به کجا؟ نمیدانم.

شاید روزی رسد که همه ی کتابهایم را بسوزانم و از این دیار بروم. به کجا؟ نمی دانم.شاید روزی شکوه رفتن را به غم انتظار ترجیح دهم.گر به بیابانی رسم تا همه ی ریگهایش را نشمرده ام از آن عبور نکنم و گر به دشتی رسم تا همه ی علفهایش را به هم گره نزنم از آن نخواهم گذشت.شنهای کف رودخانه را با کف پایم آشتی می دهم و یک روز تمام را به هم صحبتی آبشار خواهم نشست. دیگر دریا را به خاطر شور بودنش سرزنش نخواهم کرد و همینطور موج را به خاطر خشمش و سنگ را به خاطر سنگ بودنش. دعوای میان موج و صخره را وساطت می کنم و یک روز تمام را کنار ساحل, فانوس به دست خواهم ایستاد تا شاید گمشده ای راهش را باز یابد. گر دلم گرفت با مترسک کنار مزرعه درد دل خواهم کرد; کوههایی که به هم رسیده اند را نشانش خواهم داد و از سرگذشت آنهایی که به هم نرسیدند برایش خواهم گفت, از فاصله ی میانشان, از خیانت گل به بلبل, از نیامدن بهار, از گرمای پاییز و آفتاب تند زمستان.
می روم و وصیت ماهی کوچک تنگ بلور را برای ساکنان برکه خواهم خواند. همانطور که هنگام جان دادن خواسته بود: "" الا ای اهل آب و اهل پاکی! گرانترین بهای هستی آب است که ما در آن غوطه وریم و از وجودش غا فل!مبادا تنگ بلور درخشان را به برکه ی حقیر خود ترجیح دهید که برکه ی حقیر و کوچک شما خود نعمتی است بس .....""و ماهی جان داده بود. . .
پروانه ای را اگردیدم عاشقش خواهم شد و به دنبالش خواهم رفت به کجا. . . نمی دانم.پروانه را اگر گم کردم به انتظار پاییز خواهم نشست و همه ی برگهای زرد را خواهم سوزاند و از آن دیار خواهم رفت به کجا. . . نمی دانم.شاید آنجا که لبخند قیمتی داشته باشد.آنجا که زندگی موسیقی باشد و همه موسیقیدان "وگر دست محبت سوی کس یآری به لبخند آورد دست از بغل بیرون. . *"آنجا که سرمایه ی مردمانش نور باشد و نسیم و کسی طعم تلخ ترکه ی فقر را نچشیده باشد.همه با غم غریبه باشند و کسی خنده ی کودکش را به خودخواهی خود نفروشد. .آری روزی از این دیار خواهم رفت اما به کجا. . . نمیدانم.
*اخوان