موضع

متعاقب بحث های گسترده ی این روزها درباره ی حجاب ما هم احساس اعلام موضع بهمان دست داد و خواستیم بگوییم بابا ول کنید تو رو خدا این بشر دوپا را . چه معنی میدهد که حق ما را به هر اسمی میخواهید پایمال کنید؟؟ اصلا بنده همینجا تاسیس یک فم نیسم مردونه را اعلام میدارم. بنده اعلام میدارم که به هوش باشید که همه مان را دارند یک جورایی اصقول میکنند!حق زاغ زدن از حقوق ذاتی مردان است یعنی از همان انفوان طفولیت این حق برای ما محفوظ بوده تا حالا. اصلا من نمی دانم خداوند موجود زن را برای چه آفرید؟؟ غیر از اینکه تو دست و پای مردان بپلکد و توی خیابان و غیر خیابان بشکن و بالا بیاندازد تا ما حالش را ببریم؟؟ یک عده واقعا نمی فهمند دارند چه کار میکنند. باباجان دست بردارید از این موعظه های صدتا یه غازتان بگذارید از این موجودی که خدا برای لذتمان آفریده استفاده ی بهینه بکنیم.خودشان را شوکولات پیچ بکنند که چه؟ که ما نبینیم آنچه را باید؟ پس اصلا اینها میایند تو خیابان برای چه؟ آخرالزمانی شده والا.حالا به فرض هم که طرف شوهر هم داشته باشد.باز هم موضوعیتی ندارد. اون مال تو خونه ست. بیرون که میاد متعلق به همه ست. فهمیدن این زیاد سخت نیست.یک عده واقعا نمی فهمند دارند چه کار میکنند!

کتاب

"تاریخ را انسان ها می سازند این انسان ها دارای هویت و پیوندهای فردی خانوادگی اند و این پیوندها معمولا در گذشته و آینده تسلسل و دوام دارد."

شستشوی حافظه ی تاریخی ملت ها امری ست که مثل هزار و یک درد دیگر که بدان مبتلاییم دارد بیخبر و بیصدا بنیان های ملی فرهنگی مذهبی مان را از ریشه میزند و ما به خاطر آنکه حوصله ی کتاب خواندن نداریم ترجیح میدهیم حرفهای جویده شده ی عده ای را در دهان بگذاریم و زحمت ورق زدن کتاب را به جان نخریم. این میشود که یک گپ چند هزار ساله میان من و شمای عصر حاضر با مثلا دوران صفویه که فقط هشت نه نسل از آن میگذرد افتاده است  به طوری که احساس میکنیم این قصه ها افسانه ای بیش نبوده اند و قصه های عصر قجر با قصه های عصر هجر زیاد از لحاظ فاصله ی زمانی برایمان تفاوتی نمیکند!

جمله ی اول را دوباره بخوانید.

عبدالله شهبازی پژوهشگر و تاریخ دان معاصر درباره ی قوم یهود و ساز و کار های اجتماعی و قومی و مذهبی آن و اصل و اساس پیدایش این قوم از زمان یعقوب پیامبر تا کنون و روابط این قوم طی سده های متمادی با ملل و امپراطوری ها ی مختلف از روم تا ایران تا کشورهای سوریه و عراق و عربستان و ایتالیا و هلند و غیره و غیره...پژوهشی درخور توجه انجام داده و بررسی تاثیرات حوادث گوناگون تاریخی بر فرآیند شکل گیری فرقه یهود از استعمار انگلیس ها در هند گرفته تا تغییر شاهان ایرانی یکی پس از دیگری و در کل بررسی فرآیند به وجود آمدن نظام ثروتمند و قدرمتند یهودی کنونی که دنیا را و همه ی معادلات آن را اداره میکند را هم در این مجموعه گنجانده است. این پژوهش بی نظیر در پنج جلد منتشر شده و جواب بسیاری سوالات من یکی رو تا الان داده و به تبع به خواندن نظرات دیگر مکاتب در این باره هم مشتاق کرده.

 تا قبل از خوندن این کتاب همیشه تاریخ خونی من رو یاد خمیازه و و قلنج! مینداخت. اما این قوم یهود اعجوبه ای هستند برای خودشون!

 

زرسالاران یهودی و پارسی

نویسنده:    عبدالله شهبازی    / انتشارت: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی

این کتاب در سال ۱۳۸۵ بعنوان "کتاب سال" برگزیده شد.

پنجره

و جلوی پنجره ی اتاقش می ایستاد  و تا آبی که گذاشته روی اجاق جوش بیاید ٬ به این دخترکان زیر چهارده سال خیره میشد که کله ی سحر باید منتظر سرویسشان سگ لرز بزنند تا سرویس مربوطه بیاید و با خود ببردشان دخترکان زیر چهارده سال که سوار میشدند میرفتند ٬ میرفت سراغ آبِ جوش آمده و توی ماگش که قبلا به ارتفاع پنج میلیمتر (h=5mm) کفش عسل ریخته بود آب جوش را خالی میکرد و از قاچ لیموی توی یخچال دوسه قطره لیمو هم میچکاند توی ماگ و برمیگشت پشت پنجره و همینطور که دماغش را توی ماگ کذایی فرو کرده و ها میکرد تا بخار داغ آب عسل کذایی بخورد توی صورتش و کلی حال کند ٬ بیرون را هم ذاغ میزد و اینبار نوبت کارمندهای بیچاره بود که توی ماشینهای پراید یا نهایتا پژو شان سوار بودند و یا اینکه کیف به دست راهی محل کار میشدند. تا نوشیدنی اش خنک شود کارمندها هم راهی شده بودند تا ساعت هشت و نه که کاسب ها از خانه بیرون میزنند یکی دو ساعتی وقت داشت پس آلبوم جدیدی که به تازگی دانلود کرده بود را پلی میکرد و از پنجره به خانه ی روبرویی خیره میشد همانکه شبها تا ساعت ۲:۳۰ یا نهایتا تا ۲:۵۵ چراغشان روشن است و صبح ها هیچ وقت زود بیدار نمی شوند و این را میشد ار پرده های بسته شان فهمید همیشه این یکی را به آن بغلی که شبها ۹:۲۰ یا نهایتا ۱۰:۲۵ چراغش خاموش میشود ترجیح میداد معتقد بود شب بیدارها انسانهای قابل اعتنا تری هستند.

شب که میشد بعد از آنکه دخترکان زیر چهارده سال و کارمندان بیچاره و کاسب ها برمیگشتند شامش را که پای پنجره میخورد نوشابه اش را توی ماگ میریخت و تا جا داشت خرده یخ قاطی اش میکرد و همینطور که دماغش را توی ماگ کذایی فرو کرده بود و ها میکرد تا سوز یخ بخورد توی صورتش و کلی حال کند ، بیرون را هم زاغ میزد و منتظر می ماند تا چراغ خانه روبرویی در ساعت ۲:۳۰ یا نهایتا ۲:۵۵ خاموش شود تا خیره خیره چشم بدوزد به این خیابان روبرو و دوباره بالای پلکش طبق معمول ساعت سه هر شب شروع کند ذق ذق کردن و خدا خدا کند که از آخر خیابان هیبتی ببیند که میاید و اسم آن ساعت را هم گذاشته بود ساعت عاشقی اما این پایان تکراری داستان به درد کار ما نمیخورد که مرد تا آخر عمرش خواب به چشمش نیاید و منتظر بماند و پنجره باشد و او و ماگ و خیابان روبرو و انتظار هیبتی که از ته خیابان خرامان بیاید و وصال شیرینی پدید آید یا آنکه اصلا نیاید و مرد پشت پنجره از اینسومنیا جان بدهد یا.... نه! بگذار حکایت این مرد را از نو بنویسم.