ح رف م را ح رف هایم را.

فحش بازی به خاطر رودربایستی!

به اون سه تا بچم من بی تقصیرم! من رو در عمل انجام شده قرار دادند وگرنه من اهل عمل نیستم . اصلا گمون نکنم در باب حریم خصوصی و عمومی افراد لازم باشه سخن برونم اما خب از اونجا که همه ی رفقای بنده حقیر اینجا همه اهل دل هستند و روشنفکر پیشنهاد میکنم هیشکدوم این پست تحمیلی رو نخونه و به حریم خصوصی یک آدم اغفال شده ی متحمل! پا نگذاره. اصلا اگه این روانپریش اعجوبه -که در کامنتدونی ها یک چیزه و در پستهای وبلاگش به کل یه چیز دیگه - رو در کامنتدونی همین پست قبل خودم کشف نهایی نکرده بودم اصلا بهش وقعی نمیگذاردم و وارد این بازی بی ادبی و خاکتوسری نمیشدم. 

با ابراز شرمندگی و تقبیح این عمل زشت قراره هر کسی فحشهای فیوریت ش رو اینجا بنویسه!!

با عرض پوزش :

۱. انچوچک !  (اشتباه نکنید! این یکی از دانه های خوردنی تو مایه های نخودچی و اینا هستش پوست سفتی داره و زیر دندون کروچ کروچ میکنه و حال عظمی میدهد. اما به خاط شباهت لفظی استفاده های دیگه ای هم داره برای افراد خنگ و غیر مسئول و هیچی نفهم کاربرد عمومی داره اما در کل استفاده آزاده.)

 

۲.شتر !  (حیوان نجیبی است که در بیابانها دیده میشود و دو کوهان در پشت و دوپلک در چشم دارد استفاده و موارد کاربرد این نیاز به توضیح نداره)

 

۳.میره ! (این واژه رو همشهری های عزیز شیرازی می شناسند و اصولا کاربردی وسیع و نامحدود داره. در اصل معنی بدی نمی ده اما خب معنی های بد زیادی میشه ازش برداشت کرد و در گویش شیرازی جوابهای مختلفه ای داره که از ذکر اونها معذوریم)

 

۴.کَلیُو ! (این واژه نیز در گویش شیرین جوادیشیرازی جایگاه ویژه ای داره و جزو واژه های ندا به حساب میآد)

 

۵. دقت کن! ( این ناسزا در اوج سلطه ی قوه غضبیه بر نفس اینجانب به کار میره و عواقب اون معمولا خوش نیست!)

 

۶.گوسوله ! (به معنای همان گوساله ست که البته این رو اهالی یکی از مناطق حاشیه شیراز میگن و زیاد رایج نیست اما به لغتنامه ی ذهن ما وارد شده هیچکاریش هم نمیشه کرد)

 

۷.عنتر ! ( حیوان پرکار و بی ملاحظه ای ست امتیاز این حیوان به باقی حیوانات "ایهام" موجود در نام اوست پس  در حالات مختلف امکان کاربرد دارد)

 

۸.خزوک ! (در گویش شیرین شیرازی به معنای سوسک می باشد و کاربرد وافری در مکالمات طعنه آمیز دارد )

 

۹.برو آمو  .....  ! (در نقطه چین بر حسب موقعیت در گویش شیرین شیرازی عبارات مختلفه استفاده میشود)

 

موارد مورد عنایت بنده همینها بودند بقیه موارد معمول و رایج رو آقا پسرهای محترم همگی واقفند و هرکی بگه من بلد نیستم و اوا مامانم اینا و غیره و ذلک خالی بسته بنده هم نیازی به ذکر اون موارد در این مکان فرهنگی نمی بینم علی الخصوص مواردی که عمه های طرفین دعوا درگیر ماجرا میشن.!

پوزش بنده رو پذیرا باشید بنده روم نمیشه کسی رو دعوت کنم هر کی خواست بازی کنه.

بوی خوش این نسیم ، از شکن زلف اوست    یا ،  تو کاریکاتورت رو بکش!

 

 

نمی دونم هنوز هم کاریکاتور می کشی یا نه نمی دونم هنوز هم سنت های پیغمبر دوست داشتنی من رو مسخره می کنی یا نه نمی دونم تو هم به اون مرحله که رفقای من رسیدن ، رسیدی که از چهره ای که از دین پیغمبر مودب من بهت ارائه دادن نا امید بشی و ازش وحشت کنی یا نه ، اما به گمانم تاریخ تو رو بدونم اون چیزی که قبل از محمد بودی و اون چیزی که بعد از محمد شدی. گمانم مورخهای خودتون از وحشی گری های افتخار آمیز پدرانتون نوشته باشند از طاعون یا وبایی که می اومد و از اول تا آخر اروپا رو جارو می کرد از بزرگترین کتابخونه ی اروپا که فقط چند صد جلد کتاب داشت که اونها هم قریب به اتفاق همه اوراد کلیسایی بودند از جمعیت عظیم! با سوادهای قاره ی سبز که با انگشت قابل شمارش بودند و از پدیده ی شگرف حمام که در اون سرزمین وجود نداشت یا پدیده ی  مسواک! خوشحالم که هست مدارکی که نشون بده استضعاف شما رو در علم در اخلاق در فلسفه در حکمت در خود شناسی در خدا شناسی در علوم طبیعی و معنوی درکشاورزی و شیمی و برنامه نویسی ستاره شناسی و آسمان بالای سرتون که قبل از محمد نگاه شما به اون با نگاه گوره خرها هیچ تفاوتی نمی کرده.

ولی تو کاریکاتورت رو بکش که ما هم اینجا خودمون نه از خودش بلکه از دینش کاریکاتوری کشیده ایم که بیا و ببین ! کاریکاتور ما و اصلا کاریکاتور به نفسه دروغ نیست بلکه تصویری ست اغراق آمیز و ناموزون از واقعیاتی که وجود عینی دارند .  امروز اونچه رو که به نام دین و مذهب در جوامعی همچون جامعه خودمون ارایه می دن - می دیم بیشتر شبیه به کاریکاتوری از دینه که گاهی به طرز مضحک و گاه تامل برانگیزی با گزینش های مختلف از اون قسمتهایی که به کارمون میخورند و بزرگ کردن زیاد از حد اون قسمتها ، شبیه یک صورت با بینی بزرگ یا چشمهای زیاد از حد درشت یا پیشانی بیش از حد بلند  عرضه میکنیم که گاهی صدای اونها که چهره ی واقعی این سوژه کاریکاتور رو قبلا دیدند یا تو کتابا خوندند در میاره.هرچند گاهی محکمات همین دین رو با قرائت های مختلف و به اسم دین آپ تو دیت تحویل مردم می دیم هرچند متشابهات رو اصل می گذاریم و قاطعیات دینمون رو بر اساس متشابهات قرائت می کنیم. هرچند اونجا هم که باید قاری متشابهات با علم به محکمات حرف بزنه ، نمیزنه و گاهی اصل رو هم نفی می کنه. . .اما تو کار به این کارها نداشته باش ما گوشت هم رو هم که بخوریم استخون هم رو دور نمی ریزیم.

تو همون کاریکاتورت رو بکش که تاریخ امروز در برهه ی نفس گیر خودش قرار داره . تو بکش که من در پس این کاریکاتور ضعف تو و دست و پا زدنت در منجلابی که خودت ساختی رو می بینم . ترس تو رو از خودم و پیامبر رحمتم می بینم. ترس تو از گرایش هر روزه نامسلمونهای مملکتت به اسلام محمد و ترس تو از رتبه ی اول اسلام میون همه ی دینهای دیگه تو این مسابقه.اما نه با زور نه با تشویق نه تبلیغ های اونچنانی و جایزه های اینچنانی! ترس تو رو از حجاب ، و الگو بودن دخترهای خوش پوش و ساعی ایرونی رو می بینم. و این ترس ، ترس امروز و دیروز نیست ترس از خراب شدن رویایی هستش که از اشتباه مضحک کلمب در انتخاب مسیر در دریا شروع شد و با حسادت امانوئل پرتغالی و فرستادن واسکوداگاما و جنگ های خونین و کشتار هندوهای مسلمون و غیر مسلمون از همه جا بیخبر شروع شد و رویای فتح هند رویای فتح بازار تجاری که کلهم اجمعین از غرب تا شرق از ایران تا ونیز از هند تا چین تا افریقا و روم همه دست مسلمونا بود وارد خوابهای الیزابت و نوادگانش شد و تا امروز اون رویا ادامه داره . اون روز از تسلط مسلمونا بر تجارت جهانی می ترسیدی و امروز از تسلط اسلام بر مردمانت. و این تنها چیزیه که رویای تو رو به کابوس تبدیل می کنه جیگر! " اسلام " . دینی که کتاب آسمونیش صریحا فروپاشی نظام هایی از مدل نظامهای شما رو با اصالت منفعت و لذت بشارت داده. و بشارت داده خلافت اونها که به دین خدا ایمان آوردند بر زمین رو.* و این "پیش بینی" ست و نه "پیش گویی". و از قضا "مشروط" است و نه مطلق. تولد تمدن گلوبال اسلامی مشروط بر بیداری من و امثال منه مشروط بر پرداختن بهای این  تولد هم در عرصه عدالت هم اخلاق هم علم هم آگاهی و هم هوشیاریست. و مطمئن باش اگر بپردازیم و اگر زودرنج نباشیم و اگر عقب ننشینیم و در برهه های حساس تحلیل غلط به خورد هم ندیم و سوراخ دعا رو گم نکنیم تا روز موعود فاصله زیادی نخواهیم داشت.

 

 

* وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِن كُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذِي ارْتَضَى لَهُمْ وَلَيُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَنِي لَا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئًا وَمَن كَفَرَ بَعْدَ ذَلِكَ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ   خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند وعده داده است كه حتما آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد همان گونه كه كسانى را كه پيش از آنان بودند جانشين [خود] قرار داد و آن دينى را كه برايشان پسنديده است به سودشان مستقر كند و بيمشان را به ايمنى مبدل گرداند [تا] مرا عبادت كنند و چيزى را با من شريك نگردانند و هر كس پس از آن به كفر گرايد آنانند كه نافرمانند

 پ.ن : " لولاک لما خلقت الافلاک "  منو یاد عاشقانه های اسطوره ها میندازه

پ.ن: خواهشا اونوری ها چماق تحجر رو کنار بگذارند و اون ور تری ها شمشیر سانتال مانتالیسم رو  قلاف کنند.

ب ن: خیلی زیادی خوشبینانه امیدوارم کامنتم در وبلاگ محمود دلش رو به رحم بیاره و یه این بار رو از خر شیطون پایین بیاد

LOST

قبرستان دارالرحمه

جدا از محسنات خودش ، مسیرش هم از جهاتی خوب است هر بار که می آیی توفیق اینی که از قسمتهای استریلیزه شهر طی طریقی به قسمتهای چرک و چپل داشته باشی ؛ اجباری میشود. هدفون هم که توی گوشت باشد دیگر صدای مزاحمی حواست را پرت نمی کند و می توانی یک دل سیر پایین شهر و آدمهای جورواجورش را خودخواهانه سیاحت کنی.

سردرش را که رد کنم باغی ست برای خودش . خوبیش این است که قبرستان است و امکان خیابان یا مجتمع تجاری شدنش فعلا وجود ندارد. وگرنه همین چندتا درخت هم حالا نبود. هر چند بار هم آمده باشم و باز هم بیایم ، هر بار ، لحظه ی ورود ، این همه قبر یکجا ، توهم فیلمهای هارور را ناخودآگاه القا می کند آن وقت است که گربه های سیاه لاغر اندام که با توله هایشان این ور و آن ور می روند همه به نظر اجنه میرسند و حتی آن مورچه ای هم که از گوشه ی قبر بیرون می آید و چیزی به دهان گرفته تو را می ترساند و وقتی دقیق می شوی و دقیق تر کم کم باورت می شود اینی که به دهان دارد واقعا تکه ای از گوشت آن بنده خدایی است که آن زیر خوابیده.

هر چند بار هم که دلم بگیرد و اول هوایی و بعد راهی قبرستان شهرمان شوم فرق نمی کند هر بار توهم اولیه بعد از دقایقی طلب مغفرت برای اهالی اینجا تبدیل میشود به آرامشی که وصفش به قلم نمی آید بعد کم کم خنده ملیحی هم به لب می آید و میرود و دنبال قطعه های بی قبر می روی و خوبهایش را برای خودت نشان می کنی مثلا آن یکی که درست زیر سایه آن چنار است یا . . .نه شاید آن یکی که شیر آب هم نزدیکش هست یهتر باشد یا آن یکی که سر نبش است  یا . . ..شیطنتت گل میکند و سعی میکنی همانطور که فاتحه می خوانی از روی عکس ها شغلهای درگذشتگان را حدس بزنی یا از روی سنگ قبر ها شعور خانوادگی و تناسب آن با دارایی شان را . ..

صورتهای بی حرکت و ماتِ هک شده یا قاب شده ی بالای قبرها هرکدام معلوم است کتابها کتاب حرف نگفته دارند و بدجوری دنبال گوش شنوا می گردند . گم شدگان یا فراموش شدگان یا همان لاست خودمان گمانم اینها باشند و اینجا هم همان جزیره طلسم شده باشد که بیرون آمدن از آن یا ممکن نیست و یا آنقدر گیجت می کند که بازگشت را ترجیح می دهی . فرق این جزیره با آن یکی شاید این باشد که این یکی واقعی است و بیخ گوشمان انتظار می کشد و مقصد بی برگشت همه مان است اما ما باورمان نمیشود حتی در خیالات دور خود هم همیشه حتی مرگ عزیران خود را متصوریم اما مرگ خودمان را نه . این حس جاودانگی نمی دانم از کجا اما در همه مان هست . هر چقدر هم که مثل من ادعای آگاهی از مرگ را داشته باشیم باز هم همیشه همه را مقدم بر خود می بینیم. ولی دور نیست آن روزی که من هم به جمع گمشدگان بپیوندم و گوش شنوای اهالی اینجا بشوم . اخبار دست اول این دنیا را برایشان ببرم و با اخبار دست اول آن دنیا سر بزنم . دور نیست که دمخور و رفیق مورچه ها و کرم های این جزیره شوم و اوقات تنهایی ام را با آنها اختلاط کنم . همان اول کار برای پاگشا ضیافت چهل روزه ای برپا کنم و همه ی جوندگان را هم دعوت کنم  بعد شاباش ها را که روی سرشان ریختم مهمان ها را با سفره ی رنگین تنم تنها بگذارم و خودم سراغ رفقا بروم و برای درد کشنده ای که از شب اول هنوز رهایم نکرده سراغ مرهم بگیرم و از فوت و فن کار بپرسم ، از اوضاع کار و بار و اینکه چطور میشود در کسی حلول کرد و با یک وسیله ای صلواتی فاتحه ای چیزی کاسبی کرد . عصرها با هم بنشینیم و از سیاست استصوایی و گزینشی کارگزاران بهشت گله کنیم و از خرابی بازار فاتحه بنالیم و یواشکی فحشش را به نکیر و منکر بدهیم . غم غربت اینجا را با هم تقسیم کنیم و به خاطر فراموشی و بی وفایی نزدیکانمان به هم دلداری دهیم و بعد آخر سر طبق معمول از عوارضی که تازه دم در قبرستان زده اند و از عوارض گران شبهای جمعه اش ، پیش هم شکایت کنیم و فحشش را به نکیر و . . ..

دور نیست و آرزو میکنم که دور نباشد. . .

می

۱.روز جمعه به کشف بزرگی نایل اومدم شبکه ی محترم استانی ما فیلادلفیا رو پخش کرد! و من تازه فهمیدم که این فیلم معلوم الحال هم دوبله شده ! بجون خودم راست میگم . فیلادلفیا پخش شد و در ابتدا اسباب تعجب بسیار ما رو هم به وجود آورد اما بعد از کمی دقت به دیالوگها تا آخر فیلم کرکر خنده بودیم  . چون به کل قضیه هم ج ن س  باز بودن تام هنکس منتفی بود و داستان به طرز شگرفی با محوریت بیماری ایدز تام هنکس و تلاشش برای احقاق حقش پیش میرفت و هنر سان سور و دوبله به نظرم بسیار استادانه در این فیلم متجلی شده بود. حالا هی میگن صداوسیما فلان و بهمان.!! به نظر شما اگه اصل فیلم هم همینطوری درمی اومد و داستانش اون مورد هو.مو رو نداشت چی میشد؟

 

 

۲.من نمیکشم شما هم نکشید

 

 

۳.من تار ِتار تو بودم تا وقت تلنگر تندت نت "می" را برایت بنوازم و تو مدتهاست دیگر نمی نوازی ام باورم نمی شود با آن چشمان نوازنده دلی این چنین کر داشته باشی...

 

سالهای دور از خانه

مقدمه

گاهی سرگرم کننده و عبرت آموز است اگر از تاریخ و تجربیاتش به کمک قوه خیال و امکاناتش بهره گرفته و به عاقبت احتمالی آدمهای اطرافمان بیاندیشیم . آخر راه کسانی که از سر نادانی یا قدرت طلبی سوار بر موج احساسات و هیجانات و قوه ی همیشه سرزنده ی "تغییر طلبی" جوانان تا کجاها که نمی روند و حتی خانه های شنی خودساخته ی روی ساحل اذهان توده مردم را نابود میکنند. در تاریخ همیشه عاقبت قدرت طلبان و پادشاهانی که خود انسانهای به ذات منحوس و خبیثی نبوده اند و تحت تاثیر مستقیم و مشورتهای نابه جا و فریبکارانه ی یک وزیر یا یک صدراعظم یا یک مشاور قرر گرفته اند ؛ برایم جالب و خواندنی بوده است. امروز نیز جریانهایی نه فقط در کشور ما که در همه ی دنیا وجود دارند که عوامل پشت صحنه و در واقع عوامل اصلی این جریانات از شخصیتهای محبوب و مقبول و ساده اندیش و مبارزی برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکنند و به سردمداران خود فقط مشق موج سواری می دهند. اما انگار روز فرو نشستن این موج را متصور نیستند.

 سالهای دور از خانه

 

ملا شدن چه آسان آدم شدن محال است

میم و نونی که سالهاست ترجیع بند همه حرفهایم شده همه اش سر و ته یک روح چرک و پر از لک است که افسار به گردنم انداخته و هرجا بخواهد میکشد. مقاومت من بی دست و پا بی فایده ست مگر اینکه به میخی ، تیری ، ستونی چیزی بندم کنی. هنوز هم میگویم همه ی سیب سرخ حوا یا گندم یا انگور هرچه بود بهانه بود و من لیاقت بهشت را نداشتم . باید می بستی ام تو که میدانستی کسی میکشد و میبرد میدانستی خود من قرار ماندن ندارم و میدانستی ذاتم با حرکت درآمیخته و سفر خواهم کرد . حق میدهم به من بخندی حالا که در راه بازگشت  گاهی که در روز روشن از وجودت ، چراغ به دست میگیرم و هیهات میکنم که کجایی! راه کدام است؟ چرا رهایم کردی؟ . . ..به تو حق می دهم بخندی. که من اگر آدم بودم این چنین نمی کردم.

 اینجا را ساخته ام سردرش بزرگ نوشته ام "آدم" تا شاید یادم بماند برای چه هستم . یادم بماند آنچه را که نیستم و آرزو دارم بشوم. یادم بماند حرف پدرم را که از کودکی برایم میخواند "ملا شدن چه آسان آدم شدن محال است!" شاید طبق ذات تخس ام باشد که بخواهم آنچه محال است بشوم و روزی روبروی بابا بایستم و بگویم "دیدی شد؟! دیدی توانستم؟! " هرچند خودم میدانم نشدنی است یا حداقل از توان من خارج است. این کلمه ای که بزرگ سردر اینجا نوشته ام میدانم زیادی بزرگ است حتی قدم در راه آدم شدن برداشتن هم از آن لقمه هایی است که اندازه ی دهان من یکی نیست اما . . ..نوشتم که یادم بماند.

تا اطلاع ثانوی

ایکاشمنهمخزندهبودمچونکهندارمسانتافهیاپرورشندادمزرافهپینفولگروث!

 

 

ای کاش من هم ٬ خزنده بودم. . .*

 داشتم کامنتهای این چند مدت و نظرها و بحثهای شکل گرفته رو نگاه می کردم.چندتا نکته به نظرم رسید باید گفته بشه.یکی از اونایی که خیلی هم به چشم می اومد و گمونم حاصل یک جانبه نگری ناخواسته ی من و البته کمی هم تصورات غلط رفقا بود.و مقدار زیادی ش هم بی شک برمیگشت به فضای حاکم این مدت که اون هم مقدار زیادیش برمیگرده به عملکرد ناشیانه صدا و سیما تو این مدت - هم قبل هم بعد از انتخابات –و اون تصور طالبانی از من یا هرکسی که از این جناح حمایت میکنه ست .البته سیستم صدا و سیمای پر از اشتباهی که هر روز به جای جلب اعتماد و خبر رسانی قابل قبول و در نظر گرفتن مخاطبانی که با اطلاعات کامل و آگاهی پای تلویزیون نشستن ٬ فقط مخاطبش رو مخاطب عام فرض کرد و مخصوصا در ارایه اخبار کمتر توجهی به تزریق کمی سیاست و فکر به چگونگی پخش گزارشها و اخبار داشت. ؛باید بدونیم که قیاس این چنین سیستمی با یک سیستمی که سابقه ای حدود نود سال داره (بی بی سی ) ٬ مطمئنا قیاس کننده رو کاملا نا امید می کنه. چراکه  سالهایی که فقط دوشبکه داشتیم که نهایتا 18 ساعت برنامه داشتند و از اون ۱۸ یا 12 ساعت برنامه حداقل دوسه ساعتش قطعی بود و برفک و یا گل! و یا مجری که می اومد و شعر میخوند و اعلام برنامه میکرد ٬ زیاد دور نیست. سال های زیادی از پا گرفتن صدا و سیما نگذشته و این توقعات زیاد ماست که با دیدن برنامه های متنوع و هدف دار و خزنده * غربی شکل می گیره و انتظار رقابت از شبکه های زپرتی خودمون رو بالا می بره. به حق توان رقابت در چنین سیستمی با این ساز و کار حالا حالا ها دیده نخواهد شد.

 

 

 

چون که ندارم سانتافه یا پرورش ندادم زرافه؟

نکته ی دیگه ای که یکی از رفقا تذکر داده بود همون یک جانبه نگری بود که  تو این مدت عامل بالا بردن آمار توهین ها و ارایه چهره ای هیولایی و طالبانی! شد که البته به نظرم عکس العمل به نگاه مطلقا یک جانبه از سمت دیگران به همه ی چیزهایی بود که اینجا ازش دفاع می شد. وگرنه هیچ آدم عاقل و منصفی رو نمی تونید پیدا کنید که با وحشی گری و رفتار ناشیانه یا با برخورد افراطی از طرف هر کدوم از جناحین به هر شکلش موافق باشه و مهر تایید بر گندکاری های هر دو طرف بزنه و هیچ "انسانی" رو نمی تونید پیدا کنید که با کشت و کشتار و ریختن خون هم کیشها و هم وطناش با هر عقیده ای دلش شاد بشه !! ما هم مثل همه . اما گمونم صرف مخالفت با عقیده ی بعضی براشون کافی بود تا هر اتیکتی که میخوان به اینجانبان بزنند.اما ملالی نیست. هرچه ملال هست از نادر بودن نگاههای جامع و دوطرفه از روشنفکران هر دو جمع بود و نسخه پیچیدن های طرفه العینی.

 

 

پینفول گروث!

چیزی که تو خیابونا و شبای قبل از انتخابات روح آدم رو شاد می کرد تقابل نظرها و عقیده ها در شیرین ترین فضای ممکن بود متلک های و تیکه هایی که حد و مرز داشت و با خنده دو طرف همراه بود ٬ ابروهایی که بالا می رفت و دهانهایی که از دیدن تعارض بین تیپ آدمها و پوسترهای در دستشون٬ باز می موند. خودمم جزو همون کسایی بودم که با بالا بردن عکس کاندیدم بعضی ها برام سر تکون میدادند که شما دیگه چرا؟ و بعضی بسیجی هایی که فک میکردن چون اونا رو دیدم عکس رو عوض کرده م! فضای نت اما به کلی متفاوت بود حرمتی که پایمال نشده باشه گمونم دیگه اینجا نیست تو خیابون شعار بود بحث بود اما حرمت آدمها و عقایدشون هم بود احترام هم بود. شاید بهتر بود اینجا رو با بحثهای سی یا سی کثیف نمی کردم. صدالبته از کوره در رفتن های خودم و گاهی تند صحبت کردنها و تحمل نکردن برخی توهینها رو هم در نظر دارم و به خاطرشون عذر میخوام . به هر حال تحمل عقیده مخالف و دلخور نشدن از طرز فکر متضاد با علایق ما چیزی بود که یاد گرفتم . زود قضاوت نکردن در مورد همه ی ابعاد شخصیتی آدمها با دیدن ناکامل فقط یک بعد از اون هم چیزی بود که مشق کردم.به قول این رفیقمون تو این مدت همه مون رشد کردیم هرچند کمی درد داشت.

 

 

* تحلیل این بلاگر در روزهای ابتدایی کار بی بی سی فارسی از سیاست این سازمان و تعبیر کلمه ی " خزنده" برای اون سیاست ها رو از تو آرشیو پیوند روزانه ها پیدا کردم . به نظرم خوندنی باشه.

من باهوش تر از اینهام

۱. خیلی جالبه یعنی می دونی باحاله خفنه پر از حرفه عمیقه آدم رو به فکر فرو می بره چجوری بگم بت آدم رو قلقلک می ده این روزا این حرفها این پوستهایی که یکی یکی می افتند و تو فقط مات و مبهوت پوست کنده شده رو میبینی که همچین قلفتی سرجاش مونده و یکی دیگه با یه رنگ دیگه داره از اون پوست به جا مونده جدا میشه و فاصله می گیره و میره و تو رو با دهن وامونده ت تنها می ذاره.

 

 

۲. خب بچه ها تریپ تقلب که جواب نداد ولی ناامید نشید این بدعتی که گذاشتیم خیلی بیشتر از اینا کاربرد داره . حالا بیخیال پیش به سوی براندازی نظااااااااااااااام . . .

جمعیت: هی ییییییییی!......

ما میخوایم این نظام دروغگو سر کار نباشه و اونی که امام گفت و شهدا براش خون دادند رو تشکیل بدیم از نو و از پایه . . . حالا بچه ها از کجا شروع کنیم؟ درسته ! ره بریییییییییی  

 جمعیت: هی یییییییییییییی!.......

یکی از میون جمع:ببخشید اجازه خود امام هم که ره بر بود و خیلی در مورد ولایت. . . .

خفه ش کنید اون کثافت چماق به دست زورگوی دیکتاتور لمپن پاپتی بی سواد عقب مونده ی فرعونی متحجر قرون وسطایی عصر قجری دروغگوی رمال عبوس هتاک صداسیمایی رووووووو

جمعیت : هی یییییییییییییییی!. . . . .

هرکی هرچی خلاف نظر ما بگه دروغه و دروغگو باید به سزای اعمالش برسه حتی اگه ره بر باشه یا من سرکار میام یا هیچکی.این رو ملت ایران میخواد و هیچ مخالفتی هم از طرف مردم وجود نداره و هرکسی در مورد خواست ملت ایستادگی کنه له خواهد شد مگه نه؟

جمعیت: هی ییییییییییییییییی!.......

یکی دیگه از میون جمع:ببخشید اجازه اینطوری جنگ داخلی نمیشه؟

جمعیت:(اینبار به طور خودکار) هی ییییییییییییییییی!......

 

 

۳.مرا احمق فرض نکنید من باهوش تر از اینهام که این صدا و سیمای زپرتی گول بر سرم بمالد من خودم می دانم که همه را بسیجی ها کشتند و اگر فکر کرده اید که می توانید این رییس جمهور را به من غالب کنید کور خوانده اید من روزی دویست بار زنگ میزنم دفتر ریاست جمهوری و میگویم با میرحسین کار دارم تا اونجایشان پاره شود اگر هاشمی هم از رهبری حمایت کرد چه باک که ما هنوز هم مخملی کودتا میکنیم و مخملی میجنگیم تا اشک اوباما درآید و نتانیاهو به راه راست هدایت شود به ما چه که او دیروز آدم میکشته و میخواسته حمله کند اینجا شما مگر داستان عمار را نشنیده اید و یا آن مسجدی که پیغمبر خراب کرد؟بدانید که ممنوعیت رنگ سبز توسط نظام هتک حرمت به حضرت ابوالفضل و مقدسات مردم ایران است شعار ما اگر تا دیروز رای مرا پس بده بود امروز که اینطور شد و آن یکی جواب نداد دیگر "میهنم را پس بده" است و مطمئن باشید که با حمایت مراجع مثل خیلی ها از آنها که در قم هم زندگی میکنند و دفتر هم دارند میهنمان را از شما پس خواهیم گرفت.

 

 

۴. کسی اگر در مورد این تغییر جهت شعاری و حرکتی از "تقلب" به "کودتا" (یا انقلاب)نظری داره خوشحال میشم ما رو هم مطلع کنه.

. . .

1. شاید می توانست بهتر از اینها بمیرد. با سابقه ای درخشان تر. بدون افتضاح و رسوایی و اسکندل و این حرفها. آن وقت برای همیشه سلطان خوشنام پاپ باقی می ماند.بلامنازع.

king of pop is dead now

 

 

 

2. !!she is the one

+

غلام همت آن نازنینم    که کار خیر بی روی و ریا کرد

(اینو حافظ گفته من نگفتما)

 

 

3. وقتی هدهد در میان بومان1 افتاد برسبیل رهگذر به نشیمن ایشان نزول کرد و هدهد به غایت حدت بصر مشهور است و بومان روز کور باشند چنان که قصه ی ایشان نزد اهل عرب معروف است . آن شب هدهد در آشیان با ایشان بساخت و ایشان هرگونه احوال از وی استخبار می کردند.  بامداد ، هدهد رخت بر بست و عزم رحیل کرد. بومان گفتند ای مسکین! این چه بدعت است که تو آورده ای؟ به روز کسی حرکت کند؟ هدهد گفت: این عجب قصه ای است همه ی حرکات به روز واقع شود.  بومان گفتند:مگر دیوانه ای؟! در روز ظلمانی که آفتاب بر ظلمت برآید کسی چیزی چون بیند؟؟ گفت : به عکس افتاده است شما را همه ی انوار این جهان طفیل نور خورشید است و همه ی روشنان اکتساب نور و اقتباس ضو خود از او کردند و عین الشمس از آن گویند او را ینبوع نور است.

ایشان او را الزام کردند که چرا به روز کسی هیچ نبیند؟ گفت: همه را در طریق قیاس، به ذات خود الحاق مکنیدکه همه کس به روز بیند و اینک من می بینم ، در عالم شهودم ، در عیانم ، حجب مرتفع گشته است. . . بومان چون این حدیث بشنیدند حالی فریاد برآوردند و حشری کردند و یکدیگر را گفتند : این مرغ در روز که مظنه ی عمی۲ است دم بینایی زند . حال به منقار و مخلب دست به چشم هدهد فرو می داشتند و دشنام می دادند و می گفتند که روزبین! زیرا که روز کوری نزد ایشان هنر بود و گفتند : اگر بازنگردی بیم قتل است . هدهد اندیشه کرد که اگر خود را کور نگردانم مرا هلاک کنند زیرا که بیشتر زخم بر چشم زنند قتل و عمی به یکبارگی واقع شود الهام بدو رسید (( کلمو الناس علی قدر عقولهم)) حالی چشم بر هم نهاد و گفت اینک من نیز به درجه شما رسیدم و کور گشتم. چون حال بدین نمط دیدند از ضرب و ایلام ممتنع گشتند. . . .

 

 1.بوم=جغد

۲ عمی= کوری

از لغت موران . سهروردی

د+ر+د

من: دلم گرفته بود همینطوری شماره تو رو گرفتم یکم حرف بزنیم

-  خوب کردی . راستی امروز قلم رو. . . .

من : امشب می دونی چه ...

- بیخی شنیدی احمدی دوباره . .

من : دیروز بی خودی یاد مشهدی که با هم رفتیم افتاده بودم دلم هوای آرامش اونجا رو کرد اون دوتا پسره رو یادته؟(خنده) تابستون شاید. . .

-  گفتی تابستون شنیدی وزیر نیرو چی . . .

من : شاید برم . خواستم ببینم برنامه ت . . .

-  پسر یه چیزی بت میگم دیگه عمرن طرفداری از این یارو. . .

من: محمد هم رفت خدمت شنیدی که؟ افتاده تهران

-  تهران رو که آقایون به. . .

من : خسته م شاید برم

-   مشهد؟

من : نه به قول طرف شاید از این دیار!

-  طرف کیه؟ آقاتون؟

من : نه. . خوش باشی.

-          . . ..

 

 

 

 

پ.ن : امشب لیله الرغایب است.