بخوان!

چراغهای خاموش این قسمت شهر از این بالا وقت سحر ، بدجور توی چشم میزند. ساندویچی های شلوغ سر ظهر و آبخوری هایی که انگار از رمضان بویی نبرده اند. دود سیگار راننده و صدای ترکیدن آدامس بغلی ...حکایت قومی که پایین تنه هیچ برای آنان باقی نگذاشته ؛ حکایت قومی که انگار قرآنی دیگر باید برآنان نازل شود...

هی تمام روزهای عمر کوتاه من، تو ناز کنی و من بکشم نمی شود بانو. این بار وقت ناز کردن من است. "قدر" فرصت اگر بدانم.

ما نگاه

سارتر خدا بیامرز در کتاب هستی و نیستی خود یک چیزهایی من باب نگاه و سلب آزادی دیگران با نگاه میگوید در این مایه ها که همین که کسی به شما چشم میدوزد شما دیگر خودتان نیستید پس بهری از آزادی خود را به او که چشم به شما دوخته داده اید و عین یک موجود یخ زده گرفتار فضولی های یک آدم فضول شده اید. و گرفتار نوعی شرم میشوید که بعد هم تعریفی از شرم میدهد که به تبع اگزیستانسیالیستی ست و این البته به معنی آن نیست که بالفطره غلط است و الخ و بیخیال که بحث ما بر سر همان نگاه است. خواستم از اینجا به روح سارتر برسانم که اگر در آن دنیا هم مشغول نوشتن رسالاتی در این باب است این تیکه را تصحیح یا حداقل تکمیل کند که آن بهر از آزادی گاهی میتواند همه ی آزادی موجود باشد. گاهی همه ی هستی فرد است که با یک نگاه به باد فنا میرود. گاهی همه ی فردیت فرد است گاهی میشود غلام حلقه به گوش کسی شد و یک عمر سر به زیر انداخت و روبروی کسی ایستاد و سر بالا نیاورد و دل به صدای گوش نواز صاحب نگاه سپرد تا که چه بفرماید و چه طلب کند. تنها با همان یک نگاه.... آزادی کمترین چیزی ست که میشود با یک نگاه دزدید آقای سارتر. اگر نگاه نگاه باشد.

آن مرد

مرز میان تو و خرافه را گاهی در خیابانهای همین شهر گاهی در کوچه های همین بلاد و گاهی هم در خیابانهای پاریس و آتن و رم و غزه و بیروت و دمشق پیدا میکنم. تو باید باشی مرد. تو باید بیایی وگرنه دایره ی عالم یک قطاع کم خواهد آورد.

هاوستین

1. حالا دوباره شروع کردند یکی شان از روی تپه ی سمت راستی پارس میکند همان تپه ای که منتهی می شود به قبرستان و آن قبر شهید. همان قبری که مهدی هر روز انگار با خود عهد کرده به آن سر بزند مهدی همان پسر خستگی ناپذیر اردوست که بارگاه شهید را رنگ و جلا میدهد و دارد به نگین سبز تپه ی سمت راستی تبدیلش میکند تپه ی سمت راستی همان تپه ایست که از یک سو به پایین روستا یعنی همانجا که بچه های عمرانی غسالخانه را می سازند، میرسد و غسالخانه همان بنایی ست که "هاوستین" کم داشته. هاوستین همین روستایی ست که ما در آن ساکنیم. هاوستین میان کوههای مرزی ایران و جمهوری آذربایجان جایی برای خودش پیدا کرده و به حق عجب جایی هم پیدا کرده! هاوسنتین همین روستایی ست که از اواخر تابستان تا اواسط بهار سال بعد میان برف و باران و مه گم میشود. غسالخانه کنار مسیر عبور گله هاست و تپه ی سمت راستی همان است که گله ها صبح علی الطلوع از کنار غسالخانه رد شده و از آن بالا می روند و قبرستان را رد می کنند و بعد تپه ی بالاتری را فتح میکنند و تا حوالی ظهر میچرند. تپه ی سمت راستی همان تپه ای ست که گوسفندان بعد از چریدن به آن برمی گردند و روی پهنه ی خاکی و شیب دار تپه به صف می نشینند تا زنان روستا بیایند و بدوشندشان. دوشیدنشان را از دور نظاره گر بوده ایم و به لطف اهالی گاهی ماست و کشک و دوغشان را هم میچشیم.

ادامه نوشته