
من بشوم قهرمان این سفر غیر معمول و اینجا جنوبی ترین نقطه کرمان – همین روستا – با همین کپرهای نقلی و مدرسه ی سه کلاسه اش بشود سرزمین عجایب من. ساکنانش همین پسر بچه های چرک و آفتاب سوخته یا همین دخترکان خجالتی با این لباسهای ساده و رنگارنگشان بشوند مکمل های نقش من .این رشته کوههای پشت به پشت بی پایان با منظره غروبهای محشر هر روز عصر در پس صف نخلهای خرما بشود بک گراند همه ی صحنه های ذهنم و بوی تند لیفهای خرما هر صبح مستم کند و تا شب که ستاره ها – که عمرا دیگر در شهرمان بیینمشان – هشیارم کنند و دوباره صبح . . .من فقط این سرزمین عجایب با مردمان عجیبش را بکاوم و بکاوم و اصلا نفهمم که این ده روز چطور می گذرد. گمان نمی کنم روحم هم حتی گمان آمدن به این نقطه از زمین را به سرش راه می داده است که من لحظه ی تحویل سال جدید اینجا باشم و سفره ی هفت سین من و باقی بچه ها سادگی ناب این اهالی باشد و سادگی و سادگی و سادگی و سادگی و سادگی و سادگی . روزها کارمان آموختن از این همه سادگی باشد و اسمش را جهاد بگذاریم و شبها به امید روزهای باقی مانده از اردو سر روی ساکمان بگذاریم و بی خیال نیش عقرب و هزارپا فقط بخوابیم
اینجا سرزمین عجایب من و باقی بچه هایی است که میان سنگریزه هایش میان شاخه شاخه ی نخلهایش میان حریم کپرهایش میان خنده های شرین بچه هایش میان چین و چروک صورت پیرمردهایش ؛ دنبال خودمان می گردیم . آمده ایم تجربه کنیم شیرینی استقبال صبح ها و بدرقه عصرهای روستاییان را . شیرینی باختن در یه قل دو قل به سامیه پنج ساله را . شیرینی و حلاوت باور نکردنی نجوای در گوشی مهدی کلاس دومی توی گوش چپت وقتی مثل همیشه از سر و کولت بالا می رفت : " دوستت دارم" . . .و اینکه گم کنی دست و پایت را و بعد از مکثی با اضطراب فقط بتوانی بگویی : " ما هم شما رو دوست داریم . . " اینکه بیاییم و ببینیم و شاید درک کنیم نگرانی پیرمرد از عبور کاروان قاچاق تریاک از پشت دهشان را شاید بفهمیم درد تیر خوردن دختر هفده ساله را وقت حمله اشرار آن سال ، درد چند ساله ی کبدش را درد دیدن مرگ فرزند به خاطر دوری خانه بهداشت را درد فقر و درد جهل را تفرقه ها و جنگ های قومی و قبیله ی را. تداوم زمین داری اربابان و غلامی غلام زادگان را . بیاییم بچشیم طعم تلخ چرک و کثیفی حاصل از جهل را حمام کردنهای کنار رودخانه زن ومرد به شیوه ی عصر جاهلیت آنهم هر چند ماه یکبار را. رسوم عروسی و مهمانی های عزای چهل روزه کمر شکن و ازدواج های اجباری قومی را. تلفات نوشیدن آبهای کثیف و اختلال های مغزی و روانی از تشنج های زیاد ناشی از تب مالاریا را ببینیم دندانهایی که به عمرشان مسواک نخورده اند و مردمی که نمی دانند خمیر دندان چیست. . . .
باورش مشکل است اما اینجا کمی آن ورتر از شهر شلوغ و پر زرق و برق ما کمی آن ورتر از خانه های چندین ملیونی امان کمی آن ورتر از توقعات بی حد و حصرمان کمی آن ورتر همینجا که برقش چند سالی است که وصل شده و هیچ شرکت مخابراتی هنوز به عنوان منطقه ی مسکونی به حسابش نیاورده که بخواهد تلفن ثابت بدهد ( آنتن موبایل که عمرن) همین جا کودکانش آرزوهایی دارند به پهنای همه ی این دشتهای اطراف . نامه هایشان به امام زمان همه مان را تکان داد ( به خصوص این یکی و این یکی و این یکی و این یکی و نامه ی این یکی به احمدی. نژاد) باور این همه محرومیت در کنار این همه ثروت مشکل است باور این همه جهل در کنار این همه پاکی به گمانم آمده ایم اینجا تا همین قربت و پاکی عمیق را دریابیم .چند روزی گوشی های موبایل زنگ نخورد و اسیر اس ام اس های بیمورد نشویم چند روزی دور باشیم از دود خوردن و بوق شنیدن از دعوا با راننده تاکسی و از کلاه برداری های ۲۵ تومانی تا n ملیونی دور باشیم از همه ی تعلقاتی که بدجوری بهشان عادت کرده ایم از پدر از مادر برادر خانه کامپیوتر وبلاگ لباسهای شیک و تمیز و. . .
همه ی حرفهای توی کله ام اینجا جا نمی شود من امسال وقت سال تحویل وقتی طی مراسمی مثل همه بچه های گروه توی حوض آب انداخته شدم به گمانم بیشتر از سالهای گذشته نو شدم . روز آخر وقت خداحافظی مش عباس راننده بغض کرد و مش صفر فقط نگاه می کرد چشمهای امیر خیس شد صدایش کردم گفتم حلال کن خندید تا شاید گریه اش پنهان شود مثل هر روز عصر پشت وانت جا شدیم . محمد امین و مهدی تا آخرین کپرها دنبال وانت دویدند ما جز دست تکان دادن کاری نمی توانستیم بکنیم . . .روز آخر - پشت وانت - قبل از غروب – روستای نمگاز – منطقه ی مارز جنوب استان کرمان – با کپرهای نقلی و مدرسه ی سه کلاسه اش با همین پسر بچه های چرک و آفتاب سوخته یا همین دخترکان خجالتی با این لباسهای ساده و رنگارنگشان با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش داشت کم کم از دیدمان خارج می شد یکی پرسید : کسی چیزی جا نگذاشته؟؟. . . . .من دلم را.
---------------------------------------------
پ.ن.: سال نو همه با تاخیر مبارک. از همه ی رفقایی هم که تو این مدت خصوصی و غیر خصوصی به من لطف داشتند خیلی خیلی ممنون.
بی ربط : این مطلب هم خوندنش خالی از لطف نیست