1. در روزگاری که فکر کردن مرض مضحکی ست مدتهاست فکر میکنم. ( یعنی مرض دارم و صیغه های فعل "ضحک" را هر روز با هر جمله ای که خیر سرم از روی عقل می گویم ، صرف میکنم و همه را میخندانم )
2. فهمیده ام که برای فحش دادن باید خیلی با فهم و کمالات بود من هم که هنوز آنقدر ندیده ام آنقدر تجربه نکرده ام آنقدر نمی دانم که بخواهم غر بزنم و مادر و پدر خاص و عام را مزین کنم. (مطمئنا عکسش صادق نیست اگرنه حدود 80درصد مردم ما اهل کمالات بودند!) +
۳. وقتی عصبانی میشوم ری اکشن ام خنده ست وقتی خوشحال می شوم همینطور وقتی افسوس می خورم همینطور وقتی غبطه می خورم همینطور ...بارها شده کسی دروغ تابلویی را توی صورتم گفته و من بی هیچ حرفی بی اختیار بلند زده ام زیر خنده و طرف چپ چپ نگاهم کرده بارها شده تناقضات شخصیتی افراد یا تناقضات افکار را دیده ام و خندیده ام و طرف چپ چپ نگاهم کرده بارها شده طرف خیلی لوس و ننر جلویم قپی در کرده یا کلاس بیخودی گذاشته و من بهش خندیده ام و چپ چپ نگاهم کرده بارها شده بعد از مدتها به اشتباهی که مرتکبش بوده ام پی برده ام و فقط به همه ی سالهای پشت سرم که در توهمی مضحک غرق بوده ام خندیده ام. وقتی می فهمم هم میخندم! بارها شده جواب سوالی را که مدتها توی سرم میچرخیده را در یک جمله از یک کتابی خوانده ام و فهمیده ام و ...خندیده ام. تفاوت ماهیت همه ی این خنده ها و خجسته بودن من به جای خودش اما معتقدم به آنهایی که - صورتشان نه - "ذهنشان " نمی خندد ٬ باید خندید.
پن: برای تنگ نظران کوردلی که میگویند سینمای ملی ما رو به افول گذاشته و پیشرفت نداریم و فلان است و بهمان است و.......... پیشرفت و تجدد و تمدن را به چشم خود ببینید اگر چشم بینا دارید! (+)