حس شل غمی!

مطبوع ترین عطر پاییزی ، بوی گِل باران خورده ای است که با بوی شلغم روی اجاق قاطی شود و توی همه ی خانه بپیچد.

شلغم

و تو پشت میز توی اتاقت کنار پنجره بنشینی و با دودستت کله ی داغ شده از این عطر را ثابت نگه داری و "خمار چشم" به خیابان روبروی پنجره ات خیره شوی و هی با خودت زمزمه کنی که: نه! هیچ کس قرار نیست از این خیابان روبرویی یقه ی کاپشن اش  را بکشد روی سرش و زیر باران شلپ شلپ بدود و تو آمدنش را نگاه کنی . نچ ، هیچ کس قرار نیست از این خیابانِ روبرویِ پنجره ات از راه برسد.

 

 

آدم خجسته

1. در روزگاری که فکر کردن مرض مضحکی ست مدتهاست فکر میکنم. ( یعنی مرض دارم و صیغه های فعل "ضحک"  را هر روز با هر جمله ای که خیر سرم از روی عقل می گویم ، صرف میکنم و همه را میخندانم )

2. فهمیده ام که برای فحش دادن باید خیلی با فهم و کمالات بود من هم که هنوز آنقدر ندیده ام آنقدر تجربه نکرده ام آنقدر نمی دانم که بخواهم غر بزنم و مادر و پدر خاص و عام را مزین کنم. (مطمئنا عکسش صادق نیست اگرنه حدود 80درصد مردم ما اهل کمالات بودند!) +

۳. وقتی عصبانی میشوم ری اکشن ام خنده ست وقتی خوشحال می شوم همینطور وقتی افسوس می خورم همینطور وقتی غبطه می خورم همینطور ...بارها شده کسی دروغ تابلویی را توی صورتم گفته و من بی هیچ حرفی بی اختیار بلند زده ام زیر خنده و طرف چپ چپ نگاهم کرده بارها شده تناقضات شخصیتی افراد یا تناقضات افکار را دیده ام و خندیده ام و طرف چپ چپ نگاهم کرده بارها شده طرف خیلی لوس و ننر جلویم قپی در کرده یا کلاس بیخودی گذاشته و من بهش خندیده ام و چپ چپ نگاهم کرده بارها شده بعد از مدتها به اشتباهی که مرتکبش بوده ام پی برده ام و فقط به همه ی سالهای پشت سرم که در توهمی مضحک غرق بوده ام خندیده ام. وقتی می فهمم هم میخندم! بارها شده جواب سوالی را که مدتها توی سرم میچرخیده را در یک جمله از یک کتابی خوانده ام و فهمیده ام و ...خندیده ام. تفاوت ماهیت همه ی این خنده ها و خجسته بودن من به جای خودش اما معتقدم به آنهایی که - صورتشان نه -  "ذهنشان " نمی خندد ٬ باید خندید.

 

 

پن: برای تنگ نظران کوردلی که میگویند سینمای ملی ما رو به افول گذاشته و پیشرفت نداریم و فلان است و بهمان است و.......... پیشرفت و تجدد و تمدن را به چشم خود ببینید اگر چشم بینا دارید! (+) 

منتظرم کسی ساعت بپرسد

پا روی پا انداخته و کاملا به نیمکت فلزی پارک شهر تکیه داده. لباس مرتبی دارد و با احتساب عینک حدود پنجاه و پنج سالی باید داشته باشد. مستقیم روبرو را نگاه می کند و انگار به تک تک لحظه های از دست رفته ی پنجاه و پنج سال گذشته می اندیشد. از جلویش که رد می شوم. به چشمانم نگاه می کند و مودبانه می پرسد : " عذر می خوام آقای محترم ساعت چنده؟ " و من خیلی با کلاس و موقر به ساعتم نگاهی می اندازم و مودبانه ٬ با صدایی واضح و رسا می گویم : " پنج و چهل و پنج دقیقه ". میگوید: " ممونم آقا " و من با کلاس و موقر سری به نشانه ی ادب تکان می دهم و رد می شوم. هنوز پانزده متر هم از نیمکت مرد پنجاه و پنج ساله رد نشده ام که صدایی توجهم را جلب می کند: " عذر می خوام آقای محترم ساعت چنده؟ " از جوانی که پشت سر من داشت با فاصله می آمد سوال می کند و جوان با کلاس و موقر نگاهی به ساعتش می اندازد و مودبانه با صدایی واضح و رسا می گوید: "پنج و چهل و پنج دقیقه " مرد پنجاه و پنج ساله میگوید : " ممنوم آقا ". و جوان ٬ با کلاس و موقر سری به نشانه ی ادب تکان می دهد و رد می شود...

جالب می شود . همانجا می ایستم و منتظرم قیافه ی نفر بعدی را هنگام جواب دادن ببینم که جوان حدودا سی ساله ای از راه می رسد و من آماده ی دیدن صحنه می شوم اما جوان جلو می آید و دست مرد پنجاه و پنج ساله را می گیرد و می گوید : " بریم آقاجان دیر وقته ". آقاجان عین بازیگری که کارگردانش کات داده باشد دفعتا از حالت باکلاس و موقرش خارج می شود و دستش را عقب میکشد و عین بچه ها ناله می کند که : " نمی خواااااااام...می خوام بشینـــــــــــم .....ولمــــــــــــ کن ...." جوان اما می برد مرد پنجاه و پنج ساله را ... 

 


 پن:این مرد دوست داشتنی ملتمس دعاست. (+)

همه دان

توی یک مقاله ای بر می خورم به اشاره ی نویسنده به آمار بالای خیانت همسران ایرانی به یکدیگر و آمار بالای سقط جنین در ایران و آمار بالای دختران فراری در ایران و آمار بالای ... هر چند در هیچ کدام از موارد ٬ عدد آمار را ذکر نکرده و فقط از لفظ "بالا" استفاده کرده و این همانطور که خودمان هم مستحضریم یکی از تکنیکهای مقاله نویسی ست! اما همین کافی ست تا طبق معمول لحظه های شنیدن مطالب ناگوار و هر چند تکراری – فکری شوم و فکر کنم که چقدر از این نوع تابوهای موریانه ای زیاد داریم و چقدر بیصدا و مو ذیانه دارند داخل تنه امان را می خورند و چقدر حرف نمی زنیم در موردشان ....

ادامه نوشته

نوستالژی گودزیلا!

یاد این فیلمهای امریکایی می افتم. یک جانوری ٬ ویروسی ٬ حشره ای ٬ گودزیلایی ٬ از ناکجا می آید و همه چیز را به گند می کشد. معمولا هم این جانور موذی ساخته ی دست خود بشر است. یعنی همان اول فیلم تق اش در می آید که یک بابایی یک جایی از سیستم یک سوتی ای داده و حالا دیگر جمع کردنش ممکن نیست. جانور کذایی برای ادامه ی حیاتش شروع می کند به بلعیدن هر چه سر راه میبیند که از قضا همه هم برای زندگانی آدمهای توی فیلم حیاتی اند.گودزیلای بیچاره که نمی فهمد که چه چیز مهمی را دارد می خورد ، می خورد و زوزه میکشد و تماشاگر هم با او همزاد پنداری میکند که :"  آخی گناه داره!!" از اواسط فیلم هم درصدد ایجاد رابطه با انسانها بر میآید و کافی ست بفهمد مردم شهر چه چیزی را دوست دارند یا چه چیزی برایشان مهم است . فی الفور از همان یکی به خودش آویزان می کند و با قیافه ی کریه و چشمان ورقلمبیده و دم درازش راه به راه جلویشان عشوه شتری می آید . که : "ببین چقدر قشنگ شدم!!" یکی هم توی فیلم نیست به اش بگوید آخه گودزیلا! تو که نه برادری ات ثابت شده ؛ که هیچ ؛ دشمنی ات را هم با بلعیدن ذخیره ی سالهای دراز سرزمین ثابت کرده ای حالا با دوتا عشوه شتری چهار نفر باورشان شده که "شتری" و دورت جمع شده اند ، فکر کرده ای دیگر می توانی برای همه ی شهر عشوه بیایی و داد بزنی که: "منم منم مادرتون؟"  آخه گودزیلا ! اونی که آن سال آمد و در را به روش باز کردیم حداقل گرگ بود .(اشاره به اپیزود قبلی فیلم)  مثل تو گودزیلا که نبود که!  مردم توی فیلم رو چه فرض کردی خداییش؟ حالا درست که فیلم است و جلوه های ویژه دارد و آکادمی هم از اکرانش حمایت کرده اما آخر تو کجا مادر ما کجا؟ حالا هی بیا داد بزن که آره آن سال که گرگها حمله کردند من چندتا آتیش ول دادم توی صورتشان ٬ مادر خدابیامرز هم کنارم بود اما من نخوردمش ! (اشاره به نسخه قبلی فیلم) به مرگ نویسنده فیلم حاضرم شرط ببندم همان سال هم اگر دستت می آمد ٬ مادره را دو لوپی قورتش می دادی. آخرش که ذاتا گودزیلایی دیگر؟ حالا هم که داری آتیشها را اینوری ول می دهی.

 گودزیلا هم گودزیلاهای قدیم .... آن زمان تازه این ژاپنی ها ابتکارشان گل کرده بود و با عروسک و حقه های سینمایی یک فیلمی درست کرده بودند"  گودزیلا علیه گیدورا " که آدم صد بار هم که می دیدش خسته نمی شد. گوزیلاهای آن زمان اسکیزوفرنی نداشتند و خودشان را با شخصیتهای بزرگ تاریخ اشتباه نمی گرفتند با دو روز توی غار قایم شدن گمانشان نمی رفت که در زمره ی عرفای بزرگ قرار گرفته اند و با دوتا آتیش ول دادن توی صورت مردم و دوتا ماشین منهدم کردن ، جو پدافندهای هوایی استکبار ستیز! نمی گرفتشان. گودزیلای اورجینال گودزیلایی ست که تکلیف خودش با خودش کاملا روشن است . دامن قری نمی پوشد طوری که دُم درازش از پشتش بیرون بزند و مایه خنده خاص و عام شود. لب و لوچه ی دهشتناکش را هم  ماتیکی نمیکند و سر لپ هایش سرخاب سفیدآب نمی مالد که بگوید من و مادرتان هیچ فرقی با هم نداریم . چینی ها هم در همین باب ضرب المثلی دارند که میگوید : " چی سو مونداگ چو کو سیونکامدورای" یعنی تو خواه پند گیر خواه ملال!

نوشت

کتابخانه نوشت: روی دیوار اینجا روی یه تیکه مقوا نوشته : " هر اندیشه ای که از ذهن می گذرد و هر سخنی که به زبان می آورید تک تک سلولهای بدن تان به آنها پاسخ می دهند" .. و من به جای اینکه سرم توی کتاب باشد و فکر کنم بفهمم که این جسم Aی کوفتی در نقطه ی B و C چه مومنتم و شتابی پیدا می کند٬زل زده ام به این مقوا و به این فکر می کنم که وقتی تو ٬ عین یک کرگدن نفهم من رو قال گذاشتی و عین خیالت هم نبود ٬ همون روزهایی که من کلهم تعطیل بودم ٬این سلولهای کذایی چه پاسخی داشتند به من بدهند؟

 


روزگارنوشت: گاهی یادم میره که من برای اونها و اونها برای من همون قطار شهربازی هستیم و فقط قراره با هم دوری بزنیم و خوش باشیم. توقع داشتن از دیگران گمونم احمقانه ترین کاری ست که ممکنه از بشریت سر بزنه.


فیلمنوشت: بعضی فیلمها یا اصلا آثار هنری عین "سوزن" می مونند. "کتاب قانون" یکی از همینا بود .هر چند کم درد و کم اثر اما از این سوزنها خیلی کم داریم. مخصوصا ما که همه مون همیشه جوالدوز به دستیم!


پیرمردنوشت: انگار همین دیروز بود اون قضیه ی هپت هپت هپتاد و هپت!

ب هان ه

 

سر به زیر باشم ، چشم درویش کنم ، پا برهنه کنم تا خود خانه تان بدوم ؛ میشود؟ با هر نفسم صدایت کنم نفسم اگر گرفت شکایت کنم با خارهای فرو رفته به پایم مهربان باشم ؛ میشود؟ زبان به دهن بگیرم چه ؟ صدایم را ببرم و صدایت نکنم ، که از این کار سخت تر ندانم ٬ لام تا کام حرفی نزنم ، فقط بنویسم چه؟ میشود؟ قلمم صدا ندارد . قلمم لرزه نگار زلزله های درونی من است صدایش صدای خش خش عشقبازی کاغذ با اوست دست خودش نیست... اصلا اگر ننویسم چه؟ میشود؟ بدوم ؛ برسم ؛ دست روی دست بگیرم و مقابلتان بایستم ، فقط نگاه کنم و بیصدا بگریم . هان؟ اگر بی صدا بگریم میشود؟ یا نایستم شال به صورتم بپیچم و گوشه ای کز کنم که به چشم نیایم چه؟ گریه هم نکنم. هان؟ اگر نگریم ، میشود؟ شال از صورت باز نکنم و گوشه ای فقط نگاه کنم ،  نگاه را که دیگر دریغ نمی کنی؟ فقط یک نظر ، فقط یک نظر بنگرم ، میشود؟ یا اصلا چشمانم مال شما بگیر و به اهلش بده . فقط بگذار یک نفس ، به قدر یک سلام ، قدر یک بار بال زدن یکی از کبوترهای روی گنبدت ، همان اندازه من هوایت را ببویم . فقط همان قدر . میشود؟

 گنبد زرد رضا

 

نه به خاطر جفت و جور شدن چند عدد ٬ نه به خاطر هیچ چیز دیگر . من دل م خیلی وقت است حرم میخواهد دنبال بهانه می گشتم.پیشواز قدومش قلمم به رقص آمد شاید بشنود.بدوم برسم...