میم و نونی که سالهاست ترجیع بند همه حرفهایم شده همه اش سر و ته یک روح چرک و پر از لک است که افسار به گردنم انداخته و هرجا بخواهد میکشد. مقاومت من بی دست و پا بی فایده ست مگر اینکه به میخی ، تیری ، ستونی چیزی بندم کنی. هنوز هم میگویم همه ی سیب سرخ حوا یا گندم یا انگور هرچه بود بهانه بود و من لیاقت بهشت را نداشتم . باید می بستی ام تو که میدانستی کسی میکشد و میبرد میدانستی خود من قرار ماندن ندارم و میدانستی ذاتم با حرکت درآمیخته و سفر خواهم کرد . حق میدهم به من بخندی حالا که در راه بازگشت  گاهی که در روز روشن از وجودت ، چراغ به دست میگیرم و هیهات میکنم که کجایی! راه کدام است؟ چرا رهایم کردی؟ . . ..به تو حق می دهم بخندی. که من اگر آدم بودم این چنین نمی کردم.

 اینجا را ساخته ام سردرش بزرگ نوشته ام "آدم" تا شاید یادم بماند برای چه هستم . یادم بماند آنچه را که نیستم و آرزو دارم بشوم. یادم بماند حرف پدرم را که از کودکی برایم میخواند "ملا شدن چه آسان آدم شدن محال است!" شاید طبق ذات تخس ام باشد که بخواهم آنچه محال است بشوم و روزی روبروی بابا بایستم و بگویم "دیدی شد؟! دیدی توانستم؟! " هرچند خودم میدانم نشدنی است یا حداقل از توان من خارج است. این کلمه ای که بزرگ سردر اینجا نوشته ام میدانم زیادی بزرگ است حتی قدم در راه آدم شدن برداشتن هم از آن لقمه هایی است که اندازه ی دهان من یکی نیست اما . . ..نوشتم که یادم بماند.