خو..اب

دلم کمی پیانو میخواهد من پشت میز اولی کنار دست تو زیر زیرکی نگاهم کنی و نگاهت کنم و جوانک خوشتیپ رستوران قطعه ی مورد علاقه مان را بزند. "کازابلانکا" اگر بود و من صاحب رستوران٬ اگر تو می آمدی و میدانستم دوستم داری٬ شوهرت را همان ساعت اول خلاص میکردم عین خوابی که دیشب دیدم. شوهرت یا مرده بود٬ یا کشته بودمش یا طلاق گرفته بودی نمی دانم به طرفه العینی آمدی و صبح نشده سور و سات عروسی بر پا بود! و من بیدار نشده ماه عسلمان را داشتیم می رفتیم! توی اتوبوس! کنار هم! چه حس ملسی بود. تا دیشب نمی دانستم خوابها هم حس دارند. حس کردن وقایعی که وقوعشان فقط در عالم خواب امکان دارد و بس.  نه اینکه شوهرت مردنی نباشد٬ یا من جیگر کشتنش را نداشته باشم یا طلاقتان غیر ممکن باشد٬ نه.. در عالم واقعیت٬ وقوع آن وقایع دردی دوا نمی کند. شوهرت بمیرد یا بکشمش یا طلاقش دهی٬ تف هم کف دستت نمی اندازم! تره که خوب است یونجه هم جلویت نمیریزم بدبخت! که تو لایق همان زندگی هستی و من لایق این بغض. عشق چه میفهمی یعنی چه؟ که جایت توی همان آشپزخانه ست با شوهر ازگل ات!

ساحت مقدس تن هایی

 

گاهی فاصله ی میون اونچه که هستیم و اونچه که پنداشته میشیم اونقدر زیاده که "من" بین این دو سردرگم و حیرون می مونه و نه می تونه این باشه و نه اون. من سالهاست دم دست ترین مثال از تعریف بالا هستم.تکلیف خودم پیش خودم روشنه اما پیش دیگران .... سالهاست به نداشتن رفیق عادت دارم. به تنهایی٬ به داشتن دغدغه های باخود و بیخودی که اطرافیانم حتی یک بار هم بهش فکر نکردند. همونطور که من به دل مشغولی های اونها.(البت اگر تعریف "رفیق" میشود: آدمهایی که به اجبار آشنایی از قبل و یکی بودن مسیرهای رفت و برگشت٬ دمخور و علیک گوی سلام های وقت و بی وقتت هستند٬ زیاد دارم. زیاد) حداقل فاصله ی من و نزدیک ترین افراد زندگیم به اندازه ی ساعتها بحث و جدل و درک نکردنهای متقابله. سخت نیست. چنین آدمی همون روزهایی که این دغدغه ها و فکرها رو به کله ش راه داد ٬ تنهایی رو هم زایید و با خودش بزرگش کرد تا همچین روزهایی مونس و سنگ صبورش باشه.روزهایی که میون همرنگ جماعت شدن و تحقیر نشدن٬ با ابراز عقیده کردن و و طرد شدن٬ دومی رو انتخاب می کنه (که به ساحت مقدس همون تنهایی یک لحظه هم پشیمون نشده و نشدم.)

سخت نیست. که سالهاست فهمیدم رسم چیزی که "زندگی" صداش می کنند همینه و باید ساخت.و باید ایستاد روی اونچه که فکر میکنی حقه. و باید فحش خورد و ریچال شنید نه یکی نه دوتا ... باید اینجا اومد و نوشت حتی اگر هیچ کس خرکیف نشه. چه فهم و ادراکات سیاسی به همون اندازه ای که هست٬ به همون سادگی که فهمیدیشون٬ چه نکات شهودی و اخلاقی که وقت رسیدن بهشون ذوق مرگ شدی و شوق قسمت کردن اون با یه نفر دیگه به دلت مونده که مونده ٬ چه عاشقانه های بیصاحابی که "بیصاحابی" تنها قسمت مایه مباهاتشونه و فقط نوشتیشون که نوشته باشی برای کسی که بود و دیگه نیست یا شاید کسی که نیست و شاید یه روزی باشه ٬ چه داستانهایی که همین حالا هم توی کشو خاک میخورند و فقط دو قاشق چای خوری حوصله و خاطر فارغ طلب می کنند برای نوشته شدن.

باید نوشت... روزهای آرام این سرزمین برای آشتی های دوباره ٬ برای بازی های وبلاگی و کامنتهای بی مزه ٬ برای دلنوشت و فلسفی نوشت ٬ برای تعریف و تمجید و مجیز گویی های قلوآمیز گنده گنده زیر یک پست چیپ دخترانه ٬ برای مجازی بودن و مجازی بازی ٬ برای نوشتن مهم هایی که چند وقتی ست بی اهمیت شده اند ٬ غنیمته. روزهای آرامی که حالا بدجور به چشم میآیند و هول ات می کنند تا دوباره به هم نخورده زود بیایی و از حرفهای تو گلو مونده چند کلامی بگی و بری و برای بازگشت به حال زمستان سال گذشته همین روزها خدا خدا کنی.

 

پ.ن تکراری: رفقای دانشجو میدونند که آخر ترم هست و بدبختیهای آخر ترم. رفقای بلاگر دانشجو هم میدونند که کامنت بازی و بحث های کامنتدونی و "کرم کامنت چک کردن" ، چه کرم غریبی ست! عذر بنده رو در بستن کامنتدونی تا بعد از امتحانات بپذیرید.

لوچه ی آویزان!

 

1.نوشتن دل و دماغ می خواهد دماغش را من دارم٬ خوبش را هم! اما دلش را نچ. اگر بنویسم همه اش مرثیه میشود و وصیتنامه. زجرنامه و غمنامه را همه بلدند بنویسند و خب من هم. اما قوانین نانوشته ای هست . هرکس برای خودش قواننینی دارد و، خب من هم. یکیش این است که من اگر خیلی با حالم خیلی هنر دارم و میفهمم،  اگر خیلی بلدم و این کاره ام٬ باید دری پنجره ای دریچه ای سوراخی برای بهتر دیدن دیگری بسازم. اگرنه همه میدانند "در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح انسان را میخورد!" خب که چی؟ همه بلدند از خرابی دیوارهای زندگی بنویسند و تعریف های جفنگ از زندگی ارائه دهند : ...." زندگی زندانی ست پر از غم و من یک زندانی ام در این زندان دیوار چرکین که سوسک هایش مذبوحانه هردم از دیوار بالا رفته و گاهی به زمین میافتند اینجا روزهای شیرین و سرخوشی، روزهای جفت گیری سوسک های مادرفلان است. که حتی از اس تری پ تیز جلوی غریبه ها هیچ ابایی ندارند....." یا چیزی در این مایه ها. قوانین نانوشته ای هست .همه گاهی از قوانینشان تخطی میکنند و خب ٬ من هم.

 

2.رهایت که .. نه، رهایش که کنی، دستش را که ول کنی، بدوی بخندی جفتک بپرانی و جیغ بکشی، به دقیقه نکشیده میان جمعیت گم می شوی و پشت سرت هرچه نگاه کنی و دنبالش بگردی....گم شده ای . حالا باید سرگشته بدوی و لوچه آویزان کنی و اشک بریزی و زجه بزنی بلکه پیدایش کنی.

بیانیه بعدی

۱. جلوه های مدرن مدنیت یعنی عین یک دلسوز واقعی - البته در زیباترین جملات و عبارات - مشکلات اقتصادی اجتماعی سیاسی فرهنگی کشورت را به نقد بنشینی. هم تئوریک هم عملی. تئوریکش را در سایتها بیاوری و عملیش را کف خیابان پیاده کنی!

البته که ایشان از دروغ بری هستند اما نمیدانم چرا من یکی تا به حال در جمع بروبچس شان حرفی از مشکلات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی ندیده ام. نمی دانم چرا فرسنگ ها فاصله ست میان آنچه این پیرمرد ساده لوح مینویسد و آنچه یارانش در خیابان به نمایش میگذارند. حلقه ی میان نویسنده و بازیگر گمانم کارگردان باشد. ها درست است مشکل از کارگردان است که به متن پایبند نیست و کار ملغمه ای دیگر از آب در می آید در مایه های انقلاب و تغییر رژیم و حذف اصل ولایت فقیه و اینها.

خلاصه اینکه هنوز هم انگار این عزیز از دست رفته ی ما خواب روزهای انتخابات میبیند و همه ی حرفهایش همان برنامه های انتخاباتی و همان تریپ گرفتن اشکالات و ایرادات دولت است و ارایه ی طرح و برنامه برای رفع این مشکلات! خیلی باحاله ها!

۲. البته آنها که به عاشورا توهین کرده اند از بروبچس آنها نبوده اند و اصلا دفعه ی قبل هم که عکسی پاره شد گفتند که ما نبودیم و ما هم اینجا حکایتش را نوشتیم و کلی به توهمات پیربابا غبطه خوردیم! و فهمیدیم چقدر خوب میشود در خانه پنهان شد و چقدر مشاوران خوب گرداگرد آدمها مهم و نقش آفرین هستند.یا شاید هم چقدر خوب میشود واقعیات را آنطور که دوست داشت دید. پروانه ای و شاعرانه.

۳. البته ایشان از دروغ بری هستند اما نمی دانم چه اصراری دارند این جوک تکراری "خس و خاشاک" را ادامه دهند و رویش اسکی بازی کنند و این بار به ملیونها!! نفر منتصب اش کنند و حالش را ببرند. که کلیپ اش همه جا در رفت و ما هم اینجا گذاشتیم. ملیونها!!

۴.البته ایشان از دروغ بری هستند اما نمیدانم "عزاداران حسینی که در این روز مقدس حسین حسین گویان به صورت مسالمت آمیز!! و بدون شعارهای تند!! روانه میدانها و مسیرهایی شدند که خود انتخاب کرده بودند.چرا یکدفعه بانک ترکید و ماشین ها آتش گرفت و موتورها سوخت و شعارهایی غیر از حسین حسین به گوشمان خورد انشالله دشمن بوده وگرنه بروبچس از این کارهای زشت نمیکنند و هرچه هم دیده اید کار مونتاژی مزدوران رژیم بوده و بس . صحبت هم نباشه!

۵. شخص اول: ""ما یک دولت و نظام صادق و رئوف و با شفقت و مبتنی بر آراء مردم می خواهیم که به تنوع آراء و عقاید مردم نه به شکل تهدید بلکه بصورت یک فرصت نگاه کند"" این جمله خداییش کلی بنده را امیدوار کرد که انگاری بالاخره عزیزمان یک چیزهایی در مورد آرا مردم و تنوع آرا فهمیده اند و قضیه تقلب و اینها هم کلا قدیمی شده و حرفی ازش به میان نیست. (هرچند ایشان از اول هم از دروغ بری بوده اند)

شخص دوم: کی به کیه آقا حالا ما یه چیزی گفتیم شما هم ول نمیکنی ها! الان مسایل مهمتر از تقلب  داریم نمیبینی با مردم دارند چه میکنند؟ الان تهدیدهای بین امللی حاصل از این بحران خیلی جدی ست شما چرا نمفهمید؟ بیایید بحران را به رسمیت بشناسید تا من راه حل های خودم رو برای برون رفت از بحرانی که ایجاد کردم نشونتون بدم. به جون خودم نشونتون میدما! نیاز به صحبت و توافق و اینا هم نیست من میذارم تو سایت شما حالش رو ببرید. والا!


 

پ.ن:خیلی دلم میخواست بدونم مثلا اگه یکی مث احمدینژاد یک سخن معروف از امام رو در یک سخنرانی یا نامه ی جدی اشتباه میگفت یا یک سایتی منتسب به جریان حامی او مثلا بسم الله اول نامه ش رو بدون الله مینوشت و فرازهایی از سر و ته زیارت عاشورا رو غلط غلوط به هم میچسبوند و منتشر میکرد٬ چطوری خشتکش پرچم میشد!

بیربط مربوط: گاهی لازم میشود عزیزی را که حین بحث دم به دقیقه گریز به مزرعه کلم ها! میزند را با سکوت جواب دهی بگذاری لبخندی به لبش بنشیند و با خیال اینکه تو جلویش کم آورده ای و جواب نداشته ای بدهی٬ خوش و خرم صفا کند.

نوک دماغ

حیف که بی جنبه ای! حیف که تو به خاطر کمتر از اینهاش هم میخواستی همه چی رو زیر و رو کنی.حیف که قبل از دیدن اینها هم فحش هات همین رنگی بود همین شکلی بود حرفهات همین جنسی بود شعارهات همین وزنی بود ...حیف . حیف که عادت به داد و هوار داری از بچگی هم همینطور بودی بهونه گیری و سلیطه گری ت شهره ی خاص و عام بود. کافی بود از یکی خوشت نیاد یا بخوای جلب توجه کنی عادتت همین بود خودت می کندی و خودت هم قهر می کردی و اونقدر داد و هوار و دعوا مرافعه راه مینداختی تا بقیه بیان و به خاطر گندی که زدی ازت عذر خواهی کنند!

 حیف که هنوز همینطوری حیف که خدای سواستفاده ای. تفکیک و تمیز نمی دونی. ساده ای و خودت هر روز و هر ساعت از سادگی خودت سواستفاده میکنی! جز لجاجت و بهونه گیری برای مطلوبت هیچی دیگه حالیت نیست حیف! وگرنه حرفها داشتم برات وگرنه برات میگفتم دردی که ازش حرف می زنی و به خاطرش داد و هوار میکنی در مقایسه با چیزی که در من میگذره هیچی نیست. که من هم اگر قرار بود مثل تو همه ی دردهام رو از دیدن صحنه های اتفاقات تلخ خیابونهای تهران و ریخته شدن خون انسانها، فریاد بزنم گوش عالم کر می شد و حنجره ی خودم پاره! حیف. حیف که بی جنبه ای وگرنه برات صبح تا شب قلم میزدم و صفحه سیاه میکردم و می نوشتم و می نوشتم از همه ی ظلم و جوری که دور و برم می بینم می نوشتم تا ببینی  اینهایی که تو ازشون دادت دراومده جزیی ترین ها از هزاران مشکل و مساله و رسوایی و جنایت و خونهایی ست که تو کشور هست و اگر تو چشم باز می کردی و می دیدی و میدونستی شون سر به بیابون میذاشتی. .... می نوشتم و مقاله مقاله ورق ورق ستون ستون جلوی روت میذاشتم . از تو صریح تر از تو رسا تر از تو شیوا تر از تو مستدل تر ..حیف حیف حیف که هنوزبی جنبه ای وگرنه حرفها داشتم که بزنم حیف که تو به خاطر کمتر از اینهاش هم میخواستی همه چی رو زیر و رو کنی حیف که قبل از دیدن اینها هم فحش هات همین رنگی بود همین شکلی بود حرفهات ...... حیف هنوز عین بچگی هات می مونی...

میدونم میدونی نمیدونند

میدونم باور نخواهی کرد تا امروز چه کسانی تو همون صف تو بودند میدونم هنوز هم اصرار داری حق رو به خودت بدی و هنوز جو انتخابات هفت ماه پیش ولت نکرده. میدونم هنوز هم فکر میکنی دعوا بر سر دو جناح سیاسی ست و هنوز دنبال مقصر میگردی. میدونم هنوز هم سعی داری توجیه دینی پیدا کنی و بدجوری دنبال نشانه های یزیدی بودن جناح مخالف و حسینی بودن خودت و همراهات میگردی. میدونم سخته باور کنی. میدونم که قبول نخواهی کرد. هنوز هم استدلال محکم و قاطعت کشته شده هایی هستند که خونشان معلوم نیست برای چه و به دست که ریخته شده. آره آره راستی حواسم نبود، لباس شخصی ها، نیروی انتظامی، نظام ظلم و جور ، یزیدیان زمان، حکایت عمرو عاص، روایت عمار یاسر، خدعه های معاویه میدونم هنوز هم دنبال سوتی های صدا و سیما میگردی میدونم هنوز هم از این ناراحتی که چرا صدا و سیما به نفع شما صحبت نمیکنه.خب من همینجا به عنوان یک شهروند ایرانی که توی شهرش هم هیچ از این خبرهای تهران شما نیست ،معذرت میخوام .

 من معذرت میخوام اگه صدا و سیمای این کشور بر علیه منافع نظام حاکمش تبلیغ نمیکنه و دائم داره سطل زباله هایی که آتش زدید و بانک هایی که ترکوندید و خونه و تکیه های عزاداری آتش گرفته و سوت و کف شما رو نشون میده و به قول این رفیقمون سوراخ حساس رو پیدا کرده و انگشتش رو در نمیاره. من معذرت میخوام اگه نیروهای امنیت ملی و نظامیان و دیگران به شما اجازه نمیدهند که رژیم عوض کنید من معذرات میخوام اگر حمله ی شما به پایگاه نظامی رو با گلوله پاسخ دادند. میدونم میدونم تو هیچ کجای دنیا اینچنین نیست. هرجای دیگه بود حتما پلیس با مردم همکاری صمیمانه میکرد. من به شخصه از شما عذر میخوام اگه ادوات و سلاحهای نظامی در اختیارتون نمیگذارند. میدونم میدونم که قانون اساسی به همه اجازه ی تجمع داده و راهپیمایی حق شماست مثل خیلی جاهای دیگه ی دنیا مثل امریکای آزاد من اعتراف میکنم بارها و بارها دیدم که راهپیمایی بر علیه سیاست های اقتصادی دولت بوش انجام شده یا بر علیه سیاست های سلامت و بهداشت دولت اوباما(Health Care Policies) یا بر علیه سیاست های دولت فرانسه در مورد مهاجرین یا در ایتالیا یا اسپانیا ... میدونم فرقی میون تظاهرات شما و اونا نیست من میدونم اما اونها هستند که نمیفهمند و فکر میکنند شورش و تظاهرات علیه نظام حاکم٬ علیه اصل نظام حاکم٬ علیه اساس نظام حاکم٬ علیه ارکان نظام حاکم ، با باقی تظاهراتها فرق میکنه.زهی خیال باطل!

 اونها معنی دموکراسی رو نمی فهمند چرا که عوامند و به اونها هرجی نیست. میدونم میدونم که دموکراسی یعنی حاکمیت اقلیت روشنفکر بر اکثریت عوام متحجری که هنوز هم فکر میکنند چیزی به نام دین چاره ی همه ی امورشون هست.میدونم که زندگی مدرن و عصرنو چنین تحجری رو بر نمی تابه.میدونم میدونم که با نظامی احمق و پخمه طرفید که حتی از بار اول که چند نفر رو در خیابان جلوی ملت کشت عبرت نگرفته و باز هم احمقانه به خریت خودش ادامه میده و هر بار که تجمع میشه یکی رو تو یه خیابون خلوت گیر میاره و میکشه. من میدونم شما هم میدونید که کشته شدن یک نفر در یک خیابان خلوت چه آب خنکی بر جگر ظالمان حاکم هست و چه خوب که حتی اینقدر هم نمیفهمند که کشته شده ها تنها دلیل قاطع و محکم شما و تنها توجیه تان برای ادامه ی فعالیت است. میدونم که طرف بودن با مسئولین یک کشور با این دبدبه و کبکبه اما به این حماقت و خریت چه کیفی داره. من میدونم اما اونها هستند که از درک این مسایل دبستانی عاجزند.

 

پ.ن.:1

بعدنوشت: من یک چند جایی خوندم که سوت و کف مورد عنایت عزیزان در ظهر عاشورا برای فراری دادن مزدوران نم چی چی بوده !! و جایی دیگه هم خوندم که برای نشون دادن اعتراض عزیزان سوت میزدند و کف و بالا پایین می پریدند!! و یا امثالهم  و من اولا که توصیه میکنم خیلی جدی و جدا از این مسخره گویی ها اگر سوت و کف تو خیابون مجابتون نمیکنه به مجلس سخنرانی خاتمی در جماران در شب عاشورا مراجعه کنید اگر باز هم مجاب نشدید به تجمع طرفداران اون بابا در دهه فاطمیه قبل از انتخابات مراجعه کنید اگر بازم مجاب نشدید .... خدا وکیلی خودتون خنده تون نمیگیره ؟!

پ.ن: رفقای دانشجو میدونند که آخر ترم هست و بدبختیهای آخر ترم. رفقای بلاگر دانشجو هم میدونند که کامنت بازی و بحث های کامنتدونی و "کرم کامنت چک کردن" ، چه کرم غریبی ست! عذر بنده رو در بستن کامنتدونی تا بعد از امتحانات بپذیرید.

سعیکم مشکور

 

تجلی انسجام و یکدلی از اقشار و سنین مختلف در نابودی سطل زباله های نظام ظالم.این اولین قدم در راه پیروزی ست.

 

تحمل رنج و مشقت در راه رسیدن به هدف به خوبی در چهره ی این جوان پیداست. نیست؟

 

نمودی دیگر از تلاش ستودنی در سنین مختلف در راه پیروزی

 

به راستی کجا میتوان یافت چنین همتی؟

و شما اگر از لحظه ای از لذات به ثمر نشستن جهاد مجاهدین خبر داشتید هم اکنون در خانه ی خود هم دست به کار میشدید.

و این سند قساوت و وحشیگری دژخیمان در استفاده از سلاحهای کشتار جمعی ست

فاین تذهبون؟

 سعیکم مشکور انشا الله.

 

عکسها از سایت کسوفhttp://kosoof.com/

هی می چرخند و می چرخند و کلافه می کنند لامصب ها هر چه واقعه و حادثه و بیانیه و اعلامیه و سخنرانی و سند جنایت و خیانت و قتل و آدم کشی و اثبات و دلیل و برهان و اهم و مهم و افسد و فاسد و استفاده و خطر و قضیه ی حمار و حمارت و حماقت و لبخند و اشک و پشیمانی و نفاق و بقره و عمی و بکم و مصلحون و سفها و انتم السفها و نهج البلاغه و فصاحه و علی و کربلا و کربلا و کربلا و کربلا و....فکر می کردم همه شون رو خلاص می کنم و بیرحمانه یکی یکی شون رو روی کاغذ به صلابه می کشم و جسد تک تکشون رو مچاله می کنم و توی سطل کوچیک اتاق بی توجه به علامت "سیگار ممنوع" روی درش ، می سوزونم و سطل رو هم ....هی گفتم بذار محرم بیاد ... بذار شب تو خونه تنها بشم ..وایمیسم جلوی پنجره همه ی فحش و فضیحت هایی که ندادم یقه هایی که نگرفتم و گلوهایی که با دو دست فشار ندادم و زبون هایی که به خاطر فحش به امامم از حلقوم بیرون نکشیدم و سیلی هایی که نزدم و خفه شو هایی که نگفتم و کامنتهایی که نذاشتم و پست هایی که ننوشتم رو داد می زنم. محرم اومد هشت شبش هم گذشت حالا شب تاسوعاست و من فقط یاد "ادب عباس" افتاده م و هیچ چیز دیگه ای به قلمم نمی آد . ادب عباس در برابر امام عباس. ادب عباس. و امام عباس. و اطاعت عباس. بی چرا بی تعلل بی حرف . اطاعت عباس. نه قد رشید عباس. نه ابروی کمون عباس. نه چشمون قشنگ عباس. نه صورت ماهگون عباس. نه. ..فقط ادب عباس. امام عباس.بی حرف بی تعلل بی چرا.همین.

 

پ.ن: نه وحی منزل براش اومده بود که از حسین فرمانبردار باش نه کسی هرگز گفت که عباس قدرت تشخیص نداشت و نمی فهمید که بی چرا اطاعت می کرد.و نه در باره ی زینب و نه در باره ی علی اکبر و نه قاسم و نه ....اما اگر این روزها اینها رو هم بگن و به کلکسیون افاضاتشون اضاف کنند من یکی تعجب نخواهم کرد .

 

فرمود کودک صغیرم را به من بسپرید تا با وی وداع گویم. سپردند. نزدیک صورتش برد ببوسد ٬ نمی دانم بوسید یا نبوسید . تیر آمد. تیر صبر چه می فهمد.

با شمشیر گودالی کند. هرچه خون از گلو می آمد را به تن نحیفش کشید. . علی اصغرش را که درون گودال میگذاشت با خدایش چنین زمزمه می کرد:  اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا. اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا...