روزی که زمزمه های آمدنش بعد از کاندیداتوری خاتمی به گوش رسید خوشحال شدم. گمان می کردم نخست وزیر جنگ همان مرد نجیب و سر به زیر با آن ریش سیاه و عینک دهه شصتی که پایین پای امام می نشست با کوله باری از تجربه ارزش های ناب بسیجی های زمان جنگ را زنده خواهد کرد. به خیالم مردی را تصور می کردم که پس از سالها حضور در جلسات و صحنه های تصمیم گیری و قانون گذاری کشور حالا با اصولی ترین شیوه ها و منطقی ترین روش ها رقیب سرسختی برای احمدی خواهد بود . در خیالاتم می گفتم این مرد اگر بیاید مرا برای رای دادن به محمود دچار تردید کشنده ای میکند. تصور می کردم که خواهد آمد و با تایید نکات مثبت دولت فعلی رای محمود را می برد و با ارایه طرحهای قوی تر در امتداد طرحهای قبلی و متمم آنها رای دیگران را هم به صندوق خود می ریزد چراکه از وجه بد محمود هم آگاه بودم. فاتحه خاتمی و اصلاحاتش را همه داشتند زمزمه می کردند . آنقدر بلند که حتی عاملان و دست اندرکاران باهوش! دوم خردادی هم متوجه شدند و ورق را برگرداندند. کنار رفتن خاتمی و پشت سر موسوی پنهان شدن همانا و آغاز تاکتیک حساب شده ی "تخریب" با تمام قوا نیز همان. آخر این را همه می دانستند رقابت با رییس جمهور بر سر کار در میان دو دوره ریسک بزرگی است و خیلیییی باید آدم حسابی باشی و تو دل برو تا بتوانی وجه ای والاتر از وجه ی تثبیت شده رییس جمهور بر سر کار ارایه دهی تا مردم تو را به او ترجیح دهند مخصوصا این بار و اینجا و در مقابل کسی که هر روز این چهار سال حداقل دو خبر مربوط به خود در اخبارهای سراسری تلویزیون و رادیو روزنامه داشته و روزهایی بوده که آمارش به شش خبر و حضور در پنج شش مکان رسمی برای افتتاح یا سخنرانی یا تقدیر یا شرکت در فلا اجلاس و فلان همایش و غیره و غیره و غیره  ؛ می رسیده است. کسی که "تنها" حضورش در هر شهر کوچگ و بزرگ در طول این چهار سال فقط کافی بوده است تا مردم احساساتی ما به او دل ببندند و او را حامی و منجی خود بخوانند .

اولین حمله سخن معروف مهندس مبنی بر احساس خطر کردن ایشان بود. رای من برنگشت اما شک کردم. به میرحسین شک کردم. با حمایت خاتمی از او بوی موش را حس کردم با اضافه شدن هاشمی فکر کردم با تعجب به اطرافیانش و آنها که قاطعانه به اسم حمایت از میرحسین جلسات رسمی تخریب ترتیب می دادند فقط نگاه کردم من هوادارانش را نگاه کردم رقص دختران و پسران را نگاه کردم شادی در دهه فاطمیه را نگاه کردم  رگبار توهین ها به رییس جمهور کشورم را نگاه کردم باورم نمی شد میرحسین جنگ خودش علنا به رییس جمهور منتخب مردمش توهین کند و مردم کف بزنند اما دیدم و از تلویزیون نه یک بار و دوبار بلکه هرشب نگاه کردم.همه را دیدم و شنیدم اما حتی بعد از مناظره ها و آن افتضاح ها که نیازی به گفتنشان نیست باز هم صبح رای گیری پیش خودم ته دلم همان اندک درصدی هم که به انتخاب شدن موسوی احتمال می دادم زیاد نگرانم نمی کرد می دانستم خیلی از رشته ها پنبه خواهد شد اما باز هم به شور و نشاط موجود میان همان عده طرفدارانش فکر میکردم و فکر می کردم این شور میان آنها مسری است و با همه ی عوارضش شاید فراگیر شدنش کمکی به پیشرفت بکند .

از شنبه بعد از انتخابات تا امروز هفت روز می گذرد و در این هفت روز با هر خبر منتشره در سایت ها و با هر بیانیه موسوی به اتنخابم – احمدی نژاد – مطمئن تر و مفتخر تر شده ام. فقط هفت روز بود اما هفت روزی که در تاریخ این کشور بی شک هفت روز روشن و باعث مباهات نبود. فقط هفت روز بود اما همین هفت روز کافی بود تا همه ی تصورات خوب من از این آقا خراب شود و همه ی خیالاتم مبنی بر اینکه خب طرف هر چه باشد دیگر معاند قانون و نظام که نیست! همه خراب شود. امروز خدا را صد هزار بار شکر می کنم که به او رای ندادم . چراکه  که جماعتی را که به او رای داده بودند را در هر حال  لب گزیدن دیدم و هر روز می بینم. من خدا را شدیدا شاکرم که موسوی رییس جمهور مملکتم نشد و مطمئنم دیگر نخواهد شد. هفت روز بیشتر از آن خیالات خوب نگذشته اما همین هفت روز کافی بود تا از او متنفر شوم. حالا نام او و چهره اش حالم را بد می کند . یادآوری فجایع کوی دانشگاه و کشته شدن هفت نفر نه چهره ی مامور انتظامی و نه لباس شخصی و نه جوانک سبز پوش بلکه چهره ی سیاه موسوی را جلوی چشمانم ظاهر می کند. حالا هر چه می خواهید بگویید او که زد ریش داشت یا او که خورد سبز تنش بود یا این وری ها بگویند او که در حوزه مقاومت کشته شد بسیجی بود یا آن مادر و دختر بیگناه بودند و فقط به خاطر چادرشان. . . .اینها اصل موضوع را تغییر نمی دهند . من فقط این را می دانم که هفت نفر کشته شدند هفت خاندان سیاه پوشیدند و هفت مادر زجه هایشان به آسمان بلند شد و. . . فقط یک نفر می توانست جلوی این خونریزی ها را بگیرد و او نگرفت و هنوز هم حاضر نیست بگیرد.