مردگان متحرک
غم نامه های پر از حسرت و آه، قالبهای سیاه وبلاگهایی که انگار فقط برای نالیدن ساخته شده اند، صحبت از دار و تابوت و مرگ و سیاهی و اندوه. نالیدن و گردن کج کردن مدتهاست مد شده. انگار میان مردمان این دیار تظاهر به ذلت ، عزت می آورد.پیر و جوان هم نمی شناسد.از هر که بپرسی حالت چطور است؟ آهی میکشد و گردن کج می کند و اگر ادعای بندگی هم داشته باشد ؛ می گوید: شکر. . . شکری از سر درد می گوید که از هزار کفر و فسق بدتر است.
نمی گویم از این ساعت همه نیشمان را تا بنا گوش گشوده و بی جهت خوش باشیم و همه چیز را بی دلیل خوش و خرم بنگریم. غم نیز هماند شادی جزیی از سرشت آدمی است اما وای به حال روزی که در تظاهر و ابراز آن افراط شود و زندگی جهنم جلو کند و تخت خواب تابوت و نعمت های ولی نعمت همه بلا شوند و اجبار و زور.
چند سالی می شود که فهمیده ام ، علاوه بر سیخ کردن موها یا شلوارک پوشیدن در مکانهای عمومی یا تک چرخ زدن و ویراژ دادن، یا آرایش های افراطی در حد دلقک های سیرک لندن ؛ نالیدن و نالیدن و نالیدن نیز نیازهای مبرم شخص را برای جلب توجه دیگران نشان می دهد.
و آنهایی که از شعر گفتن و قطعه ی ادبی نوشتن فقط آه و حسرت و دیوار و ظلمات و غیره را یاد گرفته اند و اگر دری میان دیواری که از قضا قفلی هم بر آن است را نشانشان دهی و بگویی از این منظره شعری بسرای ، سروده شان همه قفل است و قفل و قفل. . .
از نگاه من تضاد میان زنده بودن و نفس کشیدن این مردگان متحرک ؛ و؛ ناله های از سر ناامیدیشان قیافه ی کریهی از جامعه ی اطرافم ساخته. و هر بار، به خدا پناه می برم وقتی در هر نفس آنکه از تاریکی دنیا و بیهودگی خودش می گوید با زندگی اش و نفسش تضاد میبینم.
امید را می شود دید . .؛ همه جا. . ؛ در نگاه معصوم یک کودک در لبخند دختربچه ی تالاسمی و یا در هر نگاه دیگر و در هر لبخند دیگر و در هر نعمت دیگر و در هر نفس دیگر هر بار که فرو میرود و ممد حیات می شود و یا لحظه ای بعد که بر می آید و مفرح ذات. . .