پنجره
و جلوی پنجره ی اتاقش می ایستاد و تا آبی که گذاشته روی اجاق جوش بیاید ٬ به این دخترکان زیر چهارده سال خیره میشد که کله ی سحر باید منتظر سرویسشان سگ لرز بزنند تا سرویس مربوطه بیاید و با خود ببردشان دخترکان زیر چهارده سال که سوار میشدند میرفتند ٬ میرفت سراغ آبِ جوش آمده و توی ماگش که قبلا به ارتفاع پنج میلیمتر (h=5mm) کفش عسل ریخته بود آب جوش را خالی میکرد و از قاچ لیموی توی یخچال دوسه قطره لیمو هم میچکاند توی ماگ و برمیگشت پشت پنجره و همینطور که دماغش را توی ماگ کذایی فرو کرده و ها میکرد تا بخار داغ آب عسل کذایی بخورد توی صورتش و کلی حال کند ٬ بیرون را هم ذاغ میزد و اینبار نوبت کارمندهای بیچاره بود که توی ماشینهای پراید یا نهایتا پژو شان سوار بودند و یا اینکه کیف به دست راهی محل کار میشدند. تا نوشیدنی اش خنک شود کارمندها هم راهی شده بودند تا ساعت هشت و نه که کاسب ها از خانه بیرون میزنند یکی دو ساعتی وقت داشت پس آلبوم جدیدی که به تازگی دانلود کرده بود را پلی میکرد و از پنجره به خانه ی روبرویی خیره میشد همانکه شبها تا ساعت ۲:۳۰ یا نهایتا تا ۲:۵۵ چراغشان روشن است و صبح ها هیچ وقت زود بیدار نمی شوند و این را میشد ار پرده های بسته شان فهمید همیشه این یکی را به آن بغلی که شبها ۹:۲۰ یا نهایتا ۱۰:۲۵ چراغش خاموش میشود ترجیح میداد معتقد بود شب بیدارها انسانهای قابل اعتنا تری هستند.
شب که میشد بعد از آنکه دخترکان زیر چهارده سال و کارمندان بیچاره و کاسب ها برمیگشتند شامش را که پای پنجره میخورد نوشابه اش را توی ماگ میریخت و تا جا داشت خرده یخ قاطی اش میکرد و همینطور که دماغش را توی ماگ کذایی فرو کرده بود و ها میکرد تا سوز یخ بخورد توی صورتش و کلی حال کند ، بیرون را هم زاغ میزد و منتظر می ماند تا چراغ خانه روبرویی در ساعت ۲:۳۰ یا نهایتا ۲:۵۵ خاموش شود تا خیره خیره چشم بدوزد به این خیابان روبرو و دوباره بالای پلکش طبق معمول ساعت سه هر شب شروع کند ذق ذق کردن و خدا خدا کند که از آخر خیابان هیبتی ببیند که میاید و اسم آن ساعت را هم گذاشته بود ساعت عاشقی اما این پایان تکراری داستان به درد کار ما نمیخورد که مرد تا آخر عمرش خواب به چشمش نیاید و منتظر بماند و پنجره باشد و او و ماگ و خیابان روبرو و انتظار هیبتی که از ته خیابان خرامان بیاید و وصال شیرینی پدید آید یا آنکه اصلا نیاید و مرد پشت پنجره از اینسومنیا جان بدهد یا.... نه! بگذار حکایت این مرد را از نو بنویسم.