فرمود کودک صغیرم را به من بسپرید تا با وی وداع گویم. سپردند. نزدیک صورتش برد ببوسد ٬ نمی دانم بوسید یا نبوسید . تیر آمد. تیر صبر چه می فهمد.

با شمشیر گودالی کند. هرچه خون از گلو می آمد را به تن نحیفش کشید. . علی اصغرش را که درون گودال میگذاشت با خدایش چنین زمزمه می کرد:  اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا. اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا...