از خجالت چه سود که این عادت من شده و توبه، جزو برنامه های هرروزه ام.نمی دانم شرم می کنم به صورتت بنگرم یا از تو فرار می کنم یا از خودم.وقتی معصیت زبان ثنا گفتن و التماس کردن را لال می کند و دیگر روی نشتن مقابلت را باقی نمی گذارد.فقط شاید بتوانم سرم را پایین بیاندازم و وسریع و گذرا بگویم که " مرا از شر نفسم حفظ کنی که این نفس مرا به خبط اجبار می کند جز اینکه تو رحم کنی بر من."* به که رحم می کنی؟ مگر مرحوم شدن لیاقت نمی خواهد؟ می خواهد دیگر. همه چیز لیاقت می خواهد.نفس کشیدن در محضر* تو هم از رحمت توست. پس چرا اینقدر سخت است؟ چرا در همه چیز پیشرفت می کنیم جز خوبی؟ چرا گفته ای "السابقون السابقون همانهایی که المقربون ، آنها "گروهی" از پیشینیان هستند و فقط "قلیل"من الاخرین.؟* من نمی دانم خودت البته بهتر می دانی اما راستی آن زمان هم خوب بودن اینقدر سخت بود؟ آخر عزیز دلم،بزرگوار،آقای من،ای سمیع الشکایات، آخرالزمانی گفتند اول الزمانی گفتند! آخر آن وقت ها که هنوز مردها زن گونه و زن ها مرد گونه نشده بودند.آن وقت ها که فساد این گونه همه گیر نبود ونگه داشتن ایمان مثل نگه داشتن آتش در کف دست نبود که. آن وقت ها حداقل اگر عذابی به عقوبت فساد جامعه ای ، فرو فرستاده می شد و همه را می بلعید و مردم را به سختی می انداخت، کسی بود که بگوید :"های مردم! این است عذابی که شما را از آن می ترساندم" اما حالا چه؟ کسی هست که این عذابها که می آید و می خشکاند و به زیر آب یا آوار و . .  می برد و می رود را ابلاغ کند؟ اخ کجایی ببینی که همه را خواب غفلت برده و از همهمه ی صدای خرناس خلق ، صدا به صدا نمی رسد.کجایی ببینی که رسولی که فرستادی دارد در کتابخانه ها و روی تاقچه ها خاک می خورد. خواندن داستانها و داستانکهای آن ابر قدقد خارجکی یا آن یکی و یا آن یکی ، رمانهای بلند و گزافه گویی های طویل و دراز آنان که خود را محقق یا نظریه انداز(!) یا چه و چه می خوانند، این روزها مد است. همانهایی که گریبان جر داده اند و قلم ها فرسدوه اند و صفحه ها سیاه کرده اند تا بگویند یا حولش مغلته و سفسته کنند آنچه را که تو در جملاتی کوتاه و نغز در یکی از صفحات کتابت گفته ای .کتابی که کسی از خواندنش با دیگری سخن نمی گوید و برای حفظ بودن نام شخصیت های داستانهایش برای رفیقش کلاس نمی گذارد و استناد به جملاتش و از بر کردن آنها ؛ املی است، تحجر است ، بی کلاسی است.

رو سیاهی من پا بر جا. هر روز به ذغال می گویم "زکی"! هر کدام از درزها را می پوشانم از دیگری گندش در می آید.و همچنان که از دیدن صحنه ی ابروان در هم فرو رفته ات ، حتی از خیالش دلم خالی می شود و سرم تیر می کشد.آن زمان که آن آتش عظیم و آن شرب الحیم تمام ناشدنی را به یاد می آورم و به نازکی پوستم و کوچکی شکمم می نگرم، در آن زمان به یاد رحمانیت تو نیز می افتم. دلم قرص می شود به یاد آوری صحنه هایی که در همین دنیا از مادرانی دیده ام که فرزندی را که پروریده اند و غذا داده اند و بزرگ کرده اند را به قیمت جانشان دوست می دارند و طاقت دیدن آنها در آتش را ندارند. آتش که خوب است تو بگو خاری در دست ، تو بگو خراشی بر تن ، تو بگو یک خم ابرو. . .

راستی یادم رفت بگویم.این را ابتدای نامه باید می گفتم.اینجا هیچ کس خوب نیست.به خودت قسم هیچ ملالی نیست جز دوری تو و اصلا هر چه ملال است از دوری توست.اگر از مرام و معرفت ما نسبت به خودت جویا باشی باید بگویم که کمتر خبری هست از این چیزها، اما تا بخواهی دروغ هست تا بخواهی ریا ، نامردی ، فراموشی،تا بخواهی خواب و تا بخواهی غفلت ، حرص ، طمع ، پول . . . تا بخواهی دنیا.آری همان لعبت همان بازیچه که داده بودی.همان را می گویم.آن قدر گرم این بازی شده ایم و پشت سر هم خطا می کنیم و آنقدر اینجا سر و صدا هست که سوت داور را کسی نمیشنود. جانم برایت بگوید گاه گاهی هم دلتنگت می شویم.اما نه وقت دارندگی. وقتی که دیر از زمینیان کسی را برای التماس و خواهش و کسی را برای دلتنگی سراغ ناشته باشیم. اما باز دم شما گرم. چقدرررر بزرگی! که به کسی نه نمی گویی مگر اینکه "نه " به صلاحش باشد.

به گمانم دیگر بس است.همه را خودت می دانی.هر چه گفته ام و آنها را که نگفته ام.فقط تو را به آن که عزیزترش می داری، به دادمان برس!

 

*الهم احفظنی من شر نفسی ان النفس لاماره بالسو الا ما رحم ربی"

* عالم محضر اوست در محضرش معصیت نکنید

*السابقون السابقون اولئک المقربون فی جنات النعیم ثله من الاولین و قلیل من الاخرین (واقعه 14-10)