پا روی پا انداخته و کاملا به نیمکت فلزی پارک شهر تکیه داده. لباس مرتبی دارد و با احتساب عینک حدود پنجاه و پنج سالی باید داشته باشد. مستقیم روبرو را نگاه می کند و انگار به تک تک لحظه های از دست رفته ی پنجاه و پنج سال گذشته می اندیشد. از جلویش که رد می شوم. به چشمانم نگاه می کند و مودبانه می پرسد : " عذر می خوام آقای محترم ساعت چنده؟ " و من خیلی با کلاس و موقر به ساعتم نگاهی می اندازم و مودبانه ٬ با صدایی واضح و رسا می گویم : " پنج و چهل و پنج دقیقه ". میگوید: " ممونم آقا " و من با کلاس و موقر سری به نشانه ی ادب تکان می دهم و رد می شوم. هنوز پانزده متر هم از نیمکت مرد پنجاه و پنج ساله رد نشده ام که صدایی توجهم را جلب می کند: " عذر می خوام آقای محترم ساعت چنده؟ " از جوانی که پشت سر من داشت با فاصله می آمد سوال می کند و جوان با کلاس و موقر نگاهی به ساعتش می اندازد و مودبانه با صدایی واضح و رسا می گوید: "پنج و چهل و پنج دقیقه " مرد پنجاه و پنج ساله میگوید : " ممنوم آقا ". و جوان ٬ با کلاس و موقر سری به نشانه ی ادب تکان می دهد و رد می شود...

جالب می شود . همانجا می ایستم و منتظرم قیافه ی نفر بعدی را هنگام جواب دادن ببینم که جوان حدودا سی ساله ای از راه می رسد و من آماده ی دیدن صحنه می شوم اما جوان جلو می آید و دست مرد پنجاه و پنج ساله را می گیرد و می گوید : " بریم آقاجان دیر وقته ". آقاجان عین بازیگری که کارگردانش کات داده باشد دفعتا از حالت باکلاس و موقرش خارج می شود و دستش را عقب میکشد و عین بچه ها ناله می کند که : " نمی خواااااااام...می خوام بشینـــــــــــم .....ولمــــــــــــ کن ...." جوان اما می برد مرد پنجاه و پنج ساله را ... 

 


 پن:این مرد دوست داشتنی ملتمس دعاست. (+)