INception یا ذهن سیالی به اسم نولان!

 

What is the most resilient parasite? Bacteria? Virus? an intestinal worm?...... its an idea! Resilient. Highly contagious . once an idea taken hold of the brain its almost impossible to eradicate….

 

همین که جفت پاهایت را بگیرد و سر و ته نگهت دارد همین که تا قعر یک تو در توی عمیق و پیچ در پیچ بکشاندت و مثلا برای حداقل نیم ساعت تو را و بازیگرانش را معلق توی یک ون میان پل و رودخانه ای نگه دارد و همه ی فیلم را در همان نیم ساعت یا به عبارتی ده ثانیه ی افتادن ون رقم بزند، همین کافی ست تا نولان برای چندمین بار میان بازار چرند و پرند و مبتذل فیلم های هالیوودی و غیر هالیوودی یک اثر هنری تقدیمت کند اثری که مطمئنی پشت آن چندین ساعت فکر و تمرکز و پژوهش علمی نهفته ست- سوای نقد آن تفکر یا ضدیت با آن یا امثال آن-  همین ها کافی ست تا از نولان برای شکستن قلنج مزخرفات دیده شده در چند وقت اخیر؛ تشکر کنی. همین ها کافی ست تا راضی بشوی ساعتی از اهداف هالیوودی معمول محصولات این کمپانی چشم بپوشی و چند خطی فقط از این اثر تعریف کنی. نمیگویم "از این شاهکار!" که به جهاتی سادگی و رک گویی فیلم های پیشین کریس! را ترجیح میدهم اما نشستن پای Inception و مقهور و مبهوت جلوه های شگرف ذهن آدمی به نام نولان شدن حکایت دیگری ست. حتی اگر گاهی دلش بخواهد خیابانهای شهر را برایت روی هم تا بزند! یا از یک رویای ساده شبانه پیچیده ترین پدیده های ذهنی و علمی و عملی را خلق کند و به رخت بکشد و تو فقط نگاه کنی. که این در زمره ی فیلم های تخیلی نبوده و نیست همانطور که Memento نبود و Insomnia  و Prestige عزیز هم ایضا.

هرچند شکاکیت و تعلیق بیش از حد، در تمام این آثار گل درشت پیداست و هر چه قدر هم پیوستگی  این آثار - به خصوص مورد اخیر- نگذارد حتی یک دقیقه از فیلم را هم بی خیال شوی اما حکایت Inception باز هم به نوعی سوای همه ی مجدی که به حق لایق آن است ، حکایت خلط عالم مثال و ماده است. داستان شکاکیتی که به جان مخاطب می اندازد و گاهی اگر زیاده درگیرش شوی تا مرز جنون هم می کشاند. به نوعی خیلی هم بیراه نگفته ایم اگر خود کشی Heath Ledger را از آثار همنشینی با نولان بدانیم! برداشتن مرز میان عالم واقع و خیال سالهاست در این سینما تمرین میشود (نمونه ی دیگری که حالا به ذهن من میرسد Premonition است) القای ترس و بی پناهی و سرگشتگی انسان امروز هم که خوراک اکثریت اکشن ها و مارول ها و دیگر ژانرهای این سینماست. پیدا کردن ریشه های فلسفی این نگاه در فلسفه مغرب زمین که کار من نیست همانطور که نقد فیلم اما دریافت من از این تفکر نسبی گرایانه آن هم تا به این حد فقط مفاهیمی چون جنون و پوچی و وازدگی و گمگشتگی در عالم انسان و انسانیت را تصویر میکند.

بدبختی این است که کار به دست عده ای ست که نه تنها نسل امروز و نیازهایش را نشناخته اند و نمی شناسند که اصلا از علم گول زدن های رسانه ای هم هیچ بهره ای نبرده اند و هیچ نمی دانند. که به قولی- که البته زیاد هم قابل اعتنا نیست - رسانه اصل و اساس کارش از بیخ گول مالیدن است و بس. به یک بنده خدایی میگفتم میدانی فرق ایران و تاریخش با باقی کشورهای فرنگی و تاریخشان چیست ؟ ما در تمام تاریخ، ملت بی عرضه ای بوده ایم عرضه ی دزدی نداشته ایم متاسفانه یعنی قضا و قدرمان هم مزید بر علت شده که در این خاک هرچه میخواسته ایم پیدا میشده و اصولا دزد بار نیامده ایم و تا بوده گوشت خوش خوراک دیگران بوده ایم و هستیم.(حالا باز آن جملات قصار راننده تاکسی ها را تحویل من ندهید که خوب حفظم) حالا شده حکایت همین استفاده از تکنیک های نرم رسانه ای و از همین قرتی بازی هایی که دیگران بلدند انجام بدهند و حرف ناحقشان را توی مخمان بکنند و ما بلد نیستیم و حرف حقمان هم هرچقدر هم خوب باشد آنقدر ضایع و سطحی میشود که هیچ چشم ظاهر بینی قبولش نمیکند.

نمونه ی بارزش را در تبلیغ و و تولید برنامه های مناسبتی در این صدا و سیمای جالب میتوان دید که به حق نمود مدیریت مدیران جالب فرهنگی امروز با همان عقاید دهه شصتی ست و متاسفانه صداوسیما همان ویترین است و ویترین امروز خراب است و غیره .. انگار اینجا هیچ بویی از تکنیک های تبلیغاتی هیچ بویی از حق گویی های صریح و بی پرده نبرده و هنوز به سبک عهد غار نشینی میخواهند شخصیتها را چه اسلامی چه غیر آن معرفی کنند و در دل جوان امروز جا کنند که اینی که داریم میگوییم خوب است و شما هم حرف ما را قبول کن. حالا هرچه قدر هم آن شخصیت درست و درمان باشد با این تبلیغ کردنشان شبهات و سوالاتی در ذهن طرف به وجود میآورند که حالا تازه باید ده تا برنامه دیگر درست کنند تا بگویند اینی که به شما القا شده اشتباهی القا شده و به خدا اینطور نیست و الخ.

نمونه اش شخصیت ر- ه بر این مملکت است که آنقدر با ساختن کلیپ های کلیشه ای و تکراری طی همه ی این سالها و تابو کردن بسیاری مسایل خیلی عادی کار را به جایی رسانده اند که عده ای از ایشان بت ساخته و از آن طرف به طبع عده ای هم زده شده و به کل به همه چیز و همه کس پشت پا زده اند. حب و علاقه نسبت به یک شخصیت بدون شک جزو اختیارات هر کسی ست همانطور که عکس آن هم هست اما تبدیل شدن این حب و علاقه به تعصب کورکورانه و از آن طرف تبدیل شدن آن بغض به نفرت از مثلا بنیادهای مورد  دفاع آن آدم و هرچه که رنگ و بوی آنها را میدهد؛  دو طرف افراط و تفریطی ست که این مدل تبلیغات و حرف زدنها و بیش از آن "حرف نزدنها" دارد تولید میکند و بیرون میدهد. در این میان اگر کسی خودش دنبال پاسخ سوالهایش رفته باشد و آدرس غلط نگرفته باشد که فبها اگر نه میشود همین که امروز می بینیم هم سن و سالهایی که تا چند سال قبل همان تبلیغات کذایی در روح و فکر کودکانه شان تاثیر بسزا داشته و عاشق و واله بوده اند بعد از آن که به سن طرح شبهه و به سن پرسیدن سوالات مهم تر از "بابا این چیه؟" و امثالهم رسیده اند اگر رهگذری از آنها چهارتا سوال محکم و استخوان دار بپرسد و اصلا از بیخ و بن هرچه دار را زیر سوال ببرد دیگر آنجاست که تبلیغات کذایی جواب شبهات مطروحه را نمی دهد و حاصلش میشود همان که در بالا آمد و امروز میبینیم.

تبیین اختیارات و وظایف مسئولین این مملکت از نماینده ی مجلسش گرفته تا ره-بر و اضافه کردن شعور سیاسی مردم - نه از این نظر که همه از اخبار مطلع باشند و در همه رابطه ای صاحب نظر باشند! که این یکی را خوب داریم – باعث حل بسیاری از شبهات خواهد شد. نگاه عوامانه به مسایل جاری در کشور و توقعات بی جا و بی حساب و کتاب از مثلا شخص اول مملکت حتی بدون گذاشتن یک قید احتمال در جملاتی که از دهان بیرون میآید و درعقایدی که شکل میگیرد و مبنای عمل میشوند از جمله مناظر کریه ی رفتار سیاسی  ماست. قضاوت های ناقاضیان و فقط غر زدن و غر زدن و طوطی وار تکرار کردن سوالاتی که در جایی شنیده یا خوانده اند بدون برخاستن و حرکت کردن و دنبال پاسخ ها رفتن عادت زشت عوام الناس همه ی عالم از قلب اروپا تا ناف همین ایران بوده و هست. که به نظرم عوام همه ی عالم رفتار و کردارشان عین هم است هر چه قدر هم که خوش تیپ باشند یا پولدار هر چه قدر هم عصرها توی کافه بنشینند و گلشیری خوانده باشند.

حب و علاقه ی شخصی افراد نسبت به یک شخص خاص مستقیما قابل تجویز نیست و این حرفی ست که باید آویزه ی گوش کسانی باشد که بی منطق میخواهند کسانی را وادار کنند که فلانی را دوست داشته باش و اگر نداشتی اتیکت های مختلف میخوری. مانور دادن روی ابعاد عرفانی شخصیت ها و ابعاد خلوص عملی و نظری ایشان مطمئنا برای شخصیتی که فقط یک روحانی ساده نیست و کارش هم گوشه نیشینی و عبادت کردن نیست ؛ نه تنها کافی نیست که اصلا در اولویت مطرح شدن قرار ندارد. بیش از آن و پیش از آن ابعاد و پیشینه ی سیاسی و عملی چنان شخصی و وجوب عقلی و نقلی چنین جایگاهی مواردی ست که کمتر به آن پرداخته شده و این دیدگاه غلط را در اذهان برخی به وجود آورده که الزام وجود جایگاه ره-بری از نظر موافقان فقط یک مساله ی دلی و اعتقاد قلبی ست! و این وسط حتما کسانی خواهند بود که بگویند ما دلمون نمیخواد!! که نسل امروز به شدت عقل گراست و اسلام و آموزه هایش به شدت عقلانی اند که اگر نبود شخص خود من حالا مسلمان نبودم و به دین بی دینی خود باقی می ماندم. عقلانیت در همه ی وجوه این دین موج میزند اگر به آنها آنطور که باید پرداخته شود.

یکی باید هر روز چرخی توی وبلاگستان فارسی یا انگلیسی یا افغانی بزند و هر روز به حال این همه تنهایی سر تکان دهد. یکی باید به حال مریضمان به فوران نیازهای بیشمارمان برای تایید شدن برای تشویق شدن برای محبت دیدن آه بکشد از ته دل. و چه خوب مینویسند آنها که ضربه ای مهیب به کنجی پرتابشان کرده. که به قول استاد حمله ی مغولی اگر نبود خیامی هم نبود و جنگ جهانی دومی اگر نبود؛ آن همه فیلسوف تازه به فکر افتاده هم.

صاب مرده

با این بار حدودا میشود نود و سومین بار که آمده ایم فی المجلس در اینجا را تخته کنیم و این نفس صاب مرده نگذاشته و یا خواسته ایم به کل حذف کنیم سرچ های گوگلی یخه مان را گرفته و القصه این بار هم آمدیم بنویسیم که اینجا دائما یا حداقل موقتا تعطیل است اما.... خب اولین بارش هم نیست که خواسته از چیزهایی دل بکند و نتوانسته همین صاب مرده را میگویم. و همین جمله ی استاد است که درِ گوشم دائم ونگ میزند که "تو درست همانی هستی که تو را خوشحال و یا رنجیده می سازد" و من با این حساب باید خیلی چیزهای با ربط و بیربطی باشم که گفتنش اینجا مناسب حال نیست و زیادی پرایوت می شود شاید روزی یک جای دیگر گفتم علی ای حال خواستم حکایت آن صاب مرده را فقط اینجا بیاورم و چندخطی از او بنویسم شاید بفهمد که من میفهمم که این آتش از گور اوست که بلند میشود و همین. و این پست صرفا برای خودم بود و شرمنده که وقت با ارزش شما مخاطب گرام را هم بیخود گرفتم. فعلا که جربزه اش نیست با خودم و آن صاب مرده که کنار آمدم درش را تخته میکنم حتما.