لوچه ی آویزان!
1.نوشتن دل و دماغ می خواهد دماغش را من دارم٬ خوبش را هم! اما دلش را نچ. اگر بنویسم همه اش مرثیه میشود و وصیتنامه. زجرنامه و غمنامه را همه بلدند بنویسند و خب من هم. اما قوانین نانوشته ای هست . هرکس برای خودش قواننینی دارد و، خب من هم. یکیش این است که من اگر خیلی با حالم خیلی هنر دارم و میفهمم، اگر خیلی بلدم و این کاره ام٬ باید دری پنجره ای دریچه ای سوراخی برای بهتر دیدن دیگری بسازم. اگرنه همه میدانند "در زندگی دردهایی هست که مثل خوره روح انسان را میخورد!" خب که چی؟ همه بلدند از خرابی دیوارهای زندگی بنویسند و تعریف های جفنگ از زندگی ارائه دهند : ...." زندگی زندانی ست پر از غم و من یک زندانی ام در این زندان دیوار چرکین که سوسک هایش مذبوحانه هردم از دیوار بالا رفته و گاهی به زمین میافتند اینجا روزهای شیرین و سرخوشی، روزهای جفت گیری سوسک های مادرفلان است. که حتی از اس تری پ تیز جلوی غریبه ها هیچ ابایی ندارند....." یا چیزی در این مایه ها. قوانین نانوشته ای هست .همه گاهی از قوانینشان تخطی میکنند و خب ٬ من هم.
2.رهایت که .. نه، رهایش که کنی، دستش را که ول کنی، بدوی بخندی جفتک بپرانی و جیغ بکشی، به دقیقه نکشیده میان جمعیت گم می شوی و پشت سرت هرچه نگاه کنی و دنبالش بگردی....گم شده ای . حالا باید سرگشته بدوی و لوچه آویزان کنی و اشک بریزی و زجه بزنی بلکه پیدایش کنی.