کمک

اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد از آنچه به شما روزى داده ‏ايم انفاق كنيد پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن نه داد و ستدى است و نه دوستى و نه شفاعتى و كافران خود ستمكارانند

فرهنگ بیمار

چگونه فرهنگ بیمار ما، دختران را وا میدارد فکر کنند برای دوست داشته شدن باید زیبا و خوش اندام باشند

هوگو شوایتزر

این خبر جدیدی نیست که دختران بیشتر از همیشه برای بی نقص بودن زیر فشار قرار دارند همانگونه که پیشتر در یادداشتهایم در مارتا کامپلکس نوشته ام نسل جدید دختران نوجوان بیشتر از تمام نسل های زنان پیش از خود ، برای همه چیز زیر فشار قرار دارد . فشارهایی برای داشن آموز ممتاز بودن در مدرسه برای راضی کردن والدین و هم سن و سال هایش و برای زندگی بر اساس آرمان ناممکن کمال جسمانی این فشارها خرد کننده است.

کودکان و نوجوانان در حالی می بالند و بزرگ می شوند که هموراه در حال مقایسه خود با مدل ها و ستاره های تلویزیونی هستند . تعداد اندکی از دختران این احساس را دارند که درست به اندازه ی زنانی که در رسانه ها مشاهده می کنند زیبا دارای جذابیت جنسی و لاغرند در نتیجه زنان جوان بسیاری چنینی نتیجه میگیرند: خوشبختی چیزی ست که فقط زمانی به آن دست می یابند که به وزن مورد نظرشان برسند حتی دردسر آفرین تر از آن زمانی ست که پای رابطه با جنس مخالف به میان می آید. در این حالت تعداد زیادی از دختران معمولی فکر میکنند اگر بدن هاشان بی نقص نباشد هیچ حقی ندارند انتظار زیادی از طرف مقابلشان داشته باشند.

 در سال های اخیر در تجربه هایم از کار با دختران ر سنین دبیرستان ، کالج ، بارها و بارها این جملات را از زبان آنها شنیده ام این فکر به گونه ای در ذهن این زنان جوان ، باهوش ، و زیبا جا افتاده است که برای آنکه با احترام و عشق با انان رفتار شود باید تا مرز کمال بی نقص باشند. سال گذشته دانش آموزی به من می گفت " به نظرم اگر چهار پنج کلیو لاغر ر بودم دیگر دوست پسرم به دختران دیگر نگاه نمی کرد. " او هیچ گاه فکر نمی کرد این حق را دارد که از طرف مقابل خود بخواهد آنقدر زنان دیگر را در خیابان دید نزند این دختر می گفت : " اگر میخواهی یک مرد با تو و فقط با تو باشد باید چنان باشی که به چشمش بی نقص بیایی. من این طور نیستم. پس نمی توانم این انتظار را از او داشته باشم.

یکی از آشنایان خودم دوست پسری دارد که ساعت ها سرش را با بازی های ویدئویی گرم میکند این دختر می گوید بعضی وقتها پاک یادش می رود با من تماس بگیرد یا برایم پیامک بفرستد. چون غرق بازی ست خیلی دختر خوش شانسی هستم که هفته ای چند دقیقه می توانم با او تنها باشم آن هم در حالی که کار خاصی انجام نمی دهیم این پسرها این جوری هستند مگر آنکه تو مثل مگان فاکس باشی وگرنه نمی توانی انتظار داشته باشی همه توجه یک پسر به تو باشد.

حرف هایی شبیه اینها قلبم را به درد می آورد. چون این دخترها ارزش های خود را درک نمی کنند. آنها نمی دانند این حق را دارند که از آنها بخواهند به آنها احترام بگذارند و اینکه حق دارند تا حدود و مرزهای معین را برای خودشان ایجاد کنند و همچنین یک رابطه واقعی و سالم را دنبال کنند. اعتقاد به این که فقط زنانی که از یک معیار قابل قبول کمال برخوردارندو  سزاوار خوشبختی هستند ، دختران را وا می دارد خود را در حوزه ای که هرگز قابل مقایسه نیست در رتبه ی دوم قرار دهند.

این میل به کمال جسمانی با درون مایه دیگری که در زندگی دختران جوان وجود دارد پیوند می خورد و آن مورد این برداشت است که پیدا کردن مرد خوب سخت است. این باور که مردان قابل اعتماد و قابل دوست داشتن نادر هستند. آنها را بیشتر وا میدارد تا برای لاغر شدن برخورداری از جذابیت جنسی و زیبا بودن بیشتر تلاش کنند هرچه تعداد مردان ایده آل کمتر باشند این مردان حق انتخاب بیشتری خواهند داشت این فرهنگ به ما می آموزد حتی همین مردان ایده آل بر اساس ظاهر زنان درباره برقراری رابطه با آنها تصمیم میگرند. برای برخی از آنها برخورداری از این شرط مکمل تمام شرایط دیگر است و برای برخی دیگر از تمام شرایط دیگر صرف نظر می کنند و به جای آن به دنبال چیزی هستند که در واقع باید در یک زن پیدا کنند.

فشار برای بی نقص بودن  فشاری که کمابیش در زندگی تمام زنان جوان حضوری فراگیر دارد. حتی زندگی زنانی که به نظر می رسد آرمانی را دنبال نمی کنند در یک الگوی اجتماعی دروغین ریشه دارد این فرهنگ به شما می گوید چنانچه سخت تر تلاش نکنید به اندازه کافی بدست نخواهید آورد . اگر به نظر می رسد برای رسیدن به آن ایده آل چیزی را کم داشتید در این صورت باید واقع گرا باشید و به چیزی کمتر از آن رضایت دهید به طور معمول زنان جوان داستانهایی را که به نظر آنها شگفت انگیز است درباره دوستان مذکرشان نقل میکنند .  جسیکا میگوید: " این خیلی غم انگیزه امی چیزی را که همه ی ما می بینیم نمی بیند او خیلی خوشگل و باهوشه ولی همیشه با کسانی دوست می شه که بازنده هستند او ارزش خودش رو نمی دونه. " البته در بیشتر مواقع امی همین چیزها را درباره جسیکا می گوید دختران نوجوان همیشه از هوش و خرد هم سن و سال هایشان تعریف میکند ولی از گشو کردن به ندای قلب خودشان سر باز میزنند البته حقیقت این است که حتی دختران جوانی که معیارهای زیبایی فراوانی دارند دست کم به خودشان می گویند : افسوس که من این مشخصات را ندارم !

لازم به ذکر نیست که وقتی "مدل کم یابی" با میل به کمال طلبی جسمانی در هم می آمیزد به مردان این اجازه را میدهد تا بارها و بارها گزینه هایشان را عوض کنند. هرچه دختران کمتری معتقد باشند که از شایتگی لازم برخوردارند تعداد کمتری از آنها برای برقراری یک رابطه برابر، اعتماد به نفس لازم را دارند. تا وقتی ما از خود نپرسیم چه کسی از این سیستم ظالمانه بهره مند می شود؟ به حل این مشکل نزدیک نخواهیم شد.

منبع: www.alternet.org/story/150587

ترجمه از نشریه سیاحت غرب

بعضی آدمها

بعضی آدمها را باید نشست و صفحه صفحه ورق زد باید دست زیر چونه زد و دمر خوابید و پاها را در هوا تکان داد و بعضی آدمها را صفحه به صفحه خواند. گاهی باید دست فرو کرد از ته چاه بعضی آدمها کورمال کورمال چیزی بیرون کشید و زیر نور برد دید چه چیز نصیبت شده است. بعضی آدمها تک آهنگ های بترکونی هستند که تو را برای آلبوم های بعدی مشتاق تر میکنند. در روزگاری که دخترکانش مساله لاینحل زندگی شان عمل دماغ و رنگ و لطافت پوست است تک و توک دخترهایی پیدا میشوند که تو را به کل سر شوق میآورند. یا شاید سر ذوق.

امثال این خبر  برای کسانی مفید هست که هنوز پی جوابی برای ابهامات و گره های وا نشده ی سال 88 میگردند.

تحمیق نفس هنگامی ست که اصرار کنی همه چیز آنطور که تو میخواهی باشد نه آنطور که هست. از ما گفتن.

امامم هادی(ع)

بگو که گوشهای من به ظلم خو گرفته اند. مدتهاست هوچی گری و سلیطه بازی را دیده ایم و هربار هم که دم برآورده ایم دستهای دیگری برای سیلی زدن بالا رفته اند. میدانم تحملش سخت است که آنچه آرزویش را داشتند محقق نشد و چشم ما مدتهاست به عقده گشایی ها عادت کرده اند. و امروز که برای برانگیختن خشم یک سو و متهم کردن سوی دیگر ، برای فراخ تر کردن فاصله ی میانمان راهی چون اهانت به اماممان را برگزیده اند و عده ای به خیال اینکه این هم دعوایی سیاسی ست چشم بسته اند و بنای تکرار کردن توهین ها را گذاشته اند ، من به بلایی که دو سال پیش از بیخ گوش همه مان گذشت فکر میکنم به ظاهر شدن این نشانه ها که خبر از اضمحلال بسیاری چیزها را در بین عده ای می دهد به انسانهایی که واقعا نمی فهمند دارند چه میکنند و این بیش از هر چیز نگران کننده ست.

اما امام من صبور بوده و هست و این را در محفل متوکل سالها پیش خوب نشان داد.

مجموعه پنج جلدی روش نقد - عین صاد


مجموعه پنج جلدی روش نقد        اثر استاد علی صفایی حائری          انتشارات لیله القدر


آنچه وضعیت فکری امروز من است در این خلاصه می شود که بینش علمی بر اساس تجربه و بینش فلسفی بر اساس استدلال و بینش عرفانی بر اساس شهود همه و همه محتاج بینش دینی هستند همانطور که مذهب به علم در هدف و انگیزه و شکل بندی جهت می دهد، همانطور بر فلسفه و عرفان اثر می گذارد و یقین و شهود این دو را راه می برد.

من در حالی که برای این سه حرمتشان را قایل هستم محدودیتشان را نیز باور کرده ام. و این است که به وحی روی آورده ام.


علی صفایی حائری مصداق بارز ترکیب لغوی "نابغه قرن" برای من است. حداقل میان برهوت نوآوری و شکوفایی حوزه و دانشگاه امروزمان مجموعه آثار استاد روزنی ست برای تنفس و مجموعه روش نقد با منطقی بیطرفانه و منصف به مصاف مکتب ها و آرمانها می رود تا دست آخر به خواننده سنگ محکی ارایه کند تا او بتواند میان هجمه ی افکار و عقاید رنگارنگ امروز راه را پیدا کند.

و گاهی باید دهان بست و دید و لبخند زد بر این روحوضی دنیا و سیا بازی بازیگرانش.فقط همین شاید کفایت کند که اینجا مدت مدیدی ست به حرمت چند دوست و به احترام جستجوهای گوگلی باز مانده است.

بررسی یک تناقض

با فرسایشی شدن داستان انتخابات و بعد از اینکه تحریک کنندگان اصلی مطمئن شدند با عملکرد گذشته‌شان بیرون از حاکمیت باقی می‌مانند و دیگر از راه‌های قانونی قدرتی به دست نخواهند آورد، و در کنف حفاظت نیروهای پلیسی به دلایل مصلحت اندیشانه از برخورد قضایی با آن‌ها احتراز می‌شود، سیاست سابق را با یک گردش تاکتیکی به سیاست «خشونت در خیابان و مظلومیت نمایی در بیان» تبدیل کردند. حرکت این جنبش تنها وقتی، به تعبیر خودشان، زنده تلقی شده که با همین راهکار «از رسانه به خیابان و از خیابان به رسانه» حرکت کرده است.

عوامل تحریک کننده ابتدا در رسانه‌ها با ادعاهایی دروغین (و عمیقا ریاکارانه) برای حرکات خیابانی فراخوان می‌کنند و در بیانیه‌ها، نوشته‌ها، مصاحبه‌ها و تحلیل‌ها با روحیه‌ای امیدوارانه شعارهایی تند و خواسته‌هایی مبهم را در الگوی زیاده خواهی بی‌ساختار و هویتشان مطرح می‌کنند، اما پس از اینکه اتفاقاتی خیابانی را رقم زدند و خشونتی اتفاق افتاد آن را به عنوان بهانه (پیراهن خونین عثمان) به دست می‌گیرند و آنچه از کنش و واکنش اتفاق افتاده (هر دو را) به گردن حاکمیت می‌اندازند.

کارنامه این جریان در یکی دو ساله پس از انتخابات تحقق عملی سیاست «اصلاحات خون می‌خواهد» سعید حجاریان یا‌‌ همان راهکار کهنه «شهید سازی» است که توسط گروه‌های چپ در تنش‌های پس از انقلاب استفاده شده است. میل فراوان به تکثیر کشته‌ها و ترفند ساده لوحانه «هفتاد و دو تن سازی» که بسیار کودکانه و ناشیانه انجام شد واقعیت این روش و شهوت خون ریزی و خون خواهی مخالفان را برای تحت فشار قرار دادن کلیت نظام، به خصوص در رسانه‌های خارجی، نشان می‌دهد.

علیرغم ژست‌های رقیق اخلاقی، سران فتنه و تحریک کنندگان اصلی از خشونت‌های رخ داده متأسف نیستند، بلکه از به دست آوردن بهانه‌هایی سرخ رنگ که فرصت سخن گفتن و مطالبه به آن‌ها می‌دهد عملا خوشحال به نظر می‌رسند. بنابراین به جای «بازنگری» در روش سابق و پرهیز از دامن زدن به خشونت‌های خیابانی میل به رادیکالیسم و تشویق خشونت در آستانه موعدهای خیابانی افزایش پیدا می‌کند، آن‌ها با گفتار و کردارشان دائما خطوط قرمز را نشانه می‌روند و هر نوع اقدام علیه حاکمیت را تحریک می‌کنند.

رسانه‌های مخالف متحدا همین رویکرد تبلیغی را اتخاذ می‌کنند، فضای مجازی به شدت احساسی و آلوده به «هماوردخواهی» می‌شود، حتی وبلاگ نویس‌های (ظاهرا) صلح طلب و طرفدار حقوق بشر نیز بنای عربده کشی می‌گذارند و با تمام نیرو به خط و نشان کشیدن، تبلیغ خواست براندازی، و تشویق و تلاش برای اقدام پایانی! مشغول می‌شوند. آن‌ها به راحتی شعارهای ساختارشکنانه و توصیفات توهین آمیز را استفاده می‌کنند و تمام ظرفیت ذهنیشان را به کار می‌بندند تا فضا را رادیکال‌تر و حساستر نمایش بدهند.

پس از هر شکست خیابانی و مشخص شدن نتایج منفی، «مظلومیت نمایی» جای تحریک و تشویق را می‌گیرد. در بازگشت به رسانه، علاوه بر بیانیه‌ها، که آشکار‌ترین نشانه‌های توهم و واژگون نمایی هستند، موضع تحریک و هماوردخواهی به مظلومیت نمایی و ضجه مویه‌های ترحم برانگیز تبدیل می‌شود. آن‌ها آنقدر بر این باور تلقینی اصرار می‌کنند تا خودشان نیز باورشان می‌آید که جنبشی اعتراضی (و نه انقلابی) هستند، اما حق داشته‌اند با شعارهای ساختار شکنانه دست به اقداماتی غیرقانونی بزنند، و هدف براندازی نیز هدف قانونی و مشروعی است!

در این روند فرسایشی آن‌ها تلاش می‌کنند در فواصل لازم «بهانه سازی» کنند و پس از هر اتفاق خودشان و دیگران را در ورطه «تحریک احساسی» قرار بدهند. اقدام از روی احساسات باید پایدار بماند تا هیجان‌ها کهنه نشود و کنش سیاسی به سطح واقع گرایانه و معقولی صعود نکند. استمرار این «تحریک احساسی» برای جنبش‌های ساختارشکن و خارج از قانون و ضابطه نقش حیاتی دارد. نوع چنین جریاناتی به دامن زدن به رادیکالیسم و برقرار ماندن خشونت در خیابان نیاز مبرم دارند. آن‌ها با حضور در خیابان می‌توانند به حداکثر حمایت از طرف گروه‌های طبیعتا ساختارشکن (مانند اراذل و اوباش) و نیز فشار و حمایت رسانه‌ها و سیاستمدارن خارجی امیدوار باشند.

کنش‌های رادیکال یا خشونت طلبانه با واکنش‌هایی از همین جنس روبرو می‌شود. مخالفین در رسانه و خیابان به فعال‌ترین وجه ممکن به نظام حمله می‌کنند اما از حکومت انتظار انفعال مطلق دارند و هر نوع اقدام علیه خودشان را محکوم می‌کنند. علیرغم اقدامات قانونی نیروهای پلیسی و انتظامی، و خشونت‌های خودسرانه و مجهول، برخوردهای قضایی نیز که به تدریج اتفاق می‌افتند وسیله مظلومیت نمایی بیشتر در بیان آن‌ها می‌شود. تکرار و انباشت این مظلومیت نمایی برای مواعد بعدی خیابانی عنصری ضروری است.

در حرکات خیابانی غیر از شعارهای تند و تخریب اموال عمومی با هر کس که نشانه‌ای از حمایت از نظام را داشته باشد به وحشیانه‌ترین صورت ممکن برخورد می‌شود. معدود نشانه‌های منتشر شده تداعی گر نوعی «کهریزک خیابانی» است که به طور کلی محکومیت اشتباهات گذشته را زیر سوال می‌برد. با اینحال مخالفین در مطالبات پساخیابانیشان به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی خواسته‌هایی را از یک نظام مشروع و قانونی مطالبه می‌کنند، و نه نظامی که با افتخار برای براندازی آن اقدام کرده‌اند. دو الگوی حرکت آن‌ها در خیابان و در رسانه کاملا متناقض است.

فرسایشی شدن حرکت از رسانه به خیابان و از خیابان به رسانه به دلیل دست نیافتن به نتایج ملموس، و ابتلا به الگوی رفتاری متناقض (هماوردخواهی، مظلومیت نمایی) به تدریج باعث بروز سرخوردگی در روحیه مخالفان می‌شود. نشانه‌های افسردگی علنا ظاهر نمی‌شوند و در حالی که اعتراف به اشتباه نوعی خدمت به نظام! شمرده می‌شود تلاش برای بازنگری کمتر اتفاق می‌افتد. با اینحال سرخوردگی و افسردگی و آشفتگی فکری خود را در لابه لای خطوط و سیر کلی خبر‌ها و مسیر مطالبات نشان می‌دهد. به تجربه مشهود شده است که جنبش خیابانی ـ رسانه‌ای نمی‌تواند خود را در چنین دور باطلی ترمیم کند.

تریبون

اسکار 2011

خسته کننده ترین اسکار همه ی تاریخ اسکار گمانم همین دیشبی بود که به غایت خمیازه آور بود اجرای افتضاح دو مجری آن علیرغم تلاش مذبوحانه ی آن هثوی برای بامزه بودن و جالب جلوه کردن هیچ دردی را دوا نمیکرد. آن یکی همکارش هم که در موردش حرف نزنیم بهتر است. مطرح شدن یک فیلم قهرمان پرور دیگر عین رسم هر ساله ی هالیوود چیز عجیبی نبوده و نیست هر چند این بار فیلم امریکایی نباشد و از قضا انگلیسی باشد و جوایز مهم را هم به نام Kings speech درو کند و آدم به فکر فرو میرود که در کنار همه ی کاستی های سینمای خودمان نبود فیلم های امید دهنده و قهرمان پرور را هم باید به لیست بلند کاستی ها اضافه کرد که نیازش در قشر خودکم بین جوانمان بسیار دیده می شود. و البته جزو جدایی ناپذیر هالیوود اهداف سیاسی اجتماعی آن بوده و هست که این یکی هم امسال از قلم نیوفتاد و از اشاره ی هرچند مختصر به ه،م جن،س گرایی گرفته تا اوج آن،که مطرح کردن شبکه اجتماعی بود درکل نمایش خسته کننده ای را از تولید و جایزه دادن فیلم هایی با محتوای کاملا تکراری و مفاهیمی بر دایره ی یک دور باطل را به اجرا گذاشت که با اشاره ی سطر نخست حتی آدم به اجرای آن و تیکه های بامزه ی هر ساله ش هم نمی توانست دلخوش کند. هرچند که پادشاهان آکادمی به فیلم نوالان هم عنایتی بکنند و هرچند که پورتمن به حق مزد زحماتش را گرفته باشد اما این سینما عین اسباب بازی های دوران کودکی ست مدتی سرگرمت میکند و بعد از آن باید گوشه ای پرتابش کنی.

آخرش؟

اول قصه نفاق است. وسطش تفرقه. آخرش جنگ خیابانی. امروز یکی فراخوان می دهد فردایش آن یکی. صدای مالیدن دست ها به هم و خنده های موزیانه از دور بدجور روی اعصاب است.

هموطن!

سلام من به تو یار قدیمی!

من هم 25 بهمن خواهم آمد.

عزیزم در این دوران سخت و پرآشوب در روزهایی که خفقان حکومت جانم را به لب رسانده ست برای رسیدن روز موعود لحظه شماری می کنم. عزیزم دلبرکم امسال هم همچو سالهای گذشته خواهم آمد و قول خواهم داد که با سالهای قبل تفاوتی داشته باشم. امسال میخواهم متفاوت باشم تا از یکنواختی دربیاییم دور هم. عزیزم امسال دیگر برایت عروسک خرسی صورتی نخواهم خرید. امسال عروسک خرسی سبزی خواهم خرید به یاد فداییان راه وصال من و تو. به یاد آنانکه رفتند تا 25 بهمن ما به هم برسیم و یک روز هم که شده از گشت ارشاد ترسی نداشته باشیم. عزیزم از وقتی حرکت عظیم من و تو و فرانک اینا شروع شده است نمی دانم چگونه شکر گذار خدای منان باشم چگونه شکر وی گویم که این فرصت های عظیم را برای با هم بودن ما فراهم می آورد. یادم نمی رود روزهایی که تو را که از ترس باتوم رمیده بودی در آغوش می فشردم و شبش دیگر خوابم نمی برد. و چه روزها که صبر کردم تا دوباره فرصتی حاصل شود و ما با هم با فرانک اینا دور همی لحظات پر شور و هیجانی را تجربه کنیم. لحظات فرار تعقیب درگیری و ترس هایی که به آغوش  و بوسه منتهی میشوند. من 25 بهمن خواهم آمد و چه فرصتی بالاتر از روز ولنتاین برای دور هم بودن. اینجانب به سهم خود از متولیان امر تشکر و قدردانی می نمایم که این بستر نرم را برای اینجانبان فراهم آورده و ما را در هر چه عاشق تر بودن همراهی می نمایند. امسال همه با عروسک های خرسی سبز خود در راهپیمایی شرکت نموده و شانه به شانه دست در دست هم و گاهی در آغوش یکدگر جنبش اسلام خواه مصر و تونس را یاری می کنیم.

از طرف ساسی جون . فری دوست دارم. کنار همون دکه همیشگی منتظرم. بای!

 

جان

برای جواد خیابانی

این حکایت هوچی گری های ماست حکایت منفی نگری و قضاوتهای بر مبنای ذهنیت ها و مفروضاتی که خودمان ساخته ایم یا برایمان ساخته اند. آنوقت است که یک آدم را با تمام حیثیت و خانواده و زندگی اش زیر سوال می بریم. زیر فشار می بریم. ادبیات بی منطق و بیرحمانه ی یک خبرنگار در این گزارش نماینده ی خوبی ست برای جامعه خبرنگاران و ادبیاتشان. خبرنگارانی که  ویروس ذهن مریض خود را هر روز در اخبار شیوع می دهند و ما بیخبر مبتلا می شویم. +

ما جهان سومی های مدرن!

بارها گفته اند و ما هم شنیدیه ایم که ما فرهنگ استفاده از تکنولوژِ های نوظهور را نداریم چرا؟ چون اول خودشان می آیند و چند سال بعد تازه فرهنگ استفاده شان آن هم اگر بیاید. در صحت حرف که بحثی نیست اما این که این موضوع یک موضوع خاص باشد و مثلا با چاپ یک کاتالوگ فرهنگی مثلا و یک مقدار اطلاع رسانی قضیه حل بشود یک کمی دور از ذهن است مخصوصا با هنر نمایی هایی که هررزوه می بینیم و مبینید. مخلص کلام اینکه اخیرا به این نتیجه رسیده ام که بسیارند کسانی که فرهنگ استفاده از اعضای بدنشان را هم ندارند. بله گاهی میشود یک موضوع ساده را گسترش و تعمیم داد و به نتایج جالبی رسید یعنی بیایید از این منظر نگاه کنیم. آن وقت به جمله ای که من بدان رسیدم احتمالا خواهید رسید..."خاک بر سرمان!!" که جنبه و ظرفیت داشتن یک چهره ی زیبا یا یک اندام متناسب بالا ترین ظرفیت هاست. و اکثرا از ابتدای زندگی مان فرهنگ استفاده از آن را یاد نگرفته ایم. حتی فرهنگ استفاده از تن و بدنمان. از پایین تنه گرفته تا بالا. و این حکایت دانشجویان انقلابی و آینده ساز میهن است.

درد!

صد دقیقه تا بهشت

صد دقیقه تا بهشت

کتاب صد دقیقه تا بهشت       به کوشش مجید تولایی

منشور رفتار سیاسی - اخلاقی را امروز بیش از هر روز دیگری نیاز داریم همه. (خواهشا چشمانتان از حدقه بیرون نزند درست شنیدید! سیاسی-اخلاقی! )

گزیده ای از این کتاب

مرد انگلیسی گفت «شما خیلی غیر واقع بینانه با مسائل برخورد می‌کنید. این طور جلو بروید تحریم می‌شوید». بهشتی گفت «انقلاب ما انقلاب آرمان‌ها است نه تسلیم به واقعیت‌ها. همان نان و پنیر برایمان کافی است».

لامصب زحمت دارد!

حرف که زیاد است. حرفهای سیاسی! گاهی فکر میکنم اگر جریان مخالف آنچه که ما بوده و هستیم سرکار آمده بود عجب حالی میکردیم ما! راه به راه به سر تا پایشان ایراد می گرفتیم و هی داد میزدیم: خب لنگش کن! و بعد هم حکایت "کلات کو" را سرشان پیاده میکردیم و کلی کرکر خنده مان ردیف بود! خلاصه جفتمان جور بود عین الان آنها.

این روزها حرف گفتنی زیاد است و صد حیف که آب را گل آلود که خوب است چنان لجن مالش کرده اند و آنقدر نقد و نقادی را با فحش و فضیحت قاطی کرده اند که یک وقتهایی هم که دیگر از گند کاری های قوه ی قاف و میم و چپ و راستی هایشان و بالا و پایینشان به اینجایمان می رسد و دوست داریم اینجا فریادش بزنیم مجبور میشویم خفه خون بگیریم که این روزها نقد کردن و اعتراض کردن به یک معاون هیچی ندار - از صدقه سر فحش ها و گندکاری ها آقایان - حتما توهم مواجهه با نظام و معارضه و محاربه را بوجود خواهد آورد و این یعنی همآن خفقانی  که دوستان خوش صحبتمان! بوجود آورده اند و خودشان هم بیش از همه فریاد وا خفقانا! سر می دهند. خفقانی که نقد ناصیحیح و غیراصولی همراه با بددهنی و کینه توزی بوجود می آورد و دودش اول از همه به چشم برپا کنندگان این آتش بعد به چشم باقی میرود.

بی شک بی جنبه بودن و کم ظرفیتی آنها که مورد نقد (بخوانید فحاشی) هستند و ده جور علت دیگر هم مزید بر علت است. اصلا قصد تطهیر یک طرف و سیاه کردن سوی دیگر را ندارم اما آنها که فکر میکنند مظلوم ترین بازیگران این صحنه اند و خودشان را حسین زمان! و زینب زمان! و حر زمان و غیره می نامند و باقی جماعتی که دنبالشان سینه میزنند باید بدانند که آتشی ست که خود به پا کرده اند و من بعد هم فی المثل با ادامه دادن تمسخر شخصیت های کشورشان یا فحش و فضیحت به سران قوا یا بالاتری ها، با تف های سربالایی که می اندازند جز صورت خودشان تف مالی نخواهد شد.

مربوط بیربط: انسان ها - البته قصد توهین به مقام شامخ انسانیت را ندارم منظورم همین گروه گوری هایی ست که صبح تا شام پی شکم و زیر شکم یقه پاره میکنند - خلاصه انسان ها! یا گوش نمی کنند یا اگر گوش میکند تنبل هستند. به یک مرحله که رسیدند - حالا کار ندارم آن مرحله چیست و کجاست و درش چه میگذرد - در همانجا می مانند. حس رفتن نیست لامصب رفتن زحمت دارد. اغلب هم که به لطف حضرت شیطان - که البته آنها این موجود را هم خرافه میدانند - به یک باطلی می رسند و به خیال حق بودن آن همانجا خانه می سازند و تا آخر عمر اطراق میکنند. کسی که خانه نشین این منزل کذایی شد دیگر حس رفتن ندارد لامصب رفتن زحمت دارد. به همین خاطر اگر شبهه ای هم به جانش بیوفتد فقط جدل میکند. جدل میکند و حاضر است همه چیز را به گند بشکد تا خودش توجیه شود و شبهه هم که با جدل رفتنی نیست. دلم میخواهد دوباره این جمله را بگویم که انسان ها! یا گوش نمی کنند یا اگر گوش میکند تنبل هستند.

خون ایران

و تو ایمان نخواهی آورد به حضور دشمنی که بوده و هست. و نخواهی شناخت ، کسانی را که قدر  پر کاهی برای توی ایرانی به قول خودت پر افتخار با سبقه ی فراوان تاریخی ، ارزش قائل نیستند. بدخواهی آنها ، استکبار، صهیونیست ، امریکا ، استعمار ، و همه ی واژه های دیگری که حقیقت محض اند اما لوث شده اند؛ به تو ثابت نخواهد شد مادامی که مرگ برای همسایه ست. مادامی که کشتار و ترور را از روی کاناپه ی راحت خانه مان نظاره میکنیم آن واژه ها همگی بی معنی اند و  توهم! تروریست آن کسی ست که مجری خوشگل آنها میگوید و نه گوینده ی بی ریخت ما. حاکم ظالم کسی ست که آنها بگویند. استثمار آن است که آنها تعریف کنند همانطور که خشونت و ترور و دیکتاتوری و .... و ما مدتهاست بلغور کنندگان املای آنهاییم بدون آنکه خودمان بدانیم. و چه با ابهت و با چه ژست های خوشگلی ادای تحلیلگران سیاسی را در می آوریم! و چه خوب بلدیم  نفهمیم این حرفها و موضع ها را چه کسانی و با چه ترفندهای بامزه ای توی دهانمان گذاشته اند. آن واژه ها را باور کنیم یا نکنیم خونها می ریزند و کسانی که فضا را محیای ریختن این خونها میکنند در آن سهم دارند.
+

ف قتلونا

فرمود کودک صغیرم را به من بسپرید تا با وی وداع گویم. سپردند. نزدیک صورتش برد ببوسد ٬ نمی دانم بوسید یا نبوسید . تیر آمد. تیر صبر چه می فهمد.

با شمشیر گودالی کند. هرچه خون از گلو می آمد را به تن نحیفش کشید. . علی اصغرش را که درون گودال میگذاشت با خدایش چنین زمزمه می کرد:  اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا. اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا...


حر

سرش را به زانو گرفت. خون از صورتش پاک میکرد و زمزمه میکرد: " حالا تو آزادی. آزاد آزاد... که مادرت خوش صدایت میکرد...آزاد،... آزاد...

دوري

خبري که باید کمرت را بلرزاند و با خواندنش به این ایمان بیاوری که در این کشور که تو هستی عاروق زدن هم تجاوز به همه ی حقوق عالم است  و اين هیچ! و اين يك رسم است يك اتفاق نيست و اين نمونه هاي بيشماري دارد در سرتاسر عالم و اين فقط يك بهانه ست براي فرياد زدن بر سر كساني كه از قائله ي آن زن قاتل اعدامي و پروپگاندايي كه شد و ميشود ،و نمونه هاي ديگري كه هست و بوده و خواهد بود؛ لحظه اي احساس خجلت كرده اند. پیدا کردن دلیل جمله ي اول اين پراگراف با خودت... هرچند میدانم دوری ،چقدر دوری و خدا میداند چند هزار کیلومتر طناب میخواهد که باید انداخت و تو را از میان امریکن دریم و یورپین دریم تا اینجا کشاند تا تازه بيايي و جاي خودت را در دستگاه مختصات واقع عالم پيدا كني.

منعت السماء....

۱.دارم به این فکر میکنم که با این اوضاع احتمالا روزی خواهد رسید که نوه هایمان را پایین پا خواهیم نشاند و با آب و تاب از روزهایی برایشان تعریف خواهیم کرد که باران می آمد! بعد احتمالا یکی شان که کنجکاو تر از همه است و کله ی گنده ای هم دارد سوال میکند باران چیه آبابو؟ و تو هم برایش هی می بافی همینهاست که الان داریم وارد میکنیم آما آن روزها اینطوری بود و آنطوری...

۲. بارها به رفتن بهجت این ملت و وقایع بعدش فکر کرده ام و افسوس خورده ام. نگران میشوم از رفتن بهجت های دیگری که هستند و روزی خواهند رفت.

۳.هنگامی که کشیش وست مینستر انگلستان سرگرم تهیه ی خطابه هایی علیه الحاد بود از نیوتن خواست که برای اثبات وجود خدا دلیل علمی بیاورد نیوتن که در سالهای آخر عمرش از علم به جانب دین گراییده بود این مثال را زد: براي قرار گرفتن سيارات در مدار های ابدی آنها به دور خورشید، به ضربه ي اوليه اي نياز بوه است.* خواستم بگويم عقل علم زده ي نيوتني كه به اين نرسيده است كه ضربه اي در كار نبوده خواستم بگويم يك گردش سر و رها كردن زلفت كافي بوده ست تا كائنات تا ابد دورت بگردند.

۴.تكيه. علم. من.

 

*روش نقد جلدچهارم

INception یا ذهن سیالی به اسم نولان!

 

What is the most resilient parasite? Bacteria? Virus? an intestinal worm?...... its an idea! Resilient. Highly contagious . once an idea taken hold of the brain its almost impossible to eradicate….

 

همین که جفت پاهایت را بگیرد و سر و ته نگهت دارد همین که تا قعر یک تو در توی عمیق و پیچ در پیچ بکشاندت و مثلا برای حداقل نیم ساعت تو را و بازیگرانش را معلق توی یک ون میان پل و رودخانه ای نگه دارد و همه ی فیلم را در همان نیم ساعت یا به عبارتی ده ثانیه ی افتادن ون رقم بزند، همین کافی ست تا نولان برای چندمین بار میان بازار چرند و پرند و مبتذل فیلم های هالیوودی و غیر هالیوودی یک اثر هنری تقدیمت کند اثری که مطمئنی پشت آن چندین ساعت فکر و تمرکز و پژوهش علمی نهفته ست- سوای نقد آن تفکر یا ضدیت با آن یا امثال آن-  همین ها کافی ست تا از نولان برای شکستن قلنج مزخرفات دیده شده در چند وقت اخیر؛ تشکر کنی. همین ها کافی ست تا راضی بشوی ساعتی از اهداف هالیوودی معمول محصولات این کمپانی چشم بپوشی و چند خطی فقط از این اثر تعریف کنی. نمیگویم "از این شاهکار!" که به جهاتی سادگی و رک گویی فیلم های پیشین کریس! را ترجیح میدهم اما نشستن پای Inception و مقهور و مبهوت جلوه های شگرف ذهن آدمی به نام نولان شدن حکایت دیگری ست. حتی اگر گاهی دلش بخواهد خیابانهای شهر را برایت روی هم تا بزند! یا از یک رویای ساده شبانه پیچیده ترین پدیده های ذهنی و علمی و عملی را خلق کند و به رخت بکشد و تو فقط نگاه کنی. که این در زمره ی فیلم های تخیلی نبوده و نیست همانطور که Memento نبود و Insomnia  و Prestige عزیز هم ایضا.

هرچند شکاکیت و تعلیق بیش از حد، در تمام این آثار گل درشت پیداست و هر چه قدر هم پیوستگی  این آثار - به خصوص مورد اخیر- نگذارد حتی یک دقیقه از فیلم را هم بی خیال شوی اما حکایت Inception باز هم به نوعی سوای همه ی مجدی که به حق لایق آن است ، حکایت خلط عالم مثال و ماده است. داستان شکاکیتی که به جان مخاطب می اندازد و گاهی اگر زیاده درگیرش شوی تا مرز جنون هم می کشاند. به نوعی خیلی هم بیراه نگفته ایم اگر خود کشی Heath Ledger را از آثار همنشینی با نولان بدانیم! برداشتن مرز میان عالم واقع و خیال سالهاست در این سینما تمرین میشود (نمونه ی دیگری که حالا به ذهن من میرسد Premonition است) القای ترس و بی پناهی و سرگشتگی انسان امروز هم که خوراک اکثریت اکشن ها و مارول ها و دیگر ژانرهای این سینماست. پیدا کردن ریشه های فلسفی این نگاه در فلسفه مغرب زمین که کار من نیست همانطور که نقد فیلم اما دریافت من از این تفکر نسبی گرایانه آن هم تا به این حد فقط مفاهیمی چون جنون و پوچی و وازدگی و گمگشتگی در عالم انسان و انسانیت را تصویر میکند.

بدبختی این است که کار به دست عده ای ست که نه تنها نسل امروز و نیازهایش را نشناخته اند و نمی شناسند که اصلا از علم گول زدن های رسانه ای هم هیچ بهره ای نبرده اند و هیچ نمی دانند. که به قولی- که البته زیاد هم قابل اعتنا نیست - رسانه اصل و اساس کارش از بیخ گول مالیدن است و بس. به یک بنده خدایی میگفتم میدانی فرق ایران و تاریخش با باقی کشورهای فرنگی و تاریخشان چیست ؟ ما در تمام تاریخ، ملت بی عرضه ای بوده ایم عرضه ی دزدی نداشته ایم متاسفانه یعنی قضا و قدرمان هم مزید بر علت شده که در این خاک هرچه میخواسته ایم پیدا میشده و اصولا دزد بار نیامده ایم و تا بوده گوشت خوش خوراک دیگران بوده ایم و هستیم.(حالا باز آن جملات قصار راننده تاکسی ها را تحویل من ندهید که خوب حفظم) حالا شده حکایت همین استفاده از تکنیک های نرم رسانه ای و از همین قرتی بازی هایی که دیگران بلدند انجام بدهند و حرف ناحقشان را توی مخمان بکنند و ما بلد نیستیم و حرف حقمان هم هرچقدر هم خوب باشد آنقدر ضایع و سطحی میشود که هیچ چشم ظاهر بینی قبولش نمیکند.

نمونه ی بارزش را در تبلیغ و و تولید برنامه های مناسبتی در این صدا و سیمای جالب میتوان دید که به حق نمود مدیریت مدیران جالب فرهنگی امروز با همان عقاید دهه شصتی ست و متاسفانه صداوسیما همان ویترین است و ویترین امروز خراب است و غیره .. انگار اینجا هیچ بویی از تکنیک های تبلیغاتی هیچ بویی از حق گویی های صریح و بی پرده نبرده و هنوز به سبک عهد غار نشینی میخواهند شخصیتها را چه اسلامی چه غیر آن معرفی کنند و در دل جوان امروز جا کنند که اینی که داریم میگوییم خوب است و شما هم حرف ما را قبول کن. حالا هرچه قدر هم آن شخصیت درست و درمان باشد با این تبلیغ کردنشان شبهات و سوالاتی در ذهن طرف به وجود میآورند که حالا تازه باید ده تا برنامه دیگر درست کنند تا بگویند اینی که به شما القا شده اشتباهی القا شده و به خدا اینطور نیست و الخ.

نمونه اش شخصیت ر- ه بر این مملکت است که آنقدر با ساختن کلیپ های کلیشه ای و تکراری طی همه ی این سالها و تابو کردن بسیاری مسایل خیلی عادی کار را به جایی رسانده اند که عده ای از ایشان بت ساخته و از آن طرف به طبع عده ای هم زده شده و به کل به همه چیز و همه کس پشت پا زده اند. حب و علاقه نسبت به یک شخصیت بدون شک جزو اختیارات هر کسی ست همانطور که عکس آن هم هست اما تبدیل شدن این حب و علاقه به تعصب کورکورانه و از آن طرف تبدیل شدن آن بغض به نفرت از مثلا بنیادهای مورد  دفاع آن آدم و هرچه که رنگ و بوی آنها را میدهد؛  دو طرف افراط و تفریطی ست که این مدل تبلیغات و حرف زدنها و بیش از آن "حرف نزدنها" دارد تولید میکند و بیرون میدهد. در این میان اگر کسی خودش دنبال پاسخ سوالهایش رفته باشد و آدرس غلط نگرفته باشد که فبها اگر نه میشود همین که امروز می بینیم هم سن و سالهایی که تا چند سال قبل همان تبلیغات کذایی در روح و فکر کودکانه شان تاثیر بسزا داشته و عاشق و واله بوده اند بعد از آن که به سن طرح شبهه و به سن پرسیدن سوالات مهم تر از "بابا این چیه؟" و امثالهم رسیده اند اگر رهگذری از آنها چهارتا سوال محکم و استخوان دار بپرسد و اصلا از بیخ و بن هرچه دار را زیر سوال ببرد دیگر آنجاست که تبلیغات کذایی جواب شبهات مطروحه را نمی دهد و حاصلش میشود همان که در بالا آمد و امروز میبینیم.

تبیین اختیارات و وظایف مسئولین این مملکت از نماینده ی مجلسش گرفته تا ره-بر و اضافه کردن شعور سیاسی مردم - نه از این نظر که همه از اخبار مطلع باشند و در همه رابطه ای صاحب نظر باشند! که این یکی را خوب داریم – باعث حل بسیاری از شبهات خواهد شد. نگاه عوامانه به مسایل جاری در کشور و توقعات بی جا و بی حساب و کتاب از مثلا شخص اول مملکت حتی بدون گذاشتن یک قید احتمال در جملاتی که از دهان بیرون میآید و درعقایدی که شکل میگیرد و مبنای عمل میشوند از جمله مناظر کریه ی رفتار سیاسی  ماست. قضاوت های ناقاضیان و فقط غر زدن و غر زدن و طوطی وار تکرار کردن سوالاتی که در جایی شنیده یا خوانده اند بدون برخاستن و حرکت کردن و دنبال پاسخ ها رفتن عادت زشت عوام الناس همه ی عالم از قلب اروپا تا ناف همین ایران بوده و هست. که به نظرم عوام همه ی عالم رفتار و کردارشان عین هم است هر چه قدر هم که خوش تیپ باشند یا پولدار هر چه قدر هم عصرها توی کافه بنشینند و گلشیری خوانده باشند.

حب و علاقه ی شخصی افراد نسبت به یک شخص خاص مستقیما قابل تجویز نیست و این حرفی ست که باید آویزه ی گوش کسانی باشد که بی منطق میخواهند کسانی را وادار کنند که فلانی را دوست داشته باش و اگر نداشتی اتیکت های مختلف میخوری. مانور دادن روی ابعاد عرفانی شخصیت ها و ابعاد خلوص عملی و نظری ایشان مطمئنا برای شخصیتی که فقط یک روحانی ساده نیست و کارش هم گوشه نیشینی و عبادت کردن نیست ؛ نه تنها کافی نیست که اصلا در اولویت مطرح شدن قرار ندارد. بیش از آن و پیش از آن ابعاد و پیشینه ی سیاسی و عملی چنان شخصی و وجوب عقلی و نقلی چنین جایگاهی مواردی ست که کمتر به آن پرداخته شده و این دیدگاه غلط را در اذهان برخی به وجود آورده که الزام وجود جایگاه ره-بری از نظر موافقان فقط یک مساله ی دلی و اعتقاد قلبی ست! و این وسط حتما کسانی خواهند بود که بگویند ما دلمون نمیخواد!! که نسل امروز به شدت عقل گراست و اسلام و آموزه هایش به شدت عقلانی اند که اگر نبود شخص خود من حالا مسلمان نبودم و به دین بی دینی خود باقی می ماندم. عقلانیت در همه ی وجوه این دین موج میزند اگر به آنها آنطور که باید پرداخته شود.

یکی باید هر روز چرخی توی وبلاگستان فارسی یا انگلیسی یا افغانی بزند و هر روز به حال این همه تنهایی سر تکان دهد. یکی باید به حال مریضمان به فوران نیازهای بیشمارمان برای تایید شدن برای تشویق شدن برای محبت دیدن آه بکشد از ته دل. و چه خوب مینویسند آنها که ضربه ای مهیب به کنجی پرتابشان کرده. که به قول استاد حمله ی مغولی اگر نبود خیامی هم نبود و جنگ جهانی دومی اگر نبود؛ آن همه فیلسوف تازه به فکر افتاده هم.

صاب مرده

با این بار حدودا میشود نود و سومین بار که آمده ایم فی المجلس در اینجا را تخته کنیم و این نفس صاب مرده نگذاشته و یا خواسته ایم به کل حذف کنیم سرچ های گوگلی یخه مان را گرفته و القصه این بار هم آمدیم بنویسیم که اینجا دائما یا حداقل موقتا تعطیل است اما.... خب اولین بارش هم نیست که خواسته از چیزهایی دل بکند و نتوانسته همین صاب مرده را میگویم. و همین جمله ی استاد است که درِ گوشم دائم ونگ میزند که "تو درست همانی هستی که تو را خوشحال و یا رنجیده می سازد" و من با این حساب باید خیلی چیزهای با ربط و بیربطی باشم که گفتنش اینجا مناسب حال نیست و زیادی پرایوت می شود شاید روزی یک جای دیگر گفتم علی ای حال خواستم حکایت آن صاب مرده را فقط اینجا بیاورم و چندخطی از او بنویسم شاید بفهمد که من میفهمم که این آتش از گور اوست که بلند میشود و همین. و این پست صرفا برای خودم بود و شرمنده که وقت با ارزش شما مخاطب گرام را هم بیخود گرفتم. فعلا که جربزه اش نیست با خودم و آن صاب مرده که کنار آمدم درش را تخته میکنم حتما.

women on sale

امروز ته مدرنیته به معنای قشنگش را دیدم خواستم به شما هم نشان بدهم. قابل توجه خانمهای امل ایرانی که یک جوری لباس میپوشند و خودشان را از ما مردها پنهان میکنند خواستم بگویم از خواب غفلت بیدار شوید و به مدنیت روی بیاورید. شما استفاده های جایگزینی غیر از علم آموزی و کار و اندیشیدن و تربیت انسان های نسل بعد و از این امل بازی ها دارید که از آن بی خبرید.  این آخرشه. اینها و دولتشان ته هایکلاس و کول بودن و اینها هستند به جان خودم ببینید چطور از همه ی قیود دست و پا گیر مذهب عبور کرده اند و به آزادی ورای همه ی زنجیرهای خودساخته و فریبنده انسان رسیده اند و خودشان و مردمشان اصلا هم پشیمان و اینها نیستند. به امید روزی که این حراج واقعی در خیابانهای ما نه فقط به صورت غیر علنی و خفی و در حد نمایش برجستگی ها و زیبایی های دیگر ؛ بلکه به صورت علنی و قانونی و سازماندهی شده به صورت متمرکز در مغازه های این مملکت  و ممالک دیگر برپا شود.  +   +   +

برچسب: خودفروشی زنان در تلاویو زنان برای فروش در ویترین مغازه با اتیکت قیمت عکس لینک خبر

وینه بهاران

شایدم خز باشد هی رفتن به روستاهای دور افتاده و هی آمدن و نشستن و فحش دادن به وضعی که اینجا توی شهر داریم و دوباره از نو.نه اینکه رفتن و از آن جور کارها کردن خز باشد منظور تعریف کردنش است فقط . علی ای حال فحش دادن به وضع موجود به همه حال خوبی میدهد حالا یکی به وضع سیاسی موجود یکی به اقتصادی موجود یکی به اجتماعی موجود یکی به ای موجود و یکی به احد موجود و یکی به ذات موجود و یکی به اصالت وجود ....القصه حالا که میان دوود و دم و دیوارهای بتنی از زمین برآمده نشسته ام تعریف کردن از حال آن جزیره ی دورافتاده برای من گزاف است و برای شما یحتمل افسانه. حالا که من و شهرم دورافتاده شده ایم و در محرومیت تمام به سر می بریم از بهشت برینی که دیده ایم با عرض شرمندگی در حد درک مطلب فقط از نهرهای جاری زیر تخت ها و درختان در هم تنیده اش میتوانم برای شما بگویم و میوه های آماده و نان داغ تنور پز و اینجور چیزهای دم دستی. تا فقط دستتان بیاید که آن بهشتی که ما حالا برای صدمین بار از آن رانده شده ایم خوب و خشگل بوده و بس. که باقی اش وصف نمی شود با عرض پوزش. حالاا هرچقدر هم قلم رقص کند و مخ زور بزند.

حالا که میان این شلوغی و دود و دم و دیوارهای بتنی از زمین برآمده نشسته ام ...

ادامه نوشته

دوست داشتم همه برنامه امشب طالب زاده را میدند. روایت مردی که فریاد مظلومیتش را هیچ کس نشنید.روایت کاظم دارابی.   +   +

آ خـ

حالا در حوالی سالروز آن شعار رسا و  روشن گروهی از هموطنان عزیزمان، یعنی همان نه غزه نه لبنان معروف امروز پاکستان زیر آب رفته و عده ای ککشان هم نمیگزد. و این دو به هم مربوط است اگر بدانی.قصد نقد و بررسی ندارم که گور پدر آن شعرها و شعارها و گور پدر نقد تاثیرات آن ادبیات و گور پدر روحیه ی "به من چه" ای که حالا به لطف عزیزان در میانمان دارد جا می افتد. مرام و مسلک "مشکل خودشه ما خودمون هزار و یک جور بدبختی داریم" و.... گور پدر همه ی اینها وقتی چندین نفر "آدم" هر روز زیر آب می روند.  حالا اسم غزه که میآید همه فریادشان بلند می شود که در همین خاک با عده ای عین همان فلسطینی ها رفتار شده و این حکومت فلان است و غزه همینجاست و غیره می دانم می دانم به لطف آن روحیه قشنگ امروز حرف از بدبختی هر که بزنیم فورا یاد جوانان بیکار و فقرای این زمینی می افتیم که انگلیس برایمان خطهایش را مدتها پیش کشیده. من فقط به این فکر می کنم چقدر مضحک است عبارت "مسلمان نژاد پرست" چقدر مضحک است .... بیخیال.

 و فکر نکن اینجا تبلیغ کمک رسانی به پاکستان را میکنم که سیمای قشنگ مکفی آن را انجام میدهد؛ که خیلی هنر کنم خودم موفق شوم چار قرون صرف این کنم . اینها که گفتم حسابش همان حساب سوزن است و اینهایی که بالا آمد به مثابه آخ بعد از سوزن به خودم.