وینه بهاران

شایدم خز باشد هی رفتن به روستاهای دور افتاده و هی آمدن و نشستن و فحش دادن به وضعی که اینجا توی شهر داریم و دوباره از نو.نه اینکه رفتن و از آن جور کارها کردن خز باشد منظور تعریف کردنش است فقط . علی ای حال فحش دادن به وضع موجود به همه حال خوبی میدهد حالا یکی به وضع سیاسی موجود یکی به اقتصادی موجود یکی به اجتماعی موجود یکی به ای موجود و یکی به احد موجود و یکی به ذات موجود و یکی به اصالت وجود ....القصه حالا که میان دوود و دم و دیوارهای بتنی از زمین برآمده نشسته ام تعریف کردن از حال آن جزیره ی دورافتاده برای من گزاف است و برای شما یحتمل افسانه. حالا که من و شهرم دورافتاده شده ایم و در محرومیت تمام به سر می بریم از بهشت برینی که دیده ایم با عرض شرمندگی در حد درک مطلب فقط از نهرهای جاری زیر تخت ها و درختان در هم تنیده اش میتوانم برای شما بگویم و میوه های آماده و نان داغ تنور پز و اینجور چیزهای دم دستی. تا فقط دستتان بیاید که آن بهشتی که ما حالا برای صدمین بار از آن رانده شده ایم خوب و خشگل بوده و بس. که باقی اش وصف نمی شود با عرض پوزش. حالاا هرچقدر هم قلم رقص کند و مخ زور بزند.

حالا که میان این شلوغی و دود و دم و دیوارهای بتنی از زمین برآمده نشسته ام ...

ادامه نوشته

هاوستین

1. حالا دوباره شروع کردند یکی شان از روی تپه ی سمت راستی پارس میکند همان تپه ای که منتهی می شود به قبرستان و آن قبر شهید. همان قبری که مهدی هر روز انگار با خود عهد کرده به آن سر بزند مهدی همان پسر خستگی ناپذیر اردوست که بارگاه شهید را رنگ و جلا میدهد و دارد به نگین سبز تپه ی سمت راستی تبدیلش میکند تپه ی سمت راستی همان تپه ایست که از یک سو به پایین روستا یعنی همانجا که بچه های عمرانی غسالخانه را می سازند، میرسد و غسالخانه همان بنایی ست که "هاوستین" کم داشته. هاوستین همین روستایی ست که ما در آن ساکنیم. هاوستین میان کوههای مرزی ایران و جمهوری آذربایجان جایی برای خودش پیدا کرده و به حق عجب جایی هم پیدا کرده! هاوسنتین همین روستایی ست که از اواخر تابستان تا اواسط بهار سال بعد میان برف و باران و مه گم میشود. غسالخانه کنار مسیر عبور گله هاست و تپه ی سمت راستی همان است که گله ها صبح علی الطلوع از کنار غسالخانه رد شده و از آن بالا می روند و قبرستان را رد می کنند و بعد تپه ی بالاتری را فتح میکنند و تا حوالی ظهر میچرند. تپه ی سمت راستی همان تپه ای ست که گوسفندان بعد از چریدن به آن برمی گردند و روی پهنه ی خاکی و شیب دار تپه به صف می نشینند تا زنان روستا بیایند و بدوشندشان. دوشیدنشان را از دور نظاره گر بوده ایم و به لطف اهالی گاهی ماست و کشک و دوغشان را هم میچشیم.

ادامه نوشته

نفس,تنگ,ماهی,من,...

۱۲/۲۷

آخه منِ بچه فوفول شهری کجا تاب آمدن با تویِ شیر بز خورده را دارم؟ آنهم دو کیلومتر روی این خاک نرم بی خاصیت  آنهم زیر آفتاب داغ سر ظهر سیستانی وقتی حتی گوسفندان گوسفند این چوپان ده ساله هم علف را بیخیال شده اند و برای آـب له له میزنند. که چی که خیر سر من تو قرار است ماهی بگیری از توی این نهر باریک کم آبی که نمی دانم از کجای افغانستان در میآید و اینجا میریزد آنهم ماهی کپور! هر بار هم که قیافه ی خسته ی فوفول من و خستگی ام را میبیبنی ماهی نیم وجبی توی دستت را نشان میدهی تا امیدوار به ادامه ی راه شوم و باز تو شروع کنی بدوی توی این نهر و گل آلودش کنی تا آن ماهی بی همه چیز نتواند نفس بکشد و بیاید روی آب و تو بگیریش آنهم با دست! من کجا تو کجا؟...

ادامه نوشته

سرزمین عجایب

من بشوم قهرمان این سفر غیر معمول و اینجا جنوبی ترین نقطه کرمان – همین روستا – با همین کپرهای نقلی و مدرسه ی سه کلاسه اش بشود سرزمین عجایب من. ساکنانش همین  پسر بچه های چرک و آفتاب سوخته یا همین دخترکان خجالتی با این لباسهای ساده و رنگارنگشان بشوند مکمل های نقش من .این رشته کوههای پشت به پشت بی پایان با منظره غروبهای محشر هر روز عصر در پس صف نخلهای خرما بشود بک گراند همه ی صحنه های ذهنم و بوی تند لیفهای خرما هر صبح مستم کند و تا شب که ستاره ها – که عمرا دیگر در شهرمان بیینمشان – هشیارم کنند و دوباره صبح . . .من فقط این سرزمین عجایب با مردمان عجیبش را بکاوم و بکاوم و اصلا نفهمم که این ده روز چطور می گذرد.  گمان نمی کنم روحم هم حتی گمان آمدن به این نقطه از زمین را به سرش راه می داده است که من لحظه ی تحویل سال جدید اینجا باشم و سفره ی هفت سین من و باقی بچه ها سادگی ناب این اهالی باشد و سادگی و سادگی و سادگی و سادگی و سادگی و سادگی . روزها کارمان آموختن از این همه سادگی باشد و اسمش را جهاد بگذاریم و شبها به امید روزهای باقی مانده از اردو سر روی ساکمان بگذاریم و بی خیال نیش عقرب و هزارپا فقط بخوابیم

اینجا سرزمین عجایب من و باقی بچه هایی است که میان سنگریزه هایش میان شاخه شاخه ی نخلهایش میان حریم کپرهایش میان خنده های شرین بچه هایش میان چین و چروک صورت پیرمردهایش ؛ دنبال خودمان می گردیم . آمده ایم تجربه کنیم شیرینی استقبال صبح ها و بدرقه عصرهای روستاییان را . شیرینی باختن در یه قل دو قل به سامیه پنج ساله را . شیرینی و حلاوت باور نکردنی نجوای در گوشی مهدی کلاس دومی توی گوش چپت وقتی مثل همیشه از سر و کولت بالا می رفت : " دوستت دارم" . . .و اینکه گم کنی دست و پایت را و بعد از مکثی با اضطراب فقط بتوانی بگویی : " ما هم شما رو دوست داریم . . "  اینکه بیاییم و ببینیم و شاید درک کنیم نگرانی پیرمرد از عبور کاروان قاچاق تریاک از پشت دهشان را شاید بفهمیم درد تیر خوردن دختر هفده ساله را وقت حمله اشرار آن سال ، درد چند ساله ی کبدش را درد دیدن مرگ فرزند به خاطر دوری خانه بهداشت را درد فقر و درد جهل را تفرقه ها و جنگ های قومی و قبیله ی را. تداوم زمین داری اربابان و غلامی غلام زادگان را . بیاییم بچشیم طعم تلخ چرک و کثیفی حاصل از جهل را حمام کردنهای کنار رودخانه زن ومرد به شیوه ی عصر جاهلیت آنهم هر چند ماه یکبار را. رسوم عروسی و مهمانی های عزای چهل روزه کمر شکن و ازدواج های اجباری قومی را. تلفات نوشیدن آبهای کثیف و اختلال های مغزی و روانی از تشنج های زیاد ناشی از تب مالاریا را ببینیم دندانهایی که به عمرشان مسواک نخورده اند و مردمی که نمی دانند خمیر دندان چیست. . . .

باورش مشکل است اما اینجا کمی آن ورتر از شهر شلوغ و پر زرق و برق ما کمی آن ورتر از خانه های چندین ملیونی امان کمی آن ورتر از توقعات بی حد و حصرمان کمی آن ورتر همینجا که برقش چند سالی است که وصل شده و هیچ شرکت مخابراتی هنوز به عنوان منطقه ی مسکونی به حسابش نیاورده که بخواهد تلفن ثابت بدهد ( آنتن موبایل که عمرن) همین جا کودکانش آرزوهایی دارند به پهنای همه ی این دشتهای  اطراف . نامه هایشان به امام زمان همه مان را تکان داد ( به خصوص این یکی و این یکی و این یکی و این یکی و نامه ی این یکی به احمدی. نژاد) باور این همه محرومیت در کنار این همه ثروت مشکل است باور این همه جهل در کنار این همه پاکی به گمانم آمده ایم اینجا تا همین قربت و پاکی عمیق را دریابیم .چند روزی گوشی های موبایل زنگ نخورد و اسیر اس ام اس های بیمورد نشویم چند روزی دور باشیم از دود خوردن و بوق شنیدن از دعوا با راننده تاکسی و از کلاه برداری های ۲۵ تومانی تا n ملیونی دور باشیم از همه ی تعلقاتی که بدجوری بهشان عادت کرده ایم از پدر از مادر برادر خانه کامپیوتر وبلاگ لباسهای شیک و تمیز و. . .

همه ی حرفهای توی کله ام اینجا جا نمی شود من امسال وقت سال تحویل وقتی طی مراسمی مثل همه بچه های گروه توی حوض آب انداخته شدم به گمانم بیشتر از سالهای گذشته نو شدم . روز آخر وقت خداحافظی مش عباس راننده بغض کرد و مش صفر فقط نگاه می کرد چشمهای امیر خیس شد صدایش کردم گفتم حلال کن خندید تا شاید گریه اش پنهان شود مثل هر روز عصر پشت وانت جا شدیم . محمد امین و مهدی تا آخرین کپرها دنبال وانت دویدند ما جز دست تکان دادن کاری نمی توانستیم بکنیم . . .روز آخر - پشت وانت - قبل از غروب – روستای نمگاز – منطقه ی مارز جنوب  استان کرمان – با کپرهای نقلی  و مدرسه ی سه کلاسه اش با همین پسر بچه های چرک و آفتاب سوخته یا همین دخترکان خجالتی با این لباسهای ساده و رنگارنگشان با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش داشت کم کم از دیدمان خارج می شد یکی پرسید : کسی چیزی جا نگذاشته؟؟. . . . .من دلم را.

 

 ---------------------------------------------

پ.ن.: سال نو همه با تاخیر مبارک. از همه ی رفقایی هم که تو این مدت خصوصی و غیر خصوصی به من لطف داشتند خیلی خیلی ممنون.

بی ربط : این مطلب هم خوندنش خالی از لطف نیست

سفرنامه مشهد

غروب

شب کویر جاده ستاره

انگار کسی علامت میدهد!

سرانجام حرم.

سرانجام حرم.    گنبد زرد رضا.    اینجا هر چه زیبایی در راه بود تجلی پیدا کرده, اینجا حضور فرشتگان ملموس است.نمی توانی کسی را پیدا کنی  که ذره ای نگرانی در چشمانش باشد.اینجا نه فقط غرب یا شرقش و نه فقط زمین یا آسمانش , اینجا هر طرف را بنگری زیبایی خواهی دید و زیبایی.اینجا حرم عشق است و حریم عشاق زائرانی همه دل با خته از ترک و لر و فارس و عرب و سیاه و سفید  همه و همه هر چند متاوت اما با دلی صاف و ساده با دلی عاشق, اینجا جمعند. چه زیبا جماعتی!

سپیده ی حرم

گفتند سال تحویل شد اما...

خداحافظی