سالهای دور از خانه (3)
۱. از عزیزانی که به این داستان با این همه کد به دید منفی نگاه نمی کنند و برداشت های سیاسی نمی کنند بسیار متشکرم.
۲.
. . . . چند ثانیه ای به سکوت گذشت. رویش را که برگرداند قفسه سینه ام تیر کشید نفسم داخل رفت و همانجا ماند . بی شرف ! به عمرم روی هیچ صورتی چین و چروکی به این جذابی ندیده بودم خطهایی که هرکدام برای خود انگار واج های عشق را زمزمه می کردند خطوطی که روی پیشانی اش می افتاد محشر بود منظم و موازی گویی با خطکش کشیده باشندشان٬ پف زیر چشمش بسان لخته های شن های نرم کنار ساحل بود که لایه لایه روی هم سوار شده اند آنچنان حالتی به چشمانش می داد که هر رجلی را مخلص می کرد زیر نور آن آفتاب کم جان پاییزی که دیگر وقتش بود نارنجی شود ٫ سایه ای که غبغب پر ابهتش روی گردن سفیدش می انداخت بسان سایه ی درخت سیبی بود که همیشه تنه اش را از گزند آفتاب حفظ می کند. چه با شکوه بود آن لحظه که قد و قواره اش را به چشم به هم زدنی ورانداز کردم ٬چربی های محاط اسکلتش تمامن حاکی از این بودند که در جوانی اش هیچگاه سو تغذیه نداشته و این خود نکته ای بسیار در خور تحسین بود. قبایی که پوشیده بود مرا یاد رختخواب پیچ خانجون خدا بیامرز می انداخت ٬ همان لحظه بغض گلویم را فشرد . ..خانجون. . ..کاش می شد فقط یک بار دیگر به خواب ببینمش هرچند آن اواخر هم که می آمد همیشه اخمهایش در هم بود و غیض چشمانش حاکی از این بود که از چیزی دلخور است . شبی که به "جرج" فقید نامه نوشتم را هیچ وقت فراموش نمی کنم گمانم ۲۰۰۳ اینها بود٬ همان شب تا سرم را روی بالش گذاشتم و پلک هایم سنگین شد خانجون با عصبانیت و عصا زنان از در خانه پدری داخل شد . من توی ایوان نشسته بودم و داشتم جریمه هایم را از روی تصمیم کبری می نوشتم ٬ فواره توی حوض مثل همیشه باز بود و یک جفت پرستویی که زیر ایوان لانه کرده بودند طبق معمول جیر جیر کنان در رفت و آمد بودند ٬ صحنه ی عجیبی بود خانجون همانطور که جلو می آمد چادرش را باز کرد و روی سیم رختی توی حیاط انداخت ٬ من هم به خیال اینکه الان دست می کند گره روسری اش را باز می کند و از آن نخود چی کشمش ها روی دفترم می ریزد نیشم تا بنا گوش باز بود و پیش آمدنش را نگاه می کردم تا اینکه لب ایوان رسید ٬ بالای سرم ایستاد و با غضبی که هیچ گاه از چشمانش سراغ نداشتم نگاهم کرد و دفترم را برداشت و گفت : اینا چیه می نویسی؟. . .و دفترم را از وسط جر داد !! من هاج و واج فقط صدای جررررر خوردن دفتر توی گوشم اکو می شد و از خواب پریدم . از آن سال دیگر به خوابم نیامده . . . .هیچ وقت. ..
تمام اینها همه به ثانیه ای چند٬ از ذهنم گذشت و من مدهوش ٬ فقط چهره ی وحشت زده ی پیرزن جذاب همسایه مان را نگاه می کردم و او هم مرا وقتی از نوع نگاهم و عصای توی دستم فهمید هیچ پخی نیستم ناگهان شروع کرد به جیغ کشیدن و فحش دادن بی شرف ٬ هر یکی را که توی صورتم فریاد می زد ٬ درمی یافتم که هنوز چقدر از قافله عقبم و هنوز چقدر فحش های جورواجور هست که باید از کریم یاد بگیرم . اولین ملاقات با مادام خوب . . آن طور که باید نبود ٬ اما با اخلاقی که از خودم سراغ داشتم همان لحظه حتی هنگامی که فحش های رنگارنگ توی صورتم می خورد ٫ به ادامه ی شیرین این رابطه امیدوار بودم پس سعی کردم حالت شرمنده به خودم بگیرم و سرم را پایین نگه دارم تا پیرزن بنده خدا ری اکشن خود را از شوکی که به او وارد کرده بودم تمام کند و خالی شود. آخر این اخلاق زنها را خوب می شناسم باید بگذاری تا کاملن خالی شوند ٬ هم وقت گریه هم عصبانیت هم . . .خلاصه وقتی کمی آرام شد خودم را معرفی کردم و برایش با آرامش توضیح دادم که چرا این سو تفاهم پدید آمده و با زیباترین کلمات و عباراتی که از زبان این اجنبی ها بلد بودم ٬ عذر تقصیر خواستم و در آخر یکی از آن لبخندهای معروفم را خرجش کردم . می دانستم رام و آرام می شود و این چنین هم شد. گفت : " فکر کنم منم زیاده روی کردم ٬ شما هم ببخشید آقا." سریع تا دیدم اوضاع آرام است دستم را دراز کردم و گفتم :" من همسایه واحد کناری شما هستم.خیلی از دیدار شما خوشوقتم ......
ادامه دارد...