .گوشهایم دیگر سخت می شنوند . . سوت ممتد و لبخندهای خانوم زاری فنجان را هنوز می چرخاند و نگاه مزخرفش را به طرفم پرتاب می کرد گفت: خب . هرچی تا حالا دیدیم رو دیواره فنجون بود بذار بینم تهش چه خبره. . .. و باز می چرخاند آن فنجان بی صاحاب را و می چرخاند .و می چرخاند. . .و ادامه داد : اون ته دارم می بینمت! اما خیلی ریز می بینمت ٬ دو رو برت خیلی شلوغه فقط سرت معلومه اونم به زور! . مادام پکی زد زیر خنده . زاری ادامه داد : همیشه دور و برتون اینقدر شلوغه؟

-          اینطور بوده

-          خیلی دوست می داشتین نه؟

-        آخرین باری که این حس را داشتم خیلی وقت پیش بود توی یکی از همان مهمانی های اشرافی کذایی آخرین جمله هایی که یادم است میان من و پوتین رد و بدل شده بود و بعد از چند تیکه ی کلفتی که ولادیمر نامرد بارم کرده بود و متعاقبش قهقه ی چند تا ریقویی که دورمان ایستاده بودند ٬ دیگر چیزی یادم نمی آید تا آنجا را یادم است که سرم را بعد از خنده ی اطرافیان پایین انداختم و دستهایم را محکم به هم گره کرده بود و لبهایم را می جویدم فقط همین ها را یادم است آن روز هم  بعد از خنده ی مادام و سوالات آن زنیکه  سرم را پایین انداختم و دستهایم را به هم گره کردم سرعت تکان دادن پاهایم بیشتر شده بود فقط داشتم سعی می کردم به خودم مسلط باشم زیر لب گفتم : اونایی که باید می داشتن ، نداشتن . مردم من ، ظاهر قضیه رو می دیدن یعنی لبای خندون من رو .  از دل پر خونم کسی خبر نداشت . توپ تنیس بودن حس جالبی نداره. فکر نکنم کسی باشه که بخواد تجربه ش کنه. . بین راست و چپ بین کم فشار و پر فشار . . .سرگیجه ی بدی بود . ..هشت سال همه ی سرمایه م رو دست رشته می کردن و قهقه می زدند فحشش رو ولی من می خوردم اون می گفت بذار ، این یکی نامه می داد که  بردار ، اون مزاحمه مرخصش کن ، اون یکی به درد می خوره حمایتش کن . توپ تنیس واقعی! بی شرف!

. . . .یاد دارم که  دستم را روی سرم گذاشته بودم و فقط خودم می دانستم که این علامت خوبی نیست. پاهایم بدجوری می پریدند و دستهایم دوباره عرق کرده بود دلم نمی خواست آبرو ریزی شود اما دست خودم نبود صدایم دیگر آرام نبود. چشمهای مادام هر لحظه با بالاتر رفتن صدای من نگران تر می شد و من از ته قلب می خواستم که آن چشمها آن لحظه آرامم کند ولی کار از کار گذشته بود. دستهایم را به هم فشار می دادم و تا آنجا که سخنم منقطع نبود را به یاد دارم که اینطور ادامه می دادم :

-          کسی حتی حرفم رو نمی فهمید پشت تریبون از آزادی بیان و اندیشه می گفتم اون بیرون روسری ها عقب می رفت و مانتوها بالا و بالاتر. . .می گفتم جامعه مدنی حقوق شهروندی ، یقه پلیس رو می گرفتند کتک می زدند تو اصلن چه می دونی ها؟ فحشش رو من می خوردم میفهمی؟ من ! تو چه می دونی 18 تیر تابستون کله ی پسره خون می اومد . . رفت . .من تو دفترم . . .همه شون منافق بودن . ..من سر جام راحتم . . کی گفته به تو چه مربوط؟ آره ! پاریس خوش گذشت . تو رو سننه؟ زنیکه لگوری ! مگه مال بابای تو رو خوردم؟ خودش گفت نامه بده بی شرف پافیوز! خانجون که دفتر تو رو پاره نکرده؟ کرده؟ مگه من گفتم تورم بالا؟ تورم بالا؟ تو هیچ می دونی چندتا سد ساختم؟ گونی پشت کولت بود داشتی از در می رفتی بیرون وقتی صدات زدم آهای . .گند تو زدی و هفت جد و ابادت. . .پیاز بابات گرونه انتر!مگه همش پیازه؟ توی ان اگه گفتگو می فهمیدی که تمدن کیلو چنده؟مگه متمدن ها فحش میدن؟من چی کار کنم اونا می خوردن؟ فحشش رو من می خوردم می فهمی؟ بیعرضه اون پتیاره بی کس و کاره که از راه نرسیده همه مون رو چلوند   . . . .بی عرضه اون بی پدریه که من اینجا چی کار می کنم؟ ؟ هه ! تو اینجا چه غلطی می کنی؟ بهت نساخته نه؟ مال کدوم قبروستونی هستی؟

. . . . .میز واژگون شد.. ..عربده هایم را یادم است. روی میز کوبیدن ها و واژگون شدن فنجانها دستهای مادام که دستانم را می فشرد و سعی می کرد آرامم کند ، آرامش زاری را یادم است ، استیل تکیه دادنش به صندلی و فرم چشمهایش را یادم است . . و عربده های من ، دیگر مرد آرام و موقر پنج دقیقه پیش نبودم . . .صدایم همه خانه را برداشته بود و اشکهایم را هم یادم است . . .بی اختیار می آمد بی آنکه حتی بغضی در گلو داشته باشم  صورتم خیس بود و مادام بیچاره نمی دانست چه کند و همه کار می کرد. ..اما من دیگر صدایم لولهای آخرش بود مخصوصا آنجا که صورتم را توی صورت زاری بردم و او سر جایش تکان نخورد . می دیدم که از پرتاب قطرات آب دهانم تند تند پلک می زند و من فریاد می زدم:

-          اصلا تو کی هستی؟ این خضعبلات رو از کجا می گی؟ اگه فکر می کنی یه پیرمرد ریقو هستم که دیگه کاری از دستم بر نمی آد کور خوندی گوساله! هنوز اینقدر خرم میره که همین الان با یه تلفن بکنمت تو هلفدونی. . همین الان مینالی کی هستی و عنصر کدوم حرو زاده ای یا بدم ببرنت؟    زنیکه با پررویی توی چشمهام زل زد و گفت : نمی شناسی؟

-          داد زدم : نه!

-          من زری ام. زری. زری شجاع! شناختی؟

-          وقتی این جمله آخر را به فارسی گفت : چشمهایم تار شد و روی صندلی پشت سرم ولو شدم و بهش زل زدم. مادام همچنان مبهوت فقط تماشاگر ماجرا بود و دهانش انگار قفل شده بود. زری دوباره تکرار کرد:

-          زری دیگه . نشناختی؟ زری یا به قول اینا زاری!

 هوشم که بعد از چند دقیقه سرجایش آمد لبخند زاری  را میدیدم و تازه داشتم شیر فهم میشدم  که آن نگاههای مرموز و  خیره وق زدن ها و فال فنجان و گلابی و . .. .همان نگاه اول شناخته بود بی شرف! فقط انگار می خواست خاطرات ما را انگول کند و این بی آبرویی به بار بیاید وگرنه کل مهمانی را فیلممان کرده بود ناکس. . . .

سردرد حاصل از آن حمله عصبی را مجبور بودم حداقل تا فردا شبش تحمل کنم اواخر حساس تر هم شده بودم با کوچکترین اشاره ای به خاطرات گذشته قاط میزدم و هزیان گویی ام شروع میشد و تا 24 الی 36 ساعت بعدش سردرد مزخرفی سراغم می آمد و همه ی آن ساعات را گه مرغی می کرد.هنوز هم همین آش و همین کاسه ست.  هر چه هم که من سعی داشته ام خودم را از همه ی آنچه خاطرات تلخ گذشته را به یادم میآورد دور نگه دارم  و اصلا مهمترین دلیل فرارم از ایران هم همین بوده اما بازهم از آسمان برم نازل می شود . نمی دانم این یکی دیگر از کجا پیدایش شده بود  ٬ زاری شجاع ! گنده دماغ خودخواه هنوز هم دارد با مادام پچ پچ می کند و چشمهای وق زده اش را به من دوخته من هم لبخند تحویلش می دهم عوضی اگر سکته می کردم تو جواب می دادی ؟ با این تیاتری که سرمان پیاده کردی مسخره!

 

 

ـ

 

هی خاطره هی خاطره تا حالا چند بار نیت کرده ام به یکی از این کلینیک هایی که مغز پاک میکنند بروم و خودم را راحت کنم اما راستش جگر نکرده ام اما کاش جربزه اش را داشتم و یکبار برای همیشه خودم را از شر این همه خاطره و انسان های ولو تر و آویزوون تر از خودم خالی می کردم همه شان هر روز توی سرم رژه می روند و هر ساعت هر آنچه به سرم آمده را یادآوری میکنند ای لعنت به این یاد لعنت به هر چه مفتخور عوضی است و لعنت به من بی عرضه که اگر از همان روزهای اول توی اداره ارشاد توی دهنشان می زدم بعد اونطوری برایم سگ نمی شدند و ارث باباشان را طلب نمی کردند . این باران لعنتی هم که بند نمی آید هی ترق ترق روی سقف ماشین که چه؟ الان بیست دقیقه ای است توی این ترافیک مادربه خطای همپشایر گیر افتاده ایم و تا خانه ی باراک حسین بدون این ترافیک یک بیست دقیقه دیگر مانده . عدل همین امروز هر ننه قمری از شانس ما ماشینش را آورده بیرون ٬ وگرنه حالا عین آدم توی خانه شان نشسته بودم و ویولن ام را می زدم. از وقتی کریم رفته تحملم هم کمتر شده قبلن که عین خیالم هم نبود حتی اگر نیم ساعت این برف پاک کن قیژقیژ می کرد و سقف ترق ترق و ماشین جلویی تعجیل ما را درک نمی کرد اما حالا . حالا که کریم نیست و من تنها شده ام تحمل همین موارد ساده هم برایم زجرآور شده . کنسول های اینجایی می گویند اقتضای سن است من میگویم سنگینی کوله بار روی دوشم است که هر چه بدبیاری و باخت و خفت توی عالم برای یک سیاستمدار ممکن است چپانده شده تویش . سنگین است بی شرف کشاندنش برای من پیرمرد هم سخت است . روزی که وارد خانه شدم و کریم گوسوله را با آن وضع دیدم همه ی لحظات با هم بودنمان آنی جلوی چشمم آمد و خانه دور سرم چرخید و اگر مادام نگرفته بودم نقش زمین میشدم . اینطور که مادام می گفت وقتی من صبح زود بعد از بیدار شدن برای خرید کره صبحانه بیرون رفته بودم آمده بوده و خواسته چندتا از بیسکوتهای تازه پختش را به ما هم بدهد که دیده در روی هم است و کسی جوابش را نمی دهد بعد چشمش به دستشویی افتاده و در نیمه باز و کریم که دهانش کف کرده و کف خلا پهن شده . بعد هم همانطور مات مانده بود تا اینکه من رسیدم هنوز هم که هنوز است  خودم را سرزنش می کنم که چرا وقت بیرون رفتن متوجه دستشویی نشدم و شاید اگر می شدم آن موقع هنوز امیدی بود . دوتا خانوم محترمی که آمده بودند جمعش کنند می گفتند اوردوز کرده معنی اش می شود مصرف بیش از حد یعنی که بیش از حد ظرفیتش مصرف کرده بوده و مرده یعنی گند کشیده به همه ی چیزی که برایش مانده بود یعنی جانش ٬ یعنی ثابت کرد آنقدر نفهم بوده که به خیال خودش مرا خوب خر کرده بود آخرین بار که یک ساعتی روی مخش راه رفتم و گفتم نکن گوسوله جان نکن ٬ بگذار آخر عمری عین آدمهای متمدن زندگی مان را بکنیم و عین یک اصلاح طلب سرمان را بگذاریم بمیریم و او هم گفته بود باشه و به خیالش خوب مرا خر کرده بود . من هم انصافا خوب خر شده بودم و کلی با خودم حال کرده بودم که چقدر در اعمال و رفتار رفیق قدیمی ام با نفوذم و حرفم برو دارد.کریم اوردوز کرده بود و به همین سادگی من آن روز صبح کره ی آب شده ی توی دستم را زمین گذاشتم و بار سنگین مرگ کریم عزیزم را از کف خلا برداشتم و به کوله بار سنگین روی دوشم اضافه کردم . به همین سادگی. و به سادگی همه ی حادثه های این سالها که همه یکی پس از آن یکی به آن یکی اضافه شده . مرگ کریم به گمانم سنگین ترینش بود شاید به خاطر زمانی که در آن واقع بودم و شاید هم به خاطر هیسترویی که با هم  داشتیم٬  از سربالایی کوچه مان تا این آلونک 50 متری از سگ خور کردن شلوار کردی تا بالاکشیدن هرچه در این سالها گیرم میآمد به اسم رفاقت . خب من هم چیزی نمی گفتم به اسم همان رفاقت و علاقه و این طور مزخرفات.

روز تشییع جنازه به خواب هم نمی دیدم این همه آدم بیاید هرچند روی هم بیست نفر هم نمی شدند اما گمان نمی کردم غیر از خودم و مادام و فارت و آن دوتایی که پول داده بودم زیر تابوت را بگیرند کس دیگری بیاید٬  اما خب از حق هم نگذریم هرچند حالا ریقو شده بود اما زمانی برای خودش توی سفارت و دم و دستگاه ما کسی بود و برو بیایی داشت با این حال بازهم به جرات می توانم بگویم از همان بیست نفر هم شاید فقط پنج تاشان برای خود کریم آمده بودند بقیه همان ارازل حاضر به یراق قدیم بودند که هنوز هم عین قدیم منتظر قرقره کردن هر باد هوایی هستند که هر جا هر کسی زمین میخورد و هوا می رفت اینها می دویدند که "منم بودم منم بودم !" یا نهایتا اگر درصد ریسک اوضاع  از یک بیشتر بود من بدبخت را جلو می انداختند و آخر سر اگر چیزی قرار بود بماسد دوباره منم منم شان شروع می شد همان طور که از من بیچاره و آن پیرمرد از همه جا بی خبر در 2009 کار کشیدند و الخ..خلاصه به هوای دور هم بودن و تازه کردن دیدارها هم که شده آمدند سعید هم با ان حال نزارش آمده بود ممدلی هم بود عبداله هم بود با آن بگو بخندی که اینها در مراسم کریم بیچاره راه انداخته بودند و بعد از مراسم داشتند باهمان وضع به سمت کافه ی ته بروکلین می رفتند پیش خودم فکر میکردم که این وسط فقط یک جمیله کم داریم و هی خودخوری میکردم که آرمین را از دور دیدم که دارد با نیش باز به سمتمان میآید و انگار فالمان هم درست درآمده بود جمیله هم پشت سرش بود !!

ته کافه سر میز گرد شکلاتی نشسته بودیم و طبق معمول سروصدای خاطره تعریف کردن و خندیدن اینها بالارفته بود مخصوصا خنده های سعید زیادی ضایع بود مادام هم کنار من آرام نشسته بود و به موقع لبخند می زد. وقت معرفی مادام به اینها متوجه نگاه هیز عبداله شده بودم و باید حواسم را جمع میکردم سعید و ممدلی را خیلی وقت بود ندیده بودم توی LA برای خودشان بروبیایی دارند با ایرانی های خرپول می پلکند و میان دلال جماعت حسابی اسم در کرده اند اما در کل وضع زندگی اشان تعریفی ندارد آخر درصدی و پورسانتی کار می کنند و زندگی شان این طور می گذرد جمیله و آرمین اما چند سالی بیشتر نیست که گرخیده اند و خیلی دوست و رفیق ندارند و تقریبا غریبند به خاطر همین هم توی ذوقشان نزدیم و همه با هم لحظه ی اول کلی الکی گرم گرفتیم.  آبلو (همان عبداله) هم مثل من کت و شلوار می پوشد و کراوات می زند . بیچاره از آن سالی که روزنامه اش تعطیل شد هنوز عقده در گلو برای محلی های اینجا قلم میزند عنوانش هم شده کارشناس مسایل خاورمیانه! زرت! یکی نیست بگوید اگر تو کارشناس بودی روزنامه ات تعطیل نمی شد یا همان چند ماه اول مجلسی که عین موم توی دستمان بود را وا نمی دادی به هر حال نفس او هم اینجا در غربت می آید و میرود و هر وقت مرا می بیند بی مقدمه شروع می کند از واریسش شکایت میکند . به من چه؟ دکتر که نیستم خیلی خوشم میاید ازش آن روز هم توی کافه شوخی های لوس و بیمعنی معروفش را اینبار با مادام شروع کرده بود و دست بردار هم نبود تا دیده بود ما از یکی خوشمان آمده عزم جزم کرده بود قرش بزند . زکی! این زکی را وقت خداحافظی به خودش هم گفتم داشت خداحافظی میکرد گفت: روز خوش!   دستم را بلند کردم و گفتم: زکی!  نفهمید اینقدرها هم تیز نیست فقط بلد است مرده خوری کند هرچه باشد گمانم بعض سعید باشد هرچند او هم عیبش این است که هی گند می زند و تلفن میکند که بیا جمعش کن آخرین باری که تلفن زد گمانم به جرم بیلاخ دادن به مامور پلیس گرفته بودنش ! عین قدیمها هیچ کدامشان در منشو رفتار تغییری نکرده اند این یکی هم طبق عادت گند میزند و من دستمال به دست دنبالش راه میروم.میان این جمع ممدلی را هر وقت و هرکجا که ببینم خوشحال میشوم از ته دل لبخندهایم را تحویلش می دهم هنوز هم دوست داشتنی است و هنوز هم بعد از مادام محرم رازم است هنوز هم گه گداری که دلم میگیرد بارو بنه ام را جمع میکنم و یک هفته ای میروم مهمانش میشوم و هنوز هم هیچ کس و هیچ چیز مثل ممدلی آرامم نمیکند او که هست خیالم راحت تر است بعد از مرگ میربابا مرگ کریم ضربه بزرگی  بود اما هنوز هم پشتم به ممدلی گرم است به چهره ی خندانش که نگاه میکنم و خیال اینکه نکند او هم زودتر از من بگذارد و برود  تنم را میلرزاند اما به لبخندش جواب میدادم . لبخند میزدم هم به ممدلی هم به خاطرات شیرین آبلو و سعید و آرمین و جمیله اما آنها چه میدانستند پشت این لبخند ها چه دردی دارم هیچ وقت هم ندانسته اند .  نمیدانستند چه زجری دارد یاد آوردن خاطراتی که برای آنها  شیرین است چون بخوربخورش مال آنها بوده و برای من تلخ است چون همه ی گندهایش به نام من تمام شده.  گاهی فکر میکنم در ملت به آن بزرگی یعنی یک نفر هم نیست که برای دل خوشی من آرزوهایم و هدفهایم را فهمیده باشد ؟ و بداند که من نمیخواستم آن بشود که شد ؟ نمی خواستم فجایعی که پیش آمد را ٬ نمیخواستم کشته ها را ٬ نمیخواستم شکست ها ی حزبی و جنبشی را ٬ نمی خواستم . . . اما. . .قهوه ام سرد شده بود به مادام با اشاره فهماندم باید برویم .قضیه را گرفت.رفتیم.

 

 

اگر خدا بخواهد انگار فس فس کردنهای این راننده تمام شد و رسیدیم . حالا درست روبروی خانه ی باراک حسین توقف کرده ایم در باز می شود و من منتظرم سگشان مثل هر دفعه بپرد پیش نوک بازی در بیاورد و جلوی ماشین مانورد بدهد اما انگار باران در کله اش نگه ش داشته و از همان جا پارس می کند راننده در را برایم باز میکند و بالاخره از شر صدای تق تق باران به سقف و قیژقیژ برف پاک کنش خلاص میشوم چترش را بالای سرم میگیرد و با هم دوان به سمت پله ها می رویم حسین آقا بالای پله ها منتظر است و دست جیب پالتویش کرده و بالا آمدن من و راننده را نظاره میکند ٬ میرسم بالای پله ها و قبل از اینکه حرفی بزند برایش علت تاخیر را توضیح می دهم و عذر خواهی میکنم به طرف اندرونی میرویم و من اینبار برخلاف هر بار از همین بدو ورود دلم میخواهد زودتر به خانه برگردم.  سر میز بعد از گپ معمولی که میزنیم رخصت میطلبم و ویالون را برمیدارم و شروع میکنم بعد از پایان قطعه ٬ همانطور که آرشه را توی کیف می گذارم و بابی دارد فنجان ها را برای بار دوم از قهوه پر میکند حسین آقا با همان صدای خش دار باحالش می پرسد :  همسرتون بهتر شده؟ ناکس نگرانی را از چشمانم خوانده بود و انگار تلاش من برای پنهان کردنش بی فایده بوده با استیصال پاسخ میدهم:  بد نیست . و دلم دوباره آشوب میشود که چرا مادام را با آن حالش تنها گذاشته ام ٬ از طرفی روی مرخص شدن یا اجازه مرخصی گرفتن را هم ندارم. حسین اقا خودش شعورش می رسد و میگوید: بهتره زودتر بری . درست نیست بیشتر از این تنها باشه . منم یه متخصص بیماری های ریوی سراغ دارم میفرستم بیاد همسرتون رو ویزیت کنه باید همه سعیت رو بکنی که بیماریش بیشتر از این پیشرفت نکنه ." دلم میخواهد بپرم توی بغلش و تشکر کنم اما جلوی خودم را میگیرم و مودبانه خداحافظی میکنم و با عجله به سمت ماشین میدوم احساس میکنم در این سه سالی که از ازدواجم با مادام میگذرد این  اولین باری است که اینقدر ناگهانی دلم برایش تنگ شده و دلم میخواهد ببینمش. به راننده فرمان رفتن را میدهم و اینبار خیال وصال مادام نمیگذارد صدای قیژقیژ برف پاک کن و ترق ترق باران به سقف اذیتم کند. ترافیک همپشایر را هم که نمیتوانم تغییر دهم  پس باید تحمل کرد.

 

حسین.ش. ۲۰/۴/۸۸

ویرایش و تصحیج شد۲۳/۴/۸۸

۲۶/۴/۸۸