شرکت در ختم قرائت قرآن کریم

در ماه مبارک

اینجا

ملالی نیست جز دوری شما. . .

از خجالت چه سود که این عادت من شده و توبه، جزو برنامه های هرروزه ام.نمی دانم شرم می کنم به صورتت بنگرم یا از تو فرار می کنم یا از خودم.وقتی معصیت زبان ثنا گفتن و التماس کردن را لال می کند و دیگر روی نشتن مقابلت را باقی نمی گذارد.فقط شاید بتوانم سرم را پایین بیاندازم و وسریع و گذرا بگویم که " مرا از شر نفسم حفظ کنی که این نفس مرا به خبط اجبار می کند جز اینکه تو رحم کنی بر من."* به که رحم می کنی؟ مگر مرحوم شدن لیاقت نمی خواهد؟ می خواهد دیگر. همه چیز لیاقت می خواهد.نفس کشیدن در محضر* تو هم از رحمت توست. پس چرا اینقدر سخت است؟ چرا در همه چیز پیشرفت می کنیم جز خوبی؟ چرا گفته ای "السابقون السابقون همانهایی که المقربون ، آنها "گروهی" از پیشینیان هستند و فقط "قلیل"من الاخرین.؟* من نمی دانم خودت البته بهتر می دانی اما راستی آن زمان هم خوب بودن اینقدر سخت بود؟ آخر عزیز دلم،بزرگوار،آقای من،ای سمیع الشکایات، آخرالزمانی گفتند اول الزمانی گفتند! آخر آن وقت ها که هنوز مردها زن گونه و زن ها مرد گونه نشده بودند.آن وقت ها که فساد این گونه همه گیر نبود ونگه داشتن ایمان مثل نگه داشتن آتش در کف دست نبود که. آن وقت ها حداقل اگر عذابی به عقوبت فساد جامعه ای ، فرو فرستاده می شد و همه را می بلعید و مردم را به سختی می انداخت، کسی بود که بگوید :"های مردم! این است عذابی که شما را از آن می ترساندم" اما حالا چه؟ کسی هست که این عذابها که می آید و می خشکاند و به زیر آب یا آوار و . .  می برد و می رود را ابلاغ کند؟ اخ کجایی ببینی که همه را خواب غفلت برده و از همهمه ی صدای خرناس خلق ، صدا به صدا نمی رسد.کجایی ببینی که رسولی که فرستادی دارد در کتابخانه ها و روی تاقچه ها خاک می خورد. خواندن داستانها و داستانکهای آن ابر قدقد خارجکی یا آن یکی و یا آن یکی ، رمانهای بلند و گزافه گویی های طویل و دراز آنان که خود را محقق یا نظریه انداز(!) یا چه و چه می خوانند، این روزها مد است. همانهایی که گریبان جر داده اند و قلم ها فرسدوه اند و صفحه ها سیاه کرده اند تا بگویند یا حولش مغلته و سفسته کنند آنچه را که تو در جملاتی کوتاه و نغز در یکی از صفحات کتابت گفته ای .کتابی که کسی از خواندنش با دیگری سخن نمی گوید و برای حفظ بودن نام شخصیت های داستانهایش برای رفیقش کلاس نمی گذارد و استناد به جملاتش و از بر کردن آنها ؛ املی است، تحجر است ، بی کلاسی است.

رو سیاهی من پا بر جا. هر روز به ذغال می گویم "زکی"! هر کدام از درزها را می پوشانم از دیگری گندش در می آید.و همچنان که از دیدن صحنه ی ابروان در هم فرو رفته ات ، حتی از خیالش دلم خالی می شود و سرم تیر می کشد.آن زمان که آن آتش عظیم و آن شرب الحیم تمام ناشدنی را به یاد می آورم و به نازکی پوستم و کوچکی شکمم می نگرم، در آن زمان به یاد رحمانیت تو نیز می افتم. دلم قرص می شود به یاد آوری صحنه هایی که در همین دنیا از مادرانی دیده ام که فرزندی را که پروریده اند و غذا داده اند و بزرگ کرده اند را به قیمت جانشان دوست می دارند و طاقت دیدن آنها در آتش را ندارند. آتش که خوب است تو بگو خاری در دست ، تو بگو خراشی بر تن ، تو بگو یک خم ابرو. . .

راستی یادم رفت بگویم.این را ابتدای نامه باید می گفتم.اینجا هیچ کس خوب نیست.به خودت قسم هیچ ملالی نیست جز دوری تو و اصلا هر چه ملال است از دوری توست.اگر از مرام و معرفت ما نسبت به خودت جویا باشی باید بگویم که کمتر خبری هست از این چیزها، اما تا بخواهی دروغ هست تا بخواهی ریا ، نامردی ، فراموشی،تا بخواهی خواب و تا بخواهی غفلت ، حرص ، طمع ، پول . . . تا بخواهی دنیا.آری همان لعبت همان بازیچه که داده بودی.همان را می گویم.آن قدر گرم این بازی شده ایم و پشت سر هم خطا می کنیم و آنقدر اینجا سر و صدا هست که سوت داور را کسی نمیشنود. جانم برایت بگوید گاه گاهی هم دلتنگت می شویم.اما نه وقت دارندگی. وقتی که دیر از زمینیان کسی را برای التماس و خواهش و کسی را برای دلتنگی سراغ ناشته باشیم. اما باز دم شما گرم. چقدرررر بزرگی! که به کسی نه نمی گویی مگر اینکه "نه " به صلاحش باشد.

به گمانم دیگر بس است.همه را خودت می دانی.هر چه گفته ام و آنها را که نگفته ام.فقط تو را به آن که عزیزترش می داری، به دادمان برس!

 

*الهم احفظنی من شر نفسی ان النفس لاماره بالسو الا ما رحم ربی"

* عالم محضر اوست در محضرش معصیت نکنید

*السابقون السابقون اولئک المقربون فی جنات النعیم ثله من الاولین و قلیل من الاخرین (واقعه 14-10)

 

نیست. . .

مردگان متحرک

غم نامه های پر از حسرت و آه، قالبهای سیاه وبلاگهایی که انگار فقط برای نالیدن ساخته شده اند، صحبت از دار و تابوت و مرگ و سیاهی و اندوه. نالیدن و گردن کج کردن مدتهاست مد شده. انگار میان مردمان این دیار تظاهر به ذلت ، عزت می آورد.پیر و جوان هم نمی شناسد.از هر که بپرسی حالت چطور است؟ آهی میکشد و گردن کج می کند و اگر ادعای بندگی هم داشته باشد ؛ می گوید: شکر. . .  شکری از سر درد می گوید که از هزار کفر و فسق بدتر است.

نمی گویم از این ساعت همه نیشمان را تا بنا گوش گشوده و بی جهت خوش باشیم و همه چیز را بی دلیل خوش و خرم بنگریم. غم نیز هماند شادی جزیی از سرشت آدمی است اما وای به حال روزی که در تظاهر و ابراز آن افراط شود و زندگی جهنم جلو کند و تخت خواب تابوت و نعمت های ولی نعمت همه بلا شوند و اجبار و زور.

چند سالی می شود که فهمیده ام ، علاوه بر سیخ کردن موها یا شلوارک پوشیدن در مکانهای عمومی یا تک چرخ زدن و ویراژ دادن، یا آرایش های افراطی در حد دلقک های سیرک لندن ؛ نالیدن و نالیدن و نالیدن نیز نیازهای مبرم شخص را برای جلب توجه دیگران نشان می دهد.

و آنهایی که از شعر گفتن و قطعه ی ادبی نوشتن فقط آه و حسرت و دیوار و ظلمات و غیره را یاد گرفته اند و اگر دری میان دیواری که از قضا قفلی هم بر آن است را نشانشان دهی و بگویی از این منظره شعری بسرای ، سروده شان همه قفل است و قفل و قفل. . .

از نگاه من تضاد میان زنده بودن و نفس کشیدن این مردگان متحرک ؛ و؛ ناله های از سر ناامیدیشان قیافه ی کریهی از جامعه ی اطرافم ساخته. و هر بار، به خدا پناه می برم وقتی در هر نفس آنکه از تاریکی دنیا و بیهودگی خودش می گوید با زندگی اش و نفسش تضاد میبینم.

امید را می شود دید . .؛ همه جا. . ؛ در نگاه معصوم یک کودک در لبخند دختربچه ی تالاسمی و یا در هر نگاه دیگر و در هر لبخند دیگر و در هر نعمت دیگر و در هر نفس دیگر هر بار که فرو میرود و ممد حیات می شود و یا لحظه ای بعد که بر می آید و مفرح ذات. . .

 

کشف عینک

 خبری که هم اکنون ترکید و جامعه ی خبری را ترکاند:

عباس کیارستمی طی اقدامی انتهاری و خارق العاده و متحیر العقول در انظار عمومی و جلو چشمان هزاران خبرنگار که سالها منتظر این لحظه بودند عینک خود را برداشت!!!

به گزارش بروبچس او از روزی که مشهور شده بود و هم محلی ها دیگر به جای عباراتی چون "عباس آقا" یا "عباس خوشگله" و یا "عباس کله!" دیگر او را جناب کیارستمی خطاب می کردند عینک خفنش را برنداشته بود.

به گزارش این خبرگزاری و به نقل از نزدیکان وی او آنقدر قد و یک دنده بوده که علاوه بر مکانهای عمومی حتی در اماکن خصوصی(توالت.حمام.استخر.اتاق خواب و. . .) نیز  عمل کشف عینک را مرتکب نمی شده.

لینک خبر

. مرغ کی غازه؟

آب و دون دادن به مرغهامون پیش کش کاش حداقل با دستای خودمون اونا رو سر نمی بریدیم! عادتمون شده که حتی مفاخرمون هم باید توسط اون وری ها تایید بشه تا بعد تازه به خودمون بیایم و بریم دنبال شناختشون.

مرغ اونا همیشه غاز بوده و برای غازهای خودمون پشیزی ارزش قائل نبودیم.ولی انگار این قاعده ی مرغ و غاز اون ور هم صدق می کنه.انگار چند وقتیه که غاز های ما رو دارند میبینن و حتی گاهی علنن اونا رو میدزدن و ما. . .

اگه جنگ و صلح رو مثلا جمال زاده نوشته بود یا بزرگ علوی یا اسم پائولو کوئیلو مثلا قیصر امین پور بود یا چه میدونم اون مسخ یا جنایت و مکافات رو یه ایرونی نوشته بود بازم اینقدر می خوندیمشون و به خوندنشون افتخار می کردیم و پز می دادیم؟؟

خبر مرتبط ۱

خبر مرتبط ۲

.  زهی خیال باطل. . .

بلوتوثش رو روشن کرد. شماره ی خودش رو تو قسمت note نوشت و search  کرد.

- نگاه کن. نوشته hasti

- احتمالا دختره.

- آره.

- حالا چی شده می خوای شماره بدی؟؟

- . . . . . . ( می خنده...)

قبلا کلی واسه هم کلاس گذاشته بودیم که آره بابا زید چیه؟ اخه ، بده ، مگه ما بیکاریم؟این بازیا مال بچه هاست و از این جور حرفا . یکی من می گفتم ، 10 تا اون می ذاشت روش به من می گفت: که آره بابا اه اه اه. . . سگ دیگه به این دخترای هر جایی پا می ده؟ اصلا آخرش که چی؟

و من دلم خوش بود که اونم مثل من فکر می کنه...