سارتر خدا بیامرز در کتاب هستی و نیستی خود یک چیزهایی من باب نگاه و سلب آزادی دیگران با نگاه میگوید در این مایه ها که همین که کسی به شما چشم میدوزد شما دیگر خودتان نیستید پس بهری از آزادی خود را به او که چشم به شما دوخته داده اید و عین یک موجود یخ زده گرفتار فضولی های یک آدم فضول شده اید. و گرفتار نوعی شرم میشوید که بعد هم تعریفی از شرم میدهد که به تبع اگزیستانسیالیستی ست و این البته به معنی آن نیست که بالفطره غلط است و الخ و بیخیال که بحث ما بر سر همان نگاه است. خواستم از اینجا به روح سارتر برسانم که اگر در آن دنیا هم مشغول نوشتن رسالاتی در این باب است این تیکه را تصحیح یا حداقل تکمیل کند که آن بهر از آزادی گاهی میتواند همه ی آزادی موجود باشد. گاهی همه ی هستی فرد است که با یک نگاه به باد فنا میرود. گاهی همه ی فردیت فرد است گاهی میشود غلام حلقه به گوش کسی شد و یک عمر سر به زیر انداخت و روبروی کسی ایستاد و سر بالا نیاورد و دل به صدای گوش نواز صاحب نگاه سپرد تا که چه بفرماید و چه طلب کند. تنها با همان یک نگاه.... آزادی کمترین چیزی ست که میشود با یک نگاه دزدید آقای سارتر. اگر نگاه نگاه باشد.