نوشت
کتابخانه نوشت: روی دیوار اینجا روی یه تیکه مقوا نوشته : " هر اندیشه ای که از ذهن می گذرد و هر سخنی که به زبان می آورید تک تک سلولهای بدن تان به آنها پاسخ می دهند" .. و من به جای اینکه سرم توی کتاب باشد و فکر کنم بفهمم که این جسم Aی کوفتی در نقطه ی B و C چه مومنتم و شتابی پیدا می کند٬زل زده ام به این مقوا و به این فکر می کنم که وقتی تو ٬ عین یک کرگدن نفهم من رو قال گذاشتی و عین خیالت هم نبود ٬ همون روزهایی که من کلهم تعطیل بودم ٬این سلولهای کذایی چه پاسخی داشتند به من بدهند؟
روزگارنوشت: گاهی یادم میره که من برای اونها و اونها برای من همون قطار شهربازی هستیم و فقط قراره با هم دوری بزنیم و خوش باشیم. توقع داشتن از دیگران گمونم احمقانه ترین کاری ست که ممکنه از بشریت سر بزنه.
فیلمنوشت: بعضی فیلمها یا اصلا آثار هنری عین "سوزن" می مونند. "کتاب قانون" یکی از همینا بود .هر چند کم درد و کم اثر اما از این سوزنها خیلی کم داریم. مخصوصا ما که همه مون همیشه جوالدوز به دستیم!
پیرمردنوشت: انگار همین دیروز بود اون قضیه ی هپت هپت هپتاد و هپت!