LOST

جدا از محسنات خودش ، مسیرش هم از جهاتی خوب است هر بار که می آیی توفیق اینی که از قسمتهای استریلیزه شهر طی طریقی به قسمتهای چرک و چپل داشته باشی ؛ اجباری میشود. هدفون هم که توی گوشت باشد دیگر صدای مزاحمی حواست را پرت نمی کند و می توانی یک دل سیر پایین شهر و آدمهای جورواجورش را خودخواهانه سیاحت کنی.
سردرش را که رد کنم باغی ست برای خودش . خوبیش این است که قبرستان است و امکان خیابان یا مجتمع تجاری شدنش فعلا وجود ندارد. وگرنه همین چندتا درخت هم حالا نبود. هر چند بار هم آمده باشم و باز هم بیایم ، هر بار ، لحظه ی ورود ، این همه قبر یکجا ، توهم فیلمهای هارور را ناخودآگاه القا می کند آن وقت است که گربه های سیاه لاغر اندام که با توله هایشان این ور و آن ور می روند همه به نظر اجنه میرسند و حتی آن مورچه ای هم که از گوشه ی قبر بیرون می آید و چیزی به دهان گرفته تو را می ترساند و وقتی دقیق می شوی و دقیق تر کم کم باورت می شود اینی که به دهان دارد واقعا تکه ای از گوشت آن بنده خدایی است که آن زیر خوابیده.
هر چند بار هم که دلم بگیرد و اول هوایی و بعد راهی قبرستان شهرمان شوم فرق نمی کند هر بار توهم اولیه بعد از دقایقی طلب مغفرت برای اهالی اینجا تبدیل میشود به آرامشی که وصفش به قلم نمی آید بعد کم کم خنده ملیحی هم به لب می آید و میرود و دنبال قطعه های بی قبر می روی و خوبهایش را برای خودت نشان می کنی مثلا آن یکی که درست زیر سایه آن چنار است یا . . .نه شاید آن یکی که شیر آب هم نزدیکش هست یهتر باشد یا آن یکی که سر نبش است یا . . ..شیطنتت گل میکند و سعی میکنی همانطور که فاتحه می خوانی از روی عکس ها شغلهای درگذشتگان را حدس بزنی یا از روی سنگ قبر ها شعور خانوادگی و تناسب آن با دارایی شان را . ..
صورتهای بی حرکت و ماتِ هک شده یا قاب شده ی بالای قبرها هرکدام معلوم است کتابها کتاب حرف نگفته دارند و بدجوری دنبال گوش شنوا می گردند . گم شدگان یا فراموش شدگان یا همان لاست خودمان گمانم اینها باشند و اینجا هم همان جزیره طلسم شده باشد که بیرون آمدن از آن یا ممکن نیست و یا آنقدر گیجت می کند که بازگشت را ترجیح می دهی . فرق این جزیره با آن یکی شاید این باشد که این یکی واقعی است و بیخ گوشمان انتظار می کشد و مقصد بی برگشت همه مان است اما ما باورمان نمیشود حتی در خیالات دور خود هم همیشه حتی مرگ عزیران خود را متصوریم اما مرگ خودمان را نه . این حس جاودانگی نمی دانم از کجا اما در همه مان هست . هر چقدر هم که مثل من ادعای آگاهی از مرگ را داشته باشیم باز هم همیشه همه را مقدم بر خود می بینیم. ولی دور نیست آن روزی که من هم به جمع گمشدگان بپیوندم و گوش شنوای اهالی اینجا بشوم . اخبار دست اول این دنیا را برایشان ببرم و با اخبار دست اول آن دنیا سر بزنم . دور نیست که دمخور و رفیق مورچه ها و کرم های این جزیره شوم و اوقات تنهایی ام را با آنها اختلاط کنم . همان اول کار برای پاگشا ضیافت چهل روزه ای برپا کنم و همه ی جوندگان را هم دعوت کنم بعد شاباش ها را که روی سرشان ریختم مهمان ها را با سفره ی رنگین تنم تنها بگذارم و خودم سراغ رفقا بروم و برای درد کشنده ای که از شب اول هنوز رهایم نکرده سراغ مرهم بگیرم و از فوت و فن کار بپرسم ، از اوضاع کار و بار و اینکه چطور میشود در کسی حلول کرد و با یک وسیله ای صلواتی فاتحه ای چیزی کاسبی کرد . عصرها با هم بنشینیم و از سیاست استصوایی و گزینشی کارگزاران بهشت گله کنیم و از خرابی بازار فاتحه بنالیم و یواشکی فحشش را به نکیر و منکر بدهیم . غم غربت اینجا را با هم تقسیم کنیم و به خاطر فراموشی و بی وفایی نزدیکانمان به هم دلداری دهیم و بعد آخر سر طبق معمول از عوارضی که تازه دم در قبرستان زده اند و از عوارض گران شبهای جمعه اش ، پیش هم شکایت کنیم و فحشش را به نکیر و . . ..
دور نیست و آرزو میکنم که دور نباشد. . .