همیشه از این دو تا جفت صندلی روبروی هم توی اتوبوس ها فراری ام ازو قتی می شینی مجبوری همش بیرون رو نگاه کنی و همچین که روت رو برگردونی با روبرویی چشم تو چشم میشی و باید 3 گیری کنی.یا اگه دوتا جلوییت رفیق باشن و بخوان بلند بلند تعریف کنند که دیگه فیلمت ردیفه.اونم از نوع اجباریش.

 

داشت حالم ازش به هم میخورد وقتی داشت با نیش باز واسه دوستش با آب و تاب تعریف می کرد.

 با پوزخندی که به پوز داشت در مورد منشی شرکت یا یه همچو شخصی بلند بلند وراجی می کردند. فیگور فاتحان قله اورست رو به خودش گرفت و با همون پوزخند که به بلاحت اون دختر می زد به رفیقش گفت:

"با یه بستنی راضیش کردم!". . .

 بعد جفتشون ریسه رفتن از خنده

.