سالهای دور از خانه (5)
قسمت ۵
و او جمله های کوبنده و رسوا کننده اش که هنوز که هنوز است وقتی به یادشان می آورم مثل پتک توی سرم می خورند ؛ را شروع کرد....:
نقوشی می بینم که تا امروز توی هیچ فنجونی ندیدم. . . . .بیشتر مربوط به گذشته میشه تا آینده . . . آدم مهمی بودی . . ..خیلی مهم . . . .این خطوط میگه شاید به اندازه ای که بخشی از تاریخ یک ملتی!. . .یک. .. .دو . ..سه. . . چهار و .. . اونم پنج. . .شیش. . شیش شیش. . .آها این یکی هم هفت و اینم هشت. هشت تا درخت افتاده همه هم پر شاخ و برگ . . اما . . .بذار ببینم . . میوه ندارن. . . عجیبه. . .درختای خوشگلی هم هستند . . ..
مادام با دقت و لبخند به لب ؛ گوش می داد و من با دهانی باز . همان چند جمله ی اول میخکوبم کرده بود . آدم مهم . . تاریخ ملت. ..یعنی واقعا اینها را از توی آن فنجان بی ریخت می فهمید؟ زاری با هیجان ادامه داد: کرم !! کرم می بینم! اطراف درختها پر از کرمه رو به من پرسید: از کرم بدتون می آد؟
- مسلما خوشم نمی آد
- اگه کرم ببینید میکشیدش و لهش می کنید یا از کنارش رد می شید؟
- کمی مکس کردم و جواب دادم : ترجیح می دم کاری به کارش نداشته باشم
- پس درست می گفتند!
- با تعجب پرسیدم کیا؟ کی درست می گفت؟
به طرز تابلویی از جواب تفره رفت و دوباره سرش را توی فنجان قهوه کرد . انگار که چیز عجیبی دیده باشد چشمش را ریز کرد و چند بار فنجان را چرخاند و از چند زاویه مختلف بررسی کرد . کم کم داشت ترس ورم می داشت و دل توی دلم نبود. فقط خدا خدا می کردم آبرویم را جلوی مادام نریزد و چیزی از گذشته نگوید که باعث سرافکندگی ام شود .زیادی غیر قابل پیش بینی به نظر می رسید . خانوم زاری بعد از کمی تامل انگار که هنوز هم از چیزی که دیده مطمئن نباشد فنجان را به طرف مادام گرفت و با انگشت خطوطی را نشان داد و پرسید : گلابیه مگه نه؟ مادام نگاهی به فنجان انداخت و بعد هم به من ..: آره گلابیه! زاری در پی تایید حرفش گردنش را عقب داد و تکرار کرد : آره گلابیه ! گلابی می بینم . . یک گلابی بزرگ....! و سکوت. . .کم کم داشت روی اعصابم میرفت و این چیز خوبی نبود انگار تمام پنجره ها قصد حمله داشتند و اسباب خانه همه مسخره ام می کردند ، بی اختیار پاهایم را تکان می دادم و دورو برم را می پاییدم قبلا هم بارها در این چنین موقعیتی بوده ام – اضطراب خفقان استهزا ، حقیقتهای غیر قابل باور و واقعیات غیر قابل تحمل – سکوت . . .دارد شروع می شود . بی شرف! . . سوت ممتد . . .گوشهایم دیگر سخت می شنوند . . سوت ممتد و لبخندهای خانوم زاری فنجان را هنوز می چرخاند و نگاه مزخرفش را به طرفم پرتاب می کرد گفت: خب . هرچی تا حالا دیدیم رو دیواره فنجون بود بذار بینم تهش چه خبره. . .. و باز می چرخاند آن فنجون بی صاحاب را و می چرخاند .و می چرخاند. . .و ادامه داد : اون ته دارم می بینمت! اما خیلی ریز می بینمت ٬ دو رو برت خیلی شلوغه فقط سرت معلومه اونم به زور! . مادام پکی زد زیر حنده . زاری ادامه داد : همیشه دورو برتون اینقدر شلوغه؟
- اینطور بوده
- خیلی دوست می داشتین نه؟
- سرم را پایین انداختم و دستهام را به هم گره کردم سرعت تکان دادن پاهام بیشتر شده بود فقط داشتم سعی می کردم به خودم مسلط باشم زیر لب گفتم : اونایی که باید می داشتن ، نداشتن . مردم من ، ظاهر قضیه رو می دیدن یعنی لبای خندون من رو . از دل پر خونم کسی خبر نداشت . توپ تنیس بودن حس جالبی نداره. فکر نکنم کسی باشه که بخواد تجربه ش کنه. . بین راست و چپ بین کم فشار و پر فشار . . .سرگیجه ی بدی بود . ..هشت سال همه ی سرمایه م رو دست رشته می کردن و قهقه می زدند فحشش رو ولی من می خوردم اون می گفت بذار ، این یکی نامه می داد که بردار ، اون مزاحمه مرخصش کن ، اون یکی به درد می خوره حمایتش کن . توپ تنیس واقعی! بی شرف!
. . . .یاد دارم که دستم را روی سرم گذاشته بودم و فقط خودم می دانستم که این علامت خوبی نیست. پاهام بدجوری می پریدند و دستهام دوباره عرق کرده بود دلم نمی خواست آبرو ریزی شود اما دست خودم نبود صدام دیگر آرام نبود. چشمهای مادام هر لحظه با بالاتر رفتن صدای من نگران تر می شد و من از ته قلب می خواستم که آن چشمها آن لحظه آرامم کند ولی کار از کار گذشته بود. دستهام را به هم فشار می دادم و تا آنجا که سخنم منقطع نبود را به یاد دارم که اینطور ادامه می دادم :
- کسی حتی حرفم رو نمی فهمید پشت تریبون از آزادی بیان و اندیشه می گفتم اون بیرون روسری ها عقب می رفت و مانتوها بالا و بالاتر. . .می گفتم جامعه مدنی حقوق شهروندی ، یقه پلیس رو می گرفتند کتک می زدند تو اصلن چه می دونی ها؟ فحشش رو من می خوردم میفهمی؟ من ! تو چه می دونی 18 تابستون کله ی پسره خون می اومد رفت من تو دفترم همه شون منافق بودن من سر جام راحتم کی گفته به تو چه مربوط؟ سعد آباد رو پس واسه چی ساختن؟ آره ! پاریس خوش گذشت . تو رو سننه؟ زنیکه لگوری ! مگه مال بابای تو رو خوردم؟ خودش گفت نامه بده بی شرف پافیوز! خانجون که دفتر تو رو پاره نکرده؟ کرده؟ مگه من گفتم تورم بالا؟ تورم بالا؟ تو هیچ می دونی چندتا سد ساختم؟ گونی پشت کولت بود داشتی از در می رفتی بیرون وقتی صدات زدم آهای . .گند تو زدی و هفت جد و ابادت. . .پیاز بابات گرونه انتر!مگه همش پیازه؟ توی ان اگه گفتگو می فهمیدی که تمدن کیلو چنده؟مگه متمدن ها فحش میدن؟من چی کار کنم اونا می خوردن؟ فحشش رو من می خوردم می فهمی؟ بیعرضه اون پتیاره بی کس و کاره که از راه نرسیده همه مون رو چلوند . . . .بی عرضه اون بی پدریه که من اینجا چی کار می کنم؟ ؟ هه ! تو اینجا چه غلطی می کنی؟ بهت نساخته نه؟ مال کدوم قبروستونی هستی؟
. . . . .میز واژگون شد.. ..عربده هایم را یادم است. روی میز کوبیدن ها و واژگون شدن فنجانها دستهای مادام که دستانم را می فشرد و سعی می کرد آرامم کند ، آرامش زاری را یادم است ، استیل تکیه دادنش به صندلی و فرم چشمهایش را یادم است . . و عربده های من ، دیگر مرد آرام و موقر پنج دقیقه پیشش نبودم . . .صدایم همه خانه را برداشته بود و اشکهایم را هم یادم است . . .بی اختیار می آمد بی آنکه حتی بغضی در گلو داشته باشم صورتم خیس بود و مادام بیچاره نمی دانست چه کند و همه کار می کرد. ..اما من دیگر صدایم لولهای آخرش بود مخصوصا آنجا که صورتم را توی صورت زاری بردم و اون سر جایش تکان نخورد . می دیدم که از پرتاب قطرات آب دهانم تند تند پلک می زند و من فریاد می زدم:
- اصلا تو کی هستی؟ این خضعبلات رو از کجا می گی؟ اگه فکر می کنی یه پیرمرد ریقو هستم که دیگه کاری از دستم بر نمی آد کور خوندی گوساله! هنوز اینقدر خرم میره که همین الان با یه تلفن بکنمت تو هلفدونی. . همین الان مینالی کی هستی و عنصر کدوم حرو زاده ای یا بدم ببرنت؟ زنیکه با پررویی توی چشمهام زل زد و گفت نمی شناسی؟
- داد زدم : نه!
- من زری ام. زری. زری شجاع! شناختی؟
- وقتی این جمله آخر رو به فارسی گفت : چشمهام تار شد و روی صندلی پشت سرم ولو شدم و بهش زل زدم. مادام همچنان مبهوت فقط تماشاگر ماجرا بود و دهانش انگار قفل شده بود. زری دوباره تکرار کرد:
- زری دیگه . نشناختی؟ زری یا به قول اینا زاری!
دوباره لبخندی زد و من تازه داشتم شیر فهم میشدم که آن نگاههای مرموز و خیره وق زدن ها و فال فنجان و گلابی و . .. .همان نگاه اول شناخته بود بی شرف! فقط انگار می خواست خاطرات ما را انگول کند و این بی آبرویی به بار بیاید وگرنه کل مهمانی را فیلممان کرده بود ناکس. . . .
ادامه دارد
پی نوشت:تعبیر خواب رو که مطمئنم از همه بر می آد. تعبیر فال هم ایشالا بر بیاد.