سالهای دور از خانه (2)
هر چند بار آمده ام ادای حسین آقا را در بیاورم و بگویم من هم سال سیاه داشته ام، اصلا من سالهای سیاه داشته ام، هر وقت آمده ام درد دل کنم، سخنرانی کنم، دستم را روی میز بکوبم، قرمز شوم. . نگذاشته . هر دفعه به نحوی کاکوچ کرده اما خودش چه؟ اینقدر حرف زده و درد دل کرده که همه را حفظم . همین الان بگویند حرفهایش را بنویس می توانم صدها صفحه بنویسم و کتابش کنم مثل همانی که بیست و دو سه سال پیش باعث محبوبیت و بعد هم ریاست جمهوری اش شد.اما گمان کنم با گندی که او زده شاید دیگر هیچ کاکا سیاهی شانس پرزیدنسی نداشته باشد. مردم اینجا هر چند روزی هشت نه ساعت کار می کنند و همه چیزشان اتومات شده و دیگر کسی نه تنش را و نه مخش را لازم نیست به کار بیاندازد تا کاری انجام دهد از قضای حاجت گرفته تا سفر رفتن و تولید و سرمایه گذاری و کار و . . .اما با همه اینها هنوز مخشان اینقدر کار می کند که گندهایی که این رفیقمان - حسین آقا - به بار آورده را فراموش نکرده باشند و دیگر به خودش و هر که حرفهایش بوی او می دهد اعتماد نکنند.حق هم دارند. حتی هنوز که هنوز است توی این سریالهاشان که با کریم گه گداری می بینیم ؛ به این بنده خدا تیکه می اندازند و اصلا برخی شعارهای زمان کاندیداتوری اش الان ضرب المثل شده . بی غیرت ها به خودشان هم رحم نمی کنند. من که از خوشمزگی های این جماعت هیچ وقت خنده ام نمی گیرد وقتهایی هم که این سریالها را می بینیم و تخمه هایی که از یزد ننه کریم فرستاده را می شکنیم منتظر می شوم هر وقت کریم خندید من هم الکی می خندم که دلش نشکند.چه کنم دیگر همدمم همین کریم است. وقتهایی که مهمان مادام هستم اما زیادتر می خندم نه اینکه الکی بخندم ها . .نه. واقعا می خندم . از ته دل. مثل سالهای جوانی توی سعد آباد که با زهره سریال "زیر آسمان شهر" می دیدیم. یادش به خیر سریال مقبولی بود و ایضا محبوب. مردم هم اینقدر مرا دوست داشتند که ممد پیرپکاجکی صدایم می کردند یعنی به اسم شخصیت اول و محبوب آن سریال! یادم افتاد که باید سری به آلبومم بزنم الان یک دفعه فکری شدم بروم ببینم با بهروز خالی بند عکس دو نفره دارم یا نه تا آنجا که الان یادم است از میان محبوبان آن زمان فقط با مهری خانم عکس نداشتم و سنجد . ..نه سنجد را که دارم گمانم همان یک نفر بود که فرصت دیدارش حاصل نشده بود اتفاقا همین چند روز پیش بود داشتم آلبومم را به مادام نشان می دادم و یکی یکی عکسها را برایش توضیح می دادم بیچاره هم با صبر و حوصله گوش می کرد و لبخند می زد . کلا زن آرامی است آزارش به کسی نمی رسد چروک های جذابی هم روی صورتش دارد از وجوه اشتراکمان هم درد مفصل زانوی راستمان را می توان نام برد و لرزش شدید هر دو دست البته تفاهم ها و اشتراکات زیادند یعنی توی این مدتی که به آپارتمان بغلی آمده و با هم دمخور شده ایم از اینها زیاد کشف کرده ام مثلا این که او گاه و بی گاه ترش می کند و من هم. چربی و قندش از حد نرمال بالاتر است و من هم. گاهی وقت راه رفتن زانویش خالی می کند و من هم. چشمش نمره 4 است و من هم.و و و و . .به نظرم این همه وجوه اشتراک تصادفی نیست.
اولین بار که مادام را دیدم روز برگشتنم از منهتن بود آخر هفته را آنجا یک مهمانی گرفته بودند و رجل ریقوی سیاسی همه جمع بودند و طبق معمول من هم دعوت بودم از گورباچف سگ جان گرفته تا ساغکوزی و پوتین و آلبرایت که آورده بودندش و حال زارش به گونه ای شده بود که اگر همان دم زرتش بی هوا قمسور می شد کسی به هیچ وجه تعجب نمی کرد. خلاصه اینکه مثل همه مهمانی های منزجر کننده دیگر گذشته بود و من طبق معمول می دانستم تا چند روز بعدش درد بنا گوش خواهم داشت به هر حال وقت برگشتن بود ساعات واپسین روز و آفتاب کم جان پاییزی و قیافه ی در هم من از سفر بورینگی که داشته بودم و توقف راننده جلوی ساختمان و پیاده شدن و دیدن صحنه ای که برای هر شهروند اینجایی می تواند یک تهدید بسیار مرگ آور باشد "یک غریبه دم در ساختمان" اینجا آنهایی که زنده می مانند و عین زمانهای قدیم حداقل پنجاه سالی عمر می کنند طبق آمار خوش شانس ترین انسانها هستند یعنی این "دیریم لند" انقدر به لجن کشیده شده که شاشیدن یک گربه توی باغچه پیاده رو جلو خانه هم جزو تهدیدات بزرگ به حساب می آید( از کجا معلوم گربه به رادیواکتیویته نیروگاهها آلوده نباشد؟) تا چه رسد به کلید انداختن یک غریبه به در ساختمانی که تو درش زندگی می کنی آن هم در واپسین ساعات یک روز خسته ی پاییزی که آفتابش هم جانی ندارد!! بدتر از این ممکن نیست. این شد که در آنجا رگ آریایی ام گرفت و آرام پشت سر غریبه رفتم و عصایم را تا آنجا که زور داشتم توی کمرش فرو کردم جوری که با یک جیغ کوتاه محکم به در چسبید و فورا به دلیل همان ترسی که گفتم همه دارند دستانش را بالا برد و شروع کرد به التماس کردن من هم یک چندتا از آن فحشهایی که از کریم یاد گرفته بودم را پشت سر هم نثارش کردم و گفتم : اینجا چه غلطی می کنی؟ . به تته پته افتاده بود و همین بیشتر شیرم می کرد تا عصا را بیشتر توی کمرش فرو کنم و دوباره با اعتماد به نفس داد زدم : گفتم اینجا چی می خوای؟ بعد از یکی دو تا ناله ی ممتدی که کرد آب دهانش را قورت داد و آرام گفت : اینجا خونمه. . .بلافاصله فریاد زدم : خونته؟ و پشت بندش آمدم یکی دوتای دیگر از همان فحش ها را نثارش کنم که ذهنم به قول اینجایی ها فلشی خورد و یادم افتاد که قبل از عزیمت به منهتن صاحبخانه را یک بار دیده بودم و گفته بود که قرار است برای واحد بغل واحد من مستاجر جدید بیاید و بعد هم کم کم فهمیدم چه گندی زده ام و کم کم فشار عصایم را از روی کمر بیچاره برداشتم . . . . .
ادامه دارد. . ..
بی ربط .: کسی اهل "شنیدن" بود صحبتای رییس جمهور - چهارشنبه - شیراز - اینجاست